اولین دیدار

اولین دیدار
کارکتر این پارت:
چیفویو {توکیو ریونجرز}


باز ی دعوا دیگه و زخمی های دیگه...چیزی که بین گنگ ها و اعضای انها عادی...دقیقا همانطور که کتک خوردن تاکه میچی موقعی که تصمیم میگیره قهرمان بازی در بیاره عادی.
ولی این بار فرق میکرد...نه ی زخم کوچیک بود نه کبودی...بلکه جای چاقو بود.
خوشبخانه حدود چند دقیقه اس که از اتاق عمل خارج شده و مرگ را پشت سر گذاشته...که همه اعضا ی نفس راحت کشیدند. مخصوصا چیفویو چون بخاطر نجات دادن او به این حال و روز افتاده بود.
ولی ایا نگرانی اعضای خانواده هم مثل اعضای گنگ به این راحتی رفع میشه؟
حدود 5 دقیقه از به هوش اومدن تاکه میچی گذشته بود و درست همون موقع بود که دخترک از راه رسید...همچنان دستانش بخاطر ترس از دست دادن برادرش میلرزید و به محض رسیدن به اغوشش پناه برد.
دخترک با صدای لرزان گفت:
ا/ت:{ح...حالت خوبه..داداشی؟ }
تاکه میچی هم متقابل دختر رو در اغوش گرفت و جواب داد:
تاکه میچی:{من خوبم ا/ت...نگران نباش}
ا/ت:{چطور خوبی اخه؟اگه خوب بودی که الان اینجا نبودی.هیچ میدونی چقدر ترسوندیم؟}
همون موقع بود که اعضا با ورود بد موقعشون جو بینشون رو بهم زدن...و باعث شد دخترک اشک هاش رو پاک کنه و از برادرش فاصله بگیره.
ودرست همون موقع که چیفویو دخترک رو دید محو چهره اش شد که با دستی روی شونه اش که مال هاکای بود به خودش اومد.
دراکن:{انگار بد موقع اومدیم...}
میتسویا:{می خواهید ما بریم؟}
ا/ت:{ نه...شما راحت باشید.}
هاکای::{تاکه میچی...هیناتا میدونه با ی دختر خوشگل تر از اون در ارتباطی؟}
چیفویو:{احتمالا کار نا تموم گنگ دشمن رو اون تمام میکنه...ی راست میفرستت اون دنیا}
تاکه میچی:{چی ؟...نه ا/ت خواهرم...}
همه:{خواهرت؟}
ا/ت{از اشنایی باهاتون خوشبختم....خب من میرم ی چیزی بخرم بخوری...شما هم باهم حرف بزنید.}
چیفویو:{میخواهی منم باهات بیام؟}
باجی:{چرا تو باید باهاش بری؟}
چیفویو :{ م..من فقط گفتم تنها نره بهتره}
ا/ت:{باشه...بیا بریم}
و با هم از اتاق زدن بیرون.
چیفویو:{خب...تاکه میچی نگفته بود خواهر داره}
ا/ت:{احتمالا لزومی ندیده...چیفویو بودی درسته؟}
چیفویو:{بله...}
ا/ت:{تعرفت رو از داداشم خیلی شنیدم.}
چیفویو:{جدی؟}
ا/ت:{ اره...حتی میدونم گربه ها رو دوست داری و ی گربه هم داری}
چیفویو:{از گربه ها خوشت میاد؟}
ا/ت:{خوشم میاد؟ من عاشقشونم}
چیفویو:{احتمالا اونا هم تورو دوست دارن اخه خیلی دوست داشتنی هستی...}
ا/ت:{مرسی}
چیفویو که تازه فهمیده بود چی گفته با لکنت گفت:
چیفویو:{چیزه...منظورم اینکه...خب...نه اینکه مهربونی به همین خاطر گفتم.}
ا/ت:{باشه}
و اون روز به خیر و خوشی تموم شد و تاکه میچی هم مرخص شد...بماند که از اون روز به بعد چیفویو هرروز به ی بهانه خونه اونا بود...دلیلشم فقط خودش میدونه...

حتما بگید پارت بعد از کدوم کارکتر باشه و لایک هم فراموش نشه.

#سگ‌های‌‌ولگرد‌بانگو #شیطان‌کش‌ها #توکیو‌ریونجرز #عاشقانه‌شیطانی #فرفره‌های‌انفجاری #مای‌هیرو‌اکادمی #وانشات #سناریو #انیمه #فن‌فیک
دیدگاه ها (۵)

سناریو چیفویو پارت ۱

داستان

پارت ۲ : تئوری های عجیب از توکیو ریونجرز

سناریو از مایکی(تومان) درخواستی😘🍒❤️برای کاربر: @maysa_shokoد...

True Love③⓪فرداتهیونگتهیونگ: دیشب خوب خوابیدی؟ ا/ت: آره خوب ...

P24عروس فراری ویو ا/ت با ریندو رفتیم پایین بقیه هم مثل همیشه...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

Forbidden love①(عشق ممنوعه) تق تق تقا/ت: کیهچانی: چطوری کوچو...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط