جرات یا حقیقت پارت ۳

سلام به همگی...
به خدا روم نمیشه دیگه بیام ویسگون بابت این تاخیرا....من از همگی عذر میخوام.....من متاسفانه اصلا وقت نمیکردم بیام ویسگون...... و ممنون از تمام کسایی که حالمو پرسیدن.......
بریم‌ برای داستان.......
که خودکار می هی رفت تو پهلوم.....توجهی بهش نکردم که یهو محکم تر فشارش داد......منم بدون توجه به موقعیتم بلند داد زدم......
ا/ت : آییییییی چته وحشی......پهلومو سوراخ کردی.......
میخواستم چیزای بیشتری بارش کنم که
صدای برج زهرمار از اونور اومدو مانع ادامه دادنم شد.......
تهیونگ : چه خبره اونجا.....مگه نگفتم دیگه سروصدا نکنین.....خانم شماهم بفرمابید بیرون....‌‌...هرچی تا الان نوشتید کافیه.....
خیلی ریلکس از جام بلند شدمو برگمو دادم بهش......بدون اینکه بهش نیم نگاه بندازم از کلاس اومدم بیرون.....‌
از زبان تهیونگ :
هِه یه جور ریلکس داره راه میره که انگار همچیو نوشته.....مطمئنم نتونسته هیچی حل کنه.....برگه رو که بهم داد بدون هیچ حرفی برگشو بهم دادو رفت بیرون......به برگه ای که بهم داد نگاه کردم که در کمال تعجب همه رو حل کرده بود.....تا حالا خرخون تر از نامجون هیونگ ندیده بودم.......
فکر نمی‌کنم یه ذره شیطنت بد باشه نه؟
از زبان ا/ت :
اه اه اه حالم بهم خورد......حالا فک کرده کیه که منو از کلاس بیرون میکنه.....مرتیکه یه.....
هنوز جملمو کامل نکرده بودم که یکی زد پس کلم......سریع برگشتم سمتش که ببینم چه خری بوده که دیدم می هیه بهش گفتم......
ا/ت : چته الاغ.....باز رم کردی.....
می هی : ببند بابا.....میبینم که خوب حالتو گرفت......
ا/ت : خفه شو بابا......اصلا اون فک کرده کیه که منو از کلاس میندازه بیرون.......
می هی : کیم تهیونگ پولدار ترین دانشجو سال
سومی......که میتونه تورو با یه اشاره ی کوچیک داغون کنه.......
ا/ت : خیلی ممنونم از اطلاعات خوبت......
می هی : نیاز به تشکر نیست جبران میکنی......
ا/ت : بچه پرو.....راستی امتحانت چطور بود.‌‌‌‌.....
می هی : به معنای واقعی گند زدم.....( با لبخند)
ا/ت : منه بدبختو بگو که این همه زحمت کشیدم.....جلوی اون برج زهرمار که همینجور مثل عقاب بهم زل زده بود بزور بهت اون ۳ تا سوال که بارمش زیاد بود رو تقلب رسوندم بعد میای اینجوری میگی......
می هی : خُ....خب میدونی چی شد.....من حواسم نبود.....هول شدم جواب سوالا رو جابه جا نوشتم......
بعد از تمام شدن حرفش یه لبخند ملیح زد.....که دلم میخواست همونجا یه مشت بزنم تو صورتش......‌‌.
یه نفس عمیق کشیدمو گفتم.......
دیدگاه ها (۱۶)

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

Forbidden love⑤دو ماه بعدرینا: ا/تا/ت: جانمرینا: امروز با اس...

سناریو مایکی پارت ۱

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

پارت ۱ :ویو ا/ت : سلام من ا/ت هستم دختر یه خانواده ی پولدار ...

My Boy❄

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

سناریو هانما پارت اخر

پارت 2کمکش کردم برگه هاش رو جمع کنه و سریع دوئیدم سمت کلاس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط