💜 پارت چهارم | پایان
💜 پارت چهارم | پایان
شب کمکم به پایان میرسید.
نامجون و یونگی مشغول صحبت بودند، جین و جیمین سر یک موضوع خندهدار بحث میکردند و تهیونگ هم با لبخند از دور جانگکوک و ا/ت را نگاه میکرد.
تهیونگ آرام به جانگکوک گفت:
— دیگه اخم نمیکنی؟
جانگکوک خندید.
— نه.
— مطمئنی؟
جانگکوک نگاهی به ا/ت انداخت.
— آره.
تهیونگ با خنده گفت:
— پس بالاخره فهمیدی حسادت کردن راهش نیست.
جانگکوک سر تکان داد.
— فهمیدم باید حرفم رو بزنم.
ا/ت که بخشی از حرفشان را شنیده بود، گفت:
— وگرنه دوباره اخم میکنی؟
جانگکوک خندید.
— شاید.
همه آماده رفتن شدند.
وقتی ا/ت از بار بیرون آمد، هوای شب خنک بود.
جانگکوک چند قدم کنارش راه رفت.
— امشب از چیزی ناراحت نشدی؟
ا/ت گفت:
— نه.
جانگکوک لبخند زد.
— خوبه.
چند لحظه سکوت بینشان بود.
بعد ا/ت گفت:
— راستی...
— هوم؟
— تهیونگ هنوز دوست منه.
جانگکوک خندید.
— میدونم.
— پس دیگه حسودی نمیکنی؟
جانگکوک با لبخند گفت:
— سعی میکنم نکنم.
از پشت سر، صدای تهیونگ بلند شد:
— جانگکوک! شنیدم!
همه زدند زیر خنده.
جانگکوک سرش را تکان داد و گفت:
— این بشر چرا همیشه باید همهچیز رو بشنوه؟
ا/ت خندید.
آن شب با تمام شوخیها، حسادتها و حرفهایی که بالاخره گفته شدند، تمام شد.
اما برای جانگکوک، یک چیز از آن شب باقی ماند:
اینکه گاهی لازم نیست کسی را از بقیه دور کرد؛ فقط باید شجاعت داشت و احساس واقعی را به زبان آورد.
پایان 💜
شب کمکم به پایان میرسید.
نامجون و یونگی مشغول صحبت بودند، جین و جیمین سر یک موضوع خندهدار بحث میکردند و تهیونگ هم با لبخند از دور جانگکوک و ا/ت را نگاه میکرد.
تهیونگ آرام به جانگکوک گفت:
— دیگه اخم نمیکنی؟
جانگکوک خندید.
— نه.
— مطمئنی؟
جانگکوک نگاهی به ا/ت انداخت.
— آره.
تهیونگ با خنده گفت:
— پس بالاخره فهمیدی حسادت کردن راهش نیست.
جانگکوک سر تکان داد.
— فهمیدم باید حرفم رو بزنم.
ا/ت که بخشی از حرفشان را شنیده بود، گفت:
— وگرنه دوباره اخم میکنی؟
جانگکوک خندید.
— شاید.
همه آماده رفتن شدند.
وقتی ا/ت از بار بیرون آمد، هوای شب خنک بود.
جانگکوک چند قدم کنارش راه رفت.
— امشب از چیزی ناراحت نشدی؟
ا/ت گفت:
— نه.
جانگکوک لبخند زد.
— خوبه.
چند لحظه سکوت بینشان بود.
بعد ا/ت گفت:
— راستی...
— هوم؟
— تهیونگ هنوز دوست منه.
جانگکوک خندید.
— میدونم.
— پس دیگه حسودی نمیکنی؟
جانگکوک با لبخند گفت:
— سعی میکنم نکنم.
از پشت سر، صدای تهیونگ بلند شد:
— جانگکوک! شنیدم!
همه زدند زیر خنده.
جانگکوک سرش را تکان داد و گفت:
— این بشر چرا همیشه باید همهچیز رو بشنوه؟
ا/ت خندید.
آن شب با تمام شوخیها، حسادتها و حرفهایی که بالاخره گفته شدند، تمام شد.
اما برای جانگکوک، یک چیز از آن شب باقی ماند:
اینکه گاهی لازم نیست کسی را از بقیه دور کرد؛ فقط باید شجاعت داشت و احساس واقعی را به زبان آورد.
پایان 💜
- ۳.۸k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط