خانواده جاسوس و یک کوچولو عشق... فصل۲... پارت ۷

آنیسا؛ آنیا! منو یادت نمی آد؟
من خواهر واقعیتم! آنیسا!
آنیا: چی؟!
آنیسا: آزمایشگاه، تله پاتی، ما نمونه ها بودیم!
آنیا یادش میاد یادش میاد که اون به جز یه مادر، یه خواهر هم داشته!
آنیا اشک توی چشماش جمع میشه و آنیسا رو محکم بغل میکنه.

آنیا: آبجییییی!

یور و لوید که تازه فهمیده بودن چی شده بود مات و مبهوت به آنیا و آنیسا نگاه میکنن.

یور: وای لوید! خیلی قشنگه! دو تا خواهر بعد از چندین سال به هم میرسن!
لوید که قاطی کرده بود: آها🫠

از زبان نویسنده: خلاصه که خانواده فورجر با هم گرم میگیرن.

لوید: پس فهمیدی چی شد آنیسا؟!
آنیسا: بله آقای فورجر..... آخ! ببخشید! بابا!
اول باید توی شرکت دزموند کار پیدا کنم. بعد بهترین کارمند ماه بشم تا بهم اجازه بدن وارد پایگاه اطلاعاتی دزموند بشم، اطلاعات جلب کنم و بعد اعتماد رئیس بخش رو جلب کنم و بعد اون منو به عنوان بهترین کارمندش عمه جا میبذه و میتونیم اینطوری حتی با داناوان دزموند هم ملاقات کنیم!«فقط.... من قراره که دوباره دیمیتریوس رو ببینم. نمیدونم میتونه منو بشناسه یا نه. ثلی بازم شاید منو دوست داشته باشه!»
آنیا که ذهن آنیسا رو خونده بود: آخییییی! ❤️‍🔥✨✨
آنیسا: ای خدا! یادم رفته بود که تو میتونی ذهن بخونی!
آنیا: هه هه هه! ما اینیم دیگه!
یور: راستی! آنیا اون روز از ماموریت اومدم خونه و چون خیلی خسته و خونی بودم نشستم روی مبل اما بعد فهمیدم که اون دم باندو بوده!. هر کاری هم که کردم دم باندو که خونی شده بود پاک نشد برا همین بردمش خشک شویی و......
هیچی ولش کن! فقط خواستم بهت گفته باشم!
آنیا: میگم چرا باندو یه مدتی هست که حباب از دهنش در میاد...
مامان تو کلا با باندو مشکل داری! 😑
آنیسا: ای وای! یادم نبود که شما پرنسس تورن هستید! خیلی خوشحالم که مادرم پرنسس تورن هست!
یور: آره دیگه..... اوه! راستی آنیسا. من یه برادم دارم که باید ببینیش!
آنیا: دایییییی!
آنیسا: پس من یه داییم دارم....
یور: وایسا بهش زنگ بزنم ببینم میتونه بیاد یا نه...
لوید: لازم نیست! خودم قبلا این کار رو کردم!
یور: اوووو! تو و یوری تا دیروز با هم مشکل داشتید! چی شد یهو!

یوری از راه میرسه

یوری: من اومدم!
یور، لوید، آنیا، آنیسا با هم: سلام!
یوری: خب خب! مثل اینکه یه خواهر زاده ی جدید دارم!
آنیسا: پس شما دایی من هستید!.....

از زبان نویسنده: خلاصه که خانواده فورجر با هم گل میگفتن و گل میشنیدند که یهو....

لوید: راستی! آنیا تمرین چطور بود؟!
آنیا: آم.... خوب بود! فردا هم باید با دامیانو برم خرید.

آنیسا: دامیان کیه؟

یوری: همکلاسی آنیا. دامیان دزموند.

آنیسا: وای! یعنی برادر دیمیتروسه!؟
آنیا: تو پسر اول رو میشناسی؟!
آنیسا: چه جورم! قبلا با هم همکلاسی بودیم!
آنیا: واوووو!....
آنیسا: یه لحظه وایسا.....
تو گفتی میخوای بری به خرید اونم با یه پسر!؟؟
آنیا: خب...
آنیسا: وای آنیا! چقدر گوگولی! میخوای خودم ببرمت از وضعیت مطمئن شیم؟!
اصلا اگه بهت پیشنهاد داد یا اذییت کرد بهم زنگ بزن خودم میام... آم خب هیچی!«میخواستم بگم میام شلوارشو میکشم رو سرش!»
آنیا: آنیسا آروم باش! اولا که خودم از مامان دفاع شخصی یاد گرفتم. و دوما، ما فقط به خاطر جشن پایان سال می خوایم بریم لبتس بگیریم. همین! چیز دیگه ای نیست!
آنیسا: خیلی خب باشه!


تا پارت ۸!....
دیدگاه ها (۵)

عشقی حقیقی

پارت اول:عشق حقیقیفلش بک اون زماندامیان ۸ سالش بودموقعیت:عما...

عشقی حقیقی

برگشتم پارت 3دامیان:( بیاد با انیا مهربون باشم اگه نباشم منو...

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

عشق غیر منتظره پارت ۴۵

عشقی حقیقی

طلسم چشای بانمکت/p22/فصل۲

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۲چند روز گذشتلوید و یور ...

عشقی حقیقی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط