[♡ د س ت ن و ی س ی ا ز ح ا ل ر و ح ی م ♡]

_براش اهمیتی هم داری؟!
+هوم....خب اره خیلی (=
_چقدر...؟!
+اونقدری که هر روز یادش میمونه بهم بگه اضافم(:
_هنوز دوسش داری؟!
+نمیدونم....حافظم کوتاهه!
_چقدر کوتاه؟!
+اونقدری که هر روز یادم میره فراموشش کنم (:
_از،ازدست دادنش میترسی؟!
+ترسم از روزی هست که بگن اون بهم خنجر زده!
_مگه نزده؟!
+کی...؟! گفتم که حافظم کوتاست(:
_چرا انقدر ناراحتی...اون فقط یه کلمست!جوری رفتار میکنی انگار زندگیتو باختی!
+ولی اونی گفتتش که زندگیمو بهش باختم (:
_فکر کردی تا #زنده ای دوست دارن؟!
+هه!آگه قرار باشه بمیرم...پس امشب من رقص #مرگم و میرم
#armitaarmiandaroha
دیدگاه ها (۳)

فردای اون شب، وارد آشپزخونه شدم و نامجون رو دیدم که با یه لی...

تک پارتی»»»وقتی ات خوابه با جنکوک..معرفی کسایی ک داخل رمان ه...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 10(لطفا اگه یادتون ن...

پارت ۷

پارت 21 نامجون ویو بعد از اوردن سودا ها شروع کردیم به خوردن ...

رمان اشفتگی پارت 38ا. ت پاشو دیگ یونگی باش باباخب بلخره بلند...

پارت پنجم(درسته دیگه؟؟)

اولین دیدار

ارباب بی منظق🖤پارت 6

#Haitani_Ran #Fan_fic #part7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط