پارت یازدهم: مهمون ناخونده

پارت یازدهم: مهمون ناخونده

یه روز عصر، هلیا و لیا تصمیم گرفتن برن نمایشگاه نقاشی محلی.
فضا پر از رنگ و طرح بود، و یه عالمه آدم با سبک‌های مختلف.
هلیا سرگرم تماشای یه تابلو بود که یه پسر با موهای مشکی و تیپ هنری نزدیکشون شد.

— سلام، ببخشید... این تابلو رو شما کشیدین؟
لیا برگشت و گفت:
— نه، ولی کاش من کشیده بودم! خیلی قشنگه.

پسر خندید.
— من کشیدمش. اسمم سامیاره.

لیا یه لحظه مکث کرد.
یه حس عجیب توی دلش پیچید.
سامیار شروع کرد از سبک نقاشیش گفتن، از اینکه چطور با رنگ‌ها حرف می‌زنه.
لیا هم از تجربه‌هاش گفت، از خونه‌ی کوچیکشون، از دیوار پرنقاشی‌شون.

هلیا با لبخند از دور نگاهشون می‌کرد.
انگار یه چیزی بین لیا و سامیار داشت شکل می‌گرفت... یه چیزی آروم، ولی واقعی.

وقتی برگشتن خونه، لیا گفت:
— هلیا... فکر کنم یه چیزی داره شروع می‌شه.
هلیا گفت:
— یه چیز خوب؟

لیا لبخند زد.
— خیلی خوب.
دیدگاه ها (۰)

پارت 1

پارت ۲ | تو منو از کجا می‌شناسی؟هلیا چند ثانیه فقط به پسر خی...

پارت ۳ | خاطره‌ای که فراموش شده بودهلیا تمام مسیر برگشت به خ...

جهانی میان بیداری و خوابPart 2آملیا بعد از اینکه از تخت بلند...

𝐋𝐢𝐤𝐞 𝐚𝐧𝐠𝐞𝐥 part16- گریه نکن عشقم+چرا فکر کردی دوستت ندارم😭😭...

" بعد صبحانه "" ویو لیا : صبحونه رو خوردیم و به کوک‌گفتم سفر...

پارت دو لیا: باشه خفه میشممامان: دخترم ما دیگه میریم مراقب خ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۶ | یه تصمیم برای آیندهچند هفته گذشت...آرا روزبه‌روز ب...

پارت ۲آلیا: لیا دیگه زود باش دختر، به قطار نمی‌رسیم‌ها؟لیا: ...

پارت دهم صبح روز چشن راوی: جونگکوک با صدای پرنده ها از خواب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط