007-پنهان در مه - پارت ۹۲
....
007-پنهان در مه - پارت ۹۲
....
دامیان با اضطرابی که تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود، شانههای آنیا را تکان داد و با صدایی لرزان فریاد زد: «هی... هی! بیدار شو! خواهش میکنم... نباید اینطوری بشه!»
اما ناگهان، کلمات در گلویش خشک شد. نگاهِ دامیان به تارهای صورتیرنگ موهای آنیا افتاد که مثلِ ابریشمی نرم، دور تا دورِ صورتِ بیجانِ او را فرا گرفته بود. این اولین باری بود که آنیا بدونِ هیچ کلاه یا پوششی، با تمامِ حقیقتِ خودش در برابر او قرار داشت. موهای صورتیاش با اکسسوریهای ظریف، با طرحهای شاخِ کوچک و نوارهای طلاییِ درخشان، میانِ تاریکیِ شب میدرخشیدند.
دامیان در سکوتی سنگین فرو رفت. کلمات را گم کرده بود. تنها چیزی که در ذهنش میچرخید، این بود: «تو... همیشه برای من یک غافلگیریِ شیرین و دردناک هستی. پس اجازه بده این بار، من غافلگیرت کنم...»
او بدونِ ذرهای تردید، لبهایش را بر لبهای سردِ آنیا گذاشت تا جانی دوباره در کالبدِ او بدمد. چند بار این کار را با تلاشی مضطربانه تکرار کرد، تا اینکه ناگهان، آنیا با یک سرفه شدید به خود آمد. دامیان بلافاصله خودش را عقب کشید؛ صورتش از شدتِ شرم، به رنگِ سرخِ تندی درآمده بود. با لکنتِ تمام پرسید: «ت... تو... به هوش اومدی؟»
آنیا در حالی که سینهاش با سرعت بالا و پایین میرفت و سعی میکرد هوایِ از دست رفته را به ریههایش بازگرداند، سرش را به نشانه تایید تکان داد. با صدایی که از اثرِ آب و بیهوشی گرفته بود، پرسید: «ما... چرا هنوز توی آبیم؟»
دامیان که از این پرسشِ بیموقع دستپاچه شده بود ، با لکنت و گونه هایی سرخ شده گفت: «تو... تو یکدفعه از هوش رفتی! نمیدونستم باید چیکار کنم، برای همین... برای همین اینجا موندم تا به هوش بیارمت!»
او در جستوجویِ کلماتِ مناسب برای توضیحِ عملِ خود بود، اما چیزی نمییافت. با درماندگی دستش را بر پیشانیاش زد و برای فرار از آن موقعیتِ سنگین گفت: «فقط... فقط بیا بریم بیرون!»
آنیا با تایید، با کمکِ دامیان از میانِ آب بیرون آمد. دامیان که سعی میکرد با حفظِ ظاهر، آرامشِ از دست رفتهاش را بازگرداند، با نگرانی پرسید: «هی، الان حالت خوبه؟»
آنیا در حالی که خیسیِ لباسها بر تنش سنگینی میکرد، با تردید پاسخ داد: «فکر کنم... خوبم...»
اما ناگهان، لبخندِ کمرنگش محو شد. رنگ از رخسارش پرید و با وحشتی در چشمانش، به موهایش خیره شد. دامیان که از این تغییرِ ناگهانیِ حالتِ او کنجکاو شده بود، پرسید: «چی شده؟»
آنیا دستش را روی سرش کشید، اما جز اکسوری های همیشگی اش چیزی حس نکرد. ناگهان، او با عجله و وحشت به سمتِ دریاچه دوید. دامیان که از این رفتارِ عجیبِ او مبهوت شده بود، با سرعت جلویش رسید و راهِ او را سد کرد. با لحنی که ترکیبی از عصبانیت و نگرانی بود، گفت: «داری چیکار میکنی؟!»
آنیا با اضطرابِ تمام فریاد زد: «باید... باید برگردم اونجا!»
دامیان اخمِ غلیظی کرد: «احمقی چیزی هستی؟ میخوای برگردی توی دریاچه؟ اونم وقتی تازه از مرگ نجات پیدا کردیم؟!»
آنیا با صدایی که از لکنت میلرزید، گفت: «و... ولی کلاهم... باید...»
دامیان آهی از سرِ کلافگی کشید، دستِ آنیا را گرفت و او را با ملایمت روی زمین نشاند. آنیا با تعجب به او خیره شد: «داری... چیکار میکنی؟»
دامیان در حالی که سعی میکرد وقارِ خود را حفظ کند، گفت: «به خاطر اون کلاهه؟ اگه مسئله اینه، من خودم میرم و برات میارمش!»
آنیا با ناباوری پرسید: «چی؟ نه، تو...»
اما دامیان اجازه نداد حرفش تمام شود: «فقط ساکت باش و مثل یک بچه خوب، همینجا منتظرم بمون!»
آنیا در جای خود میخکوب شد و دامیان به درونِ دریاچه پرید. آنیا در حالی که با لرزش، دامنِ خیسش را محکم گرفته بود، زیر لب با خودش کلنجار میرفت: «همه چی تموم شد، درسته؟ اون حتماً منو شناخته... حتی اگه تا الان نفهمیده بود آنیا فورجر هستم، الان دیگه حتماً فهمیده... من باید چیکار کنم؟ اصلاً چطور میتونم بهش توضیح بدم؟ اون اصلاً به حرفهای من گوش میده؟»
لحظاتی بعد، دامیان در حالی که کلاهی سیاه را در دست داشت، از آب بیرون آمد. کلاه را به سمت آنیا گرفت و گفت: «همینو میخوای، درسته؟»
آنیا کلاه را با ولع از دستان او قاپید و با لبخندی از سرِ آسودگی گفت: «م... ممنون!» و بلافاصله آن را روی سرش قرار داد.
دامیان به او نزدیک شد و روبرویِ او نشست. با نگاهی نافذ و خیره، گفت: «به هر حال که دیدمش، چرا باز میپوشونیش؟»
آنیا که از این نگاهِ مستقیمِ دامیان مضطرب شده بود، با کلماتِ بریدهبریده گفت: «ت... تو منو...»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۹۲
....
دامیان با اضطرابی که تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود، شانههای آنیا را تکان داد و با صدایی لرزان فریاد زد: «هی... هی! بیدار شو! خواهش میکنم... نباید اینطوری بشه!»
اما ناگهان، کلمات در گلویش خشک شد. نگاهِ دامیان به تارهای صورتیرنگ موهای آنیا افتاد که مثلِ ابریشمی نرم، دور تا دورِ صورتِ بیجانِ او را فرا گرفته بود. این اولین باری بود که آنیا بدونِ هیچ کلاه یا پوششی، با تمامِ حقیقتِ خودش در برابر او قرار داشت. موهای صورتیاش با اکسسوریهای ظریف، با طرحهای شاخِ کوچک و نوارهای طلاییِ درخشان، میانِ تاریکیِ شب میدرخشیدند.
دامیان در سکوتی سنگین فرو رفت. کلمات را گم کرده بود. تنها چیزی که در ذهنش میچرخید، این بود: «تو... همیشه برای من یک غافلگیریِ شیرین و دردناک هستی. پس اجازه بده این بار، من غافلگیرت کنم...»
او بدونِ ذرهای تردید، لبهایش را بر لبهای سردِ آنیا گذاشت تا جانی دوباره در کالبدِ او بدمد. چند بار این کار را با تلاشی مضطربانه تکرار کرد، تا اینکه ناگهان، آنیا با یک سرفه شدید به خود آمد. دامیان بلافاصله خودش را عقب کشید؛ صورتش از شدتِ شرم، به رنگِ سرخِ تندی درآمده بود. با لکنتِ تمام پرسید: «ت... تو... به هوش اومدی؟»
آنیا در حالی که سینهاش با سرعت بالا و پایین میرفت و سعی میکرد هوایِ از دست رفته را به ریههایش بازگرداند، سرش را به نشانه تایید تکان داد. با صدایی که از اثرِ آب و بیهوشی گرفته بود، پرسید: «ما... چرا هنوز توی آبیم؟»
دامیان که از این پرسشِ بیموقع دستپاچه شده بود ، با لکنت و گونه هایی سرخ شده گفت: «تو... تو یکدفعه از هوش رفتی! نمیدونستم باید چیکار کنم، برای همین... برای همین اینجا موندم تا به هوش بیارمت!»
او در جستوجویِ کلماتِ مناسب برای توضیحِ عملِ خود بود، اما چیزی نمییافت. با درماندگی دستش را بر پیشانیاش زد و برای فرار از آن موقعیتِ سنگین گفت: «فقط... فقط بیا بریم بیرون!»
آنیا با تایید، با کمکِ دامیان از میانِ آب بیرون آمد. دامیان که سعی میکرد با حفظِ ظاهر، آرامشِ از دست رفتهاش را بازگرداند، با نگرانی پرسید: «هی، الان حالت خوبه؟»
آنیا در حالی که خیسیِ لباسها بر تنش سنگینی میکرد، با تردید پاسخ داد: «فکر کنم... خوبم...»
اما ناگهان، لبخندِ کمرنگش محو شد. رنگ از رخسارش پرید و با وحشتی در چشمانش، به موهایش خیره شد. دامیان که از این تغییرِ ناگهانیِ حالتِ او کنجکاو شده بود، پرسید: «چی شده؟»
آنیا دستش را روی سرش کشید، اما جز اکسوری های همیشگی اش چیزی حس نکرد. ناگهان، او با عجله و وحشت به سمتِ دریاچه دوید. دامیان که از این رفتارِ عجیبِ او مبهوت شده بود، با سرعت جلویش رسید و راهِ او را سد کرد. با لحنی که ترکیبی از عصبانیت و نگرانی بود، گفت: «داری چیکار میکنی؟!»
آنیا با اضطرابِ تمام فریاد زد: «باید... باید برگردم اونجا!»
دامیان اخمِ غلیظی کرد: «احمقی چیزی هستی؟ میخوای برگردی توی دریاچه؟ اونم وقتی تازه از مرگ نجات پیدا کردیم؟!»
آنیا با صدایی که از لکنت میلرزید، گفت: «و... ولی کلاهم... باید...»
دامیان آهی از سرِ کلافگی کشید، دستِ آنیا را گرفت و او را با ملایمت روی زمین نشاند. آنیا با تعجب به او خیره شد: «داری... چیکار میکنی؟»
دامیان در حالی که سعی میکرد وقارِ خود را حفظ کند، گفت: «به خاطر اون کلاهه؟ اگه مسئله اینه، من خودم میرم و برات میارمش!»
آنیا با ناباوری پرسید: «چی؟ نه، تو...»
اما دامیان اجازه نداد حرفش تمام شود: «فقط ساکت باش و مثل یک بچه خوب، همینجا منتظرم بمون!»
آنیا در جای خود میخکوب شد و دامیان به درونِ دریاچه پرید. آنیا در حالی که با لرزش، دامنِ خیسش را محکم گرفته بود، زیر لب با خودش کلنجار میرفت: «همه چی تموم شد، درسته؟ اون حتماً منو شناخته... حتی اگه تا الان نفهمیده بود آنیا فورجر هستم، الان دیگه حتماً فهمیده... من باید چیکار کنم؟ اصلاً چطور میتونم بهش توضیح بدم؟ اون اصلاً به حرفهای من گوش میده؟»
لحظاتی بعد، دامیان در حالی که کلاهی سیاه را در دست داشت، از آب بیرون آمد. کلاه را به سمت آنیا گرفت و گفت: «همینو میخوای، درسته؟»
آنیا کلاه را با ولع از دستان او قاپید و با لبخندی از سرِ آسودگی گفت: «م... ممنون!» و بلافاصله آن را روی سرش قرار داد.
دامیان به او نزدیک شد و روبرویِ او نشست. با نگاهی نافذ و خیره، گفت: «به هر حال که دیدمش، چرا باز میپوشونیش؟»
آنیا که از این نگاهِ مستقیمِ دامیان مضطرب شده بود، با کلماتِ بریدهبریده گفت: «ت... تو منو...»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۶.۷k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط