جنون/پارت4
جونگ کوک
_نمیفروشه
خودکار رو تو دستم جابه جا کردمو به هانسو زل زدم
_بی عرضه تر از تو ندیدم
_جونگ کوک!ببین داداش بزرگه من تمام تلاشمو کردم
_تمام تلاش؟با یه بار قرار؟
_چیکار کنم پس؟
صدای خندهی رو مخه هانشین بلند شد
_خفه شو هانشین
_باشه باشه
دوباره حواسمو به هانسو دادمو با گرفتن خودکاره تو دستم سمتش گفتم : میری و اون دخترو راضی میکنی،گرفتی؟
_اما..
_دیگه مزخرف تحویل من نده،کاری که گفتمو انجام بده
_تلاشمو میکنم
_انجامش میدی،حالا میتونی بری
بلافاصله بعده بسته شدن در صدای هانشین تو فضا پیچید
_هدفت چیه؟!
_چه هدفی!
_اون خونه رو میخری که چی بشه؟که اون دختره بی جا و مکان بمونه؟!
_شاید
_مریضی؟
_شاید،تو کارای من دخالت نکن و برو بیرون
_همیشه غیره قابل پیشبینی هستی
_بیرون
نفس عمیقی کشید و از اتاق خارج شد
جلوی پنجره وایستادمو به باغ روبه روم زل زدم
_هنوز مونده غیره قابل پیشبینی بودن واقعیو ببینید
با نقشه هایی که تو سرم بود لبخنده رضایت بخشی اومد روی لبام،همه چیز قرار بود به دلخواه من پیش بره درست مثل همیشه.
(چند روز بعد)
_این به نفعته ا/ت
_به شما هیچ ربطی نداره خب؟ من خونمو نمیفروشم
_اگه این کارو نکنی عواقب داره متوجه ای
ا/ت ناباور نگاهش کرد..داشت تهدید میکرد؟
_تو داری منو تهدید میکنی؟تو کی هستی؟به چه حقی؟
_نه نه اصلا اونطور که فکر می کنی نیست
_گورتو گم کن دیگه نبینمت اطرافم
_گفتنیا رو گفتم عواقبش پای خودته دیگه
هانسو آخرین جمله رو هم به این دختر گفت و رفت...
قلبش از شدت اعصبانیت ضربانش بالا رفته بود
سعی کرد خودشو آروم کنه و بعد وارد خونه بشه
بازم مثل همیشه لبخند زد..این لبخنده ظاهری شده بود جزیی از روتین روزانش،کلیدو تو قفل در چرخوند و وارد شد
ا/ت
با صدای بلند سلام دادم..اما جوابی نشنیدم
_مامان؟!کجایی؟!
داخل سالن کسی نبود آشپزخونه هم همچنین...خونه طوری غرق سکوت بود که یه لحظه از فکری که تو سرم شکل گرفت کیفم از دستم رها شد و سمت اتاق دویدم بلافاصله بعده باز کردن در با جسم مادرم که روی زمین افتاده بود مواجه شدم
_مامان؟مامان؟
سرشو روی پام گذاشتم چشمای نیمه باز و دستای بیجونش ترس و تو دلم هزار برابر کرد
با دستای لرزونم به آمبولانس زنگ زدمو تا بیان فقط سعی در هوشیار کردنش داشتم...
.
.
.
_باید عمل بشن هرچه سریعتر
با بهت به دکتر زل زده بودم و حتی زبونم نمی چرخید واسه حرف زدن
_خانم؟حالتون خوبه؟
چشمامو باز و بسته کردمو بعده گرفتن نفسی گفتم : خوبم،یعنی...یعنی میگین اگه عمل بشه حالش بهتر میشه؟!
_نه
جوابش دلمو برای باره صدم از جاش کند...
_پس..پس
_فقط برای مدتی زندگیشونو نجات میده
_برای مدتی؟یعنی چی؟
دکتر با تاسف سری تکون داد و گفت:بیماریشون زیادی پیشرفت کرده راهی نیست
_عملش کنید
_نمیفروشه
خودکار رو تو دستم جابه جا کردمو به هانسو زل زدم
_بی عرضه تر از تو ندیدم
_جونگ کوک!ببین داداش بزرگه من تمام تلاشمو کردم
_تمام تلاش؟با یه بار قرار؟
_چیکار کنم پس؟
صدای خندهی رو مخه هانشین بلند شد
_خفه شو هانشین
_باشه باشه
دوباره حواسمو به هانسو دادمو با گرفتن خودکاره تو دستم سمتش گفتم : میری و اون دخترو راضی میکنی،گرفتی؟
_اما..
_دیگه مزخرف تحویل من نده،کاری که گفتمو انجام بده
_تلاشمو میکنم
_انجامش میدی،حالا میتونی بری
بلافاصله بعده بسته شدن در صدای هانشین تو فضا پیچید
_هدفت چیه؟!
_چه هدفی!
_اون خونه رو میخری که چی بشه؟که اون دختره بی جا و مکان بمونه؟!
_شاید
_مریضی؟
_شاید،تو کارای من دخالت نکن و برو بیرون
_همیشه غیره قابل پیشبینی هستی
_بیرون
نفس عمیقی کشید و از اتاق خارج شد
جلوی پنجره وایستادمو به باغ روبه روم زل زدم
_هنوز مونده غیره قابل پیشبینی بودن واقعیو ببینید
با نقشه هایی که تو سرم بود لبخنده رضایت بخشی اومد روی لبام،همه چیز قرار بود به دلخواه من پیش بره درست مثل همیشه.
(چند روز بعد)
_این به نفعته ا/ت
_به شما هیچ ربطی نداره خب؟ من خونمو نمیفروشم
_اگه این کارو نکنی عواقب داره متوجه ای
ا/ت ناباور نگاهش کرد..داشت تهدید میکرد؟
_تو داری منو تهدید میکنی؟تو کی هستی؟به چه حقی؟
_نه نه اصلا اونطور که فکر می کنی نیست
_گورتو گم کن دیگه نبینمت اطرافم
_گفتنیا رو گفتم عواقبش پای خودته دیگه
هانسو آخرین جمله رو هم به این دختر گفت و رفت...
قلبش از شدت اعصبانیت ضربانش بالا رفته بود
سعی کرد خودشو آروم کنه و بعد وارد خونه بشه
بازم مثل همیشه لبخند زد..این لبخنده ظاهری شده بود جزیی از روتین روزانش،کلیدو تو قفل در چرخوند و وارد شد
ا/ت
با صدای بلند سلام دادم..اما جوابی نشنیدم
_مامان؟!کجایی؟!
داخل سالن کسی نبود آشپزخونه هم همچنین...خونه طوری غرق سکوت بود که یه لحظه از فکری که تو سرم شکل گرفت کیفم از دستم رها شد و سمت اتاق دویدم بلافاصله بعده باز کردن در با جسم مادرم که روی زمین افتاده بود مواجه شدم
_مامان؟مامان؟
سرشو روی پام گذاشتم چشمای نیمه باز و دستای بیجونش ترس و تو دلم هزار برابر کرد
با دستای لرزونم به آمبولانس زنگ زدمو تا بیان فقط سعی در هوشیار کردنش داشتم...
.
.
.
_باید عمل بشن هرچه سریعتر
با بهت به دکتر زل زده بودم و حتی زبونم نمی چرخید واسه حرف زدن
_خانم؟حالتون خوبه؟
چشمامو باز و بسته کردمو بعده گرفتن نفسی گفتم : خوبم،یعنی...یعنی میگین اگه عمل بشه حالش بهتر میشه؟!
_نه
جوابش دلمو برای باره صدم از جاش کند...
_پس..پس
_فقط برای مدتی زندگیشونو نجات میده
_برای مدتی؟یعنی چی؟
دکتر با تاسف سری تکون داد و گفت:بیماریشون زیادی پیشرفت کرده راهی نیست
_عملش کنید
- ۲۰.۸k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط