جادوی سیاه

جادوی سیاه
پارت دوازده
وقتی دیدم همه خوابیدن دوباره از جام بیرون اومدم و یواشکی از قلعه بیرون رفتم و به سمت بید کتک زن رفتم و دستم رو روی همون شاخه ایی که کج پا فشار داده بود گذاشتم درخت کاملا بی حرکت شد و من داخل رفتم و رسیدم به شیون آوارگان
و
پدرمو دیدم از دیدن من تعجب کرد و گفت:سلام.تو.......تو چرا اومدی اینجا.
گفتم:سلام.اومدم ادامه ی سوالای دیشبمو بپرسم.
میخوام راجب مادرم بدونم کاترین ریدل خواهر ولدمورت تو جوری حرف میزنی که از ولدمورت متنفری ولی با خواهرش بچه دار میشی این غیر منطقی ترین چیزیه که تا حالا شنیدم.
گفت:چی میخوای بدونی؟
گفتم:همه چی رو درمورد مادرم، عموم و این لعنتی.(استینمو بالا زدم و علامت مرگ خواری روی دست چپم که از وقتی یادمه داشتمش رو نشون دادم)
گفت:خب مادرت اون زن فوق‌العاده ایی بود تو همه چی فوق‌العاده زیبا فوق‌العاده خطرناک فوق‌العاده بی رحم.
دفتری رو از جیبش درآورد متوجه شدم دفتر مال مادرم بوده چون روش نوشته بود کاترین ریدل.
شروع به خوندن کرد.
(فلش بک به ۱۴ سال پیش در لندن )
از دیدگاه کاترین

داشتم توی خیابون قدم میزدم از دست تام خیلی عصبانی بودم که مجبورم کرده بود با او سگ سیاه (سیریوس)برم توی رابطه تا براش اطلاعات جمع کنم
رفتم توی بار و وارد شدم و نشستم که یه مرد هم کنارم نشست سرم رو کج کردم و بهش نگاه کردم مرد هم به من نگاه کرد و گفت به نظر عصبی میای خانم جوان (پوزخند )
میدونستم اون مرد سیریوس بود ولی خودم زدم به کوچه ی علی چپ و گفتم: واقعا ؟(لبخند )
مرد لبخندش رو عمیق تر کرد و گفت: سیریوس ،سیریوس بلک (و دستش رو جلو برد )
منم لبخندی زدم و گفتم الینا، الینا گیلبرت (و باهاش دست دادم )

روز بعد دوباره هم رو دیدیم سیریوس مرد خوبی بود ولی برام مهم نبود چون اونم مثل بقیه ی مردا یه ابله بود
چند هفته گذشت و موقع راه رفتن با سیریوس یه گروه مرگخوار جلومون رو گرفتن که همش برنامه ی من بود
من و سیریوس با اون ها درگیر شدیم و اخری که یه کروشیو فرستاد سمت سیریوس رو من کشتم و با نگرانی ساختگی گفتم هی بلک خوبی ؟
و اون بلند شد و گفت اره اره خوبم
وقتی بلند شد صورت هامون خیلی به هم نزدیک بود من به چشماش نگاه میکردم و اونم همین طور بعد هر دو هم زمان گلومون رو صاف کردیم و عقب کشیدیم
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
دیدگاه ها (۰)

زیبای کوچک فریبکار

اکسپرور

پارت دهم.ویو آساآسا: مامان چیشدع؟چرا حرف نمی زنی فقط داری من...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

P2بعد از کلاسا با آدلا بیرون مدرسه رفتم. مثل همیشه پیاده به ...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۶: مردی که جونگوک رو می‌شناختسکوت سن...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت نهمصبح روز بعد، یونا روی مبل نشس...

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

پارت ۲۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط