ماهیمون هی میخواست ی چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب

ماهیمون هی میخواست ی چیزی بهم بگه، تا دهنشو باز میکرد آب میرفت تو دهنش،
نمیتونست بگه...
دست کردم تو آکواریوم درش آوردم
شروع کرد از خوشحالی بالا و پایین پریدن،
دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو،
انقد بالاو پایین پرید،،، خسته شد... خوابید!
دیدم بهترین موقعس، تا خوابه دوباره بندازمش تو آب،
ولی الان چند ساعته بیدار نشده،،،
یعنی فک کنم بیدار شده، دیده انداختمش اون تو، قهر کرده خودشو زده به خواب...!!!

این داستان رفتار ما با بعضی آدمای اطرافمونه...
دوستشون داریم و دوستمون دارن، ولی اونارو نمی فهمیم؛
فقط تو دنیای خودمون داریم بهترین رفتار رو با اونا میکنی
دیدگاه ها (۴)

اصلا نفهمیدم کی بیهوش شدم و کی به هوش اومدمولی وقتی بیدار شد...

Part 16

پارت: 30 (بخش2) **زاویه دید: زین**میسون حتی یه میلی‌متر هم ن...

خاطرات ناتمامPart4حرفاشو با ملایمت و شمرده شمرده میزد.. جوری...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

ابلیس

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 67دختر با خودش کلنجا...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟗شرطم ا...

My lovely neighbor part : ۶۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط