{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بسم رب الشهداء...

بسم رب الشهداء...






روایت فرمانده گردان شهید علیرضا بُریری از لحظات آخر و لحظه شهادت...

تو منطقه خان طومان علیرضا مردانه و شجاعانه جنگید...

حتی به سرداران اونجا هم گفتم علیرضا و دوتا مدافع حرم دیگه با رشادت هاشون این چند مدت خط رو نگه داشتند...

چند روز قبل شهادت یه ترکش خورده بودمیگفت ناصر ببین باز من لایق نبودم....
حقیقتا عاشق شهادت بود نه به حرف باشه نه، به عمل...

خان طومان کمین خوردیم جنگ سختی شد آتش بسیار مهیب...

علیرضا صدام زد ناصر(اسم مستعار فرمانده گردان)حبیب مجروح شده
به حالت خیز اومدم پایین پاش فاصله ما باهم کلا پنج شیش متربیشتر نبود...

انقدر آتش دشمن سنگین و در تیررس دشمن بودیم که نمی تونستم بیام بلند شم برم بالای سرش از همون پایین پا ،مچ پای حبیب رو گرفتم ،دیدم هنوز بدنش گرمه علیرضا گفت ناصر اگه چند متر بریم عقب یه ساختمان هست میتونیم موضع امنی بگیریم و مجروح رو درمان کنیم به هر قیمتی بود باید میومدیم سمت عقب...

گاز استریل و باند رو گذاشتم رو زخم حبیب
علیرضام یکی از بچه های زخمی فاطمیون رو که خیلی هم وضعش مساعد نبود گرفت راه افتادیم
یه چند متری که اومدیم دیدم علیرضا صدام میزنه ناصرناصر ،کابلی و کلی از بچه ها اینجا افتادن رو خاک گفتم وضعیتشون چطوره گفت کابلی هنوز نفس می کشه...

علیرضا گفت ناصر من میمونم تو برو
(من مثل علیرضا حقیقتا کم دیدم یکی علیرضا یکی شهید سالخورده این دوتا بینظیر بودن از نظر ایمان از نظر شجاعت ،نظامی و....)
برو ماشین بفرست ما شهدا و مجروحارو بیاریم
اصرار اصرار
تو برو علیرضا نه ناصر تو...
حالا این موقعیه که دیگه آتیش ها خوابیده و وضعیت عادیه. چاره ای نبود ارتباط با عقبه نداشتیم...

راه افتادم، یه گردنه کوچیک بین ما فاصله بود
اومدم عقب کل فاصله ی ما باهم صد تا دویست مترهم نبود...

محمدبلباسی و رجایی فر واقعا شجاع بودن
ماشینو بی سیموگرفتن راه بیفتن یبار دیگه از پشت بی سیم با علیرضا هماهنگ کردم گفت بفرست ماشین بیاد وضعیت آرومه ،راه افتادن
از پشت بی سیم صداشونو می شنیدم علیرضا میگفت محمد گردنه رو رد کن اونجا بیا و...حتی گفت ماشینو سروته کن دنده عقب بگیر یکدفعه تو همین حین دوباره آتیش دشمن شروع شد
آتش واقعا مهیب و وسیع یکی یکی دیگه صدای بی سیم ها قطع میشد علیرضا ،محمد و رجایی فر.....

ساعت یک نیمه شب ۱۷اردیبهشت علیرضا و محمد و رجایی فر به آرزوشون رسیدن...

تحمل نکردم راه افتادم اومدم نزدیکشون رو بلندی.اما نمی شد کاری کرد نمی شد حتی پیکرشون رو برگردوند تا چهارونیم صبح هر چه تلاش کردیم نشد اول صبح دوباره نیروهای دیگه اومدن وارد عمل شدن نشد...
تا غروب ...اما نشد...

وشرمنده ام که من برگشتم و زنده ام اما بچه های شما پر پر شدن
و نتونستیم حتی پیکرشون رو برگردونیم......
کانال مدافع حرم شهید علیرضا بُریری
*لطفا کپی و انتشار با ذکر مرجع صورت پذیرد*
لینک کانال در کامنت ها موجوده...





شهادت جامونده های گنه کار صلوات...
دیدگاه ها (۴)

بسم رب الشهداء...انگشتر و پلاک متعلق به شهید مدافع حرم علی ش...

بسم رب الشهداء...به نقل از همسر شهید مهدی قاضی خانی... خیلی ...

بسم رب الشهداء...تصویر گویایه همه چیز هستتتتتتت...این در تاب...

بسم رب الشهداء...هر چند وقت یه بار تماس میگرفت.چهل و پنج روز...

intertwined fate of two enemies-part 4

پارت ۷ 🖤همه سوار ماشین شدیم. جونگ‌کوک رانندگی می‌کرد و تهیون...

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐جونگکوک:اه مامان ولش کن بیا بغلم باهم ف...

پارت: 18 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هوای اتاقِ سمعی‌بصری یهو ا...

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط