پسر بد (23)
خودشو جمو جور کرد...
جیمین : ولی الان دیگه اصلا مهم نیست.. چون خونواده ای مثل تو دارم.. یه دوست خوب..
جونگ کوک : برا همین از خواهرت متنفری..
جیمین : بیشتر از این دلخور شدم که گذاشت زجر بکشم.. شاید اگه خراب نبود یکم محبت بهش میکردم ولی اون همش به فکر پوله..
جونگ کوک : راستش منم ترک شدم.. پدرم که فوت شده بود مامانمم مجبور شد بدهی های بابامو بده اما نتونست چون همه طلب کارا اومدن دم در خونمون. منو مامانم فرار کردیم. مامانم منو فرستاد پرورشگاه و گفت زود میاد دنبالم اما.. هیچ وقت پیداش نشد حتی یه سر هم بهم نزد.. و اینجوری بود که فهمیدم رها شدم. اما خب برام مهم نبود چون یه دوست خوب پیدا کرده بودم..
جیمین : دوست؟
جونگ کوک : همون پسره که گفتم همیشه مراقبم بود..
جیمین : آها.. تهیونگ...
جونگ کوک : آره..
جیمین : خب چرا دنبالش نمیگردی..
جونگ کوک : اون الان بالغ شده حتی اگه پیداش کنم شاید نخواد منو ببینه یا شاید اصلا منو نشناسه یا شایدم دیگه براش مهم نیستم بیخیال اصلا..
جیمین : ولی اون جور که تو گفتی از نظرم خیلیم وفا داره.. حتما هنوزم منتظرته..
جونگ کوک : نمیدونم.. ولی خب از خودم بدم میاد چون حتی یه سراغ هم ازش نگرفتم..
جیمین : اون درکت میکنه من میدونم...
جونگ کوک : اصلا چرا حرف اونو کشیدی وست بیخیال بیا سوجو بخوریم..
جیمین : چیه.. اسم عشق اولت اومد ریختی بهم!.. گونه هات گل انداخته..
جونگ کوک : عشق اول کدومه چرند نگو.. سوجو خوردم..
جیمین : باشه باشه..
اون شب کلی نوشیدنی خوردیم و خندیدیم. صبح شد. ساعت 12 ظهر به زور بلند شدم. سرم درد میکرد. اول رفتم دوش گرفتم جیمین زود تر از من بیدار شده بود و داشت به گیاها آب میداد. یهو تلفن جیمین زنگ خرد...
جیمین : الو..
دوست جیمین : هی جیمین کجایی..
جیمین : روز تعطیل کجا باشم.. خونم
دوست جیمین : جونگ کوک هم اونجاست..
جیمین : آره.. تازه بیدار شده..
دوست جیمین : خوبه.. ببین برار یه زحمتی بکش امروز کسی نیست تو کافه وایسته منم یه قرار دارم که نمیتونم کنسل کنم لطفا بیاین یه امروزو کافه رو اداره کنید..
جیمین : اوکه اوکه.. میایم..
دوست جیمین : مرامتو عشقه داداش ممنونم..
جیمین : اوکه خداحافظ..
جونگ کوک : کی بود..
جیمین : پاشو آماده شو..
جیمین خیلی عجله کرد و منو سریع برد بیرون..
جیمین : ولی الان دیگه اصلا مهم نیست.. چون خونواده ای مثل تو دارم.. یه دوست خوب..
جونگ کوک : برا همین از خواهرت متنفری..
جیمین : بیشتر از این دلخور شدم که گذاشت زجر بکشم.. شاید اگه خراب نبود یکم محبت بهش میکردم ولی اون همش به فکر پوله..
جونگ کوک : راستش منم ترک شدم.. پدرم که فوت شده بود مامانمم مجبور شد بدهی های بابامو بده اما نتونست چون همه طلب کارا اومدن دم در خونمون. منو مامانم فرار کردیم. مامانم منو فرستاد پرورشگاه و گفت زود میاد دنبالم اما.. هیچ وقت پیداش نشد حتی یه سر هم بهم نزد.. و اینجوری بود که فهمیدم رها شدم. اما خب برام مهم نبود چون یه دوست خوب پیدا کرده بودم..
جیمین : دوست؟
جونگ کوک : همون پسره که گفتم همیشه مراقبم بود..
جیمین : آها.. تهیونگ...
جونگ کوک : آره..
جیمین : خب چرا دنبالش نمیگردی..
جونگ کوک : اون الان بالغ شده حتی اگه پیداش کنم شاید نخواد منو ببینه یا شاید اصلا منو نشناسه یا شایدم دیگه براش مهم نیستم بیخیال اصلا..
جیمین : ولی اون جور که تو گفتی از نظرم خیلیم وفا داره.. حتما هنوزم منتظرته..
جونگ کوک : نمیدونم.. ولی خب از خودم بدم میاد چون حتی یه سراغ هم ازش نگرفتم..
جیمین : اون درکت میکنه من میدونم...
جونگ کوک : اصلا چرا حرف اونو کشیدی وست بیخیال بیا سوجو بخوریم..
جیمین : چیه.. اسم عشق اولت اومد ریختی بهم!.. گونه هات گل انداخته..
جونگ کوک : عشق اول کدومه چرند نگو.. سوجو خوردم..
جیمین : باشه باشه..
اون شب کلی نوشیدنی خوردیم و خندیدیم. صبح شد. ساعت 12 ظهر به زور بلند شدم. سرم درد میکرد. اول رفتم دوش گرفتم جیمین زود تر از من بیدار شده بود و داشت به گیاها آب میداد. یهو تلفن جیمین زنگ خرد...
جیمین : الو..
دوست جیمین : هی جیمین کجایی..
جیمین : روز تعطیل کجا باشم.. خونم
دوست جیمین : جونگ کوک هم اونجاست..
جیمین : آره.. تازه بیدار شده..
دوست جیمین : خوبه.. ببین برار یه زحمتی بکش امروز کسی نیست تو کافه وایسته منم یه قرار دارم که نمیتونم کنسل کنم لطفا بیاین یه امروزو کافه رو اداره کنید..
جیمین : اوکه اوکه.. میایم..
دوست جیمین : مرامتو عشقه داداش ممنونم..
جیمین : اوکه خداحافظ..
جونگ کوک : کی بود..
جیمین : پاشو آماده شو..
جیمین خیلی عجله کرد و منو سریع برد بیرون..
- ۱۵.۷k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط