انتخابی بی بازگشت. Part.4
با کنجکاوی به دنبال صدا رفتم و دیدم توی یه کوچه تاریک و خلوت دیدم یه پسره (جونگکوک) روی زمین افتاده و از گوشه لبش خون میامد و دیدم سه تا پسر بالای سرش ایستاده اند و نزدیک رفتم (اسم ا.ت میشه ماریا)...(علامت ماریا +،علامت جونگکوک_،علامت مزاحمان >)
+دارید چکار میکنید؟
>به تو چه؟
+درست حرف بزن... دارید چه غلطی میکنید؟
_P..please.. help
با شنیدن صدای پسر (جونگکوک) خشکم زد تنها صدایی که توی ذهنم واضحتر از بقیه صداها بود...
رفتم سمت پسر و گونه کبودش رو دیدم و ماساژ دادم و گونه اش خوب شد و زخم گوشه لبش از بین رفت و بیهوش شد و بعد برگشتم و به یکی از مزاحمان مشت زدم و مرد شکمش را گرفت و عقب عقب رفت
+اگر یک بار دیگه بفهمم به کسی آسیب زدید براتون خیلی بد میشه
هیکلیترین مرد اومد
>کوچولو به چه حقی دوستم رو زدی؟
+به همون حقی که تو این پسر تنها رو زدی
مرد خواست بهم نزدیک بشه که با قدرت ماوراطبیعی ام او را به زمین کوبیدم و بقیه فرار کردند و من پسر(جونگکوک) رو تکان دادم و او بیدار شد
+سلام
_تو کی هستی؟
+اسم من ماریا هست خوشبختم از دیدنت
_من چه بلایی سرم اومده؟
+هیچی فقط... یه کوچولو کتک خوردی، درد داری؟
_نه
+خوبه بلند شو و برو خونت فقط...
_فقط چی؟
+اسمت چیه؟
_جونگکوک
+خوشبختم
_همچنین
+برو خونت
_باشه تو هم برو خطرناکه
خندیدم و جونگکوک چال گونه هام و چروک کنار چشمم رو دید
+تو نمیخواد به من بگی چی خطرناکه چی نیست
_هوفف... همیشه میگن دخترا مغرورن باور نمیکردم ولی الان بهم ثابت شد
+دیگه دیگه
بعد از چند دقیقه سکوت
+خداحافظ
_خداحافظ
هر دو از هم جدا شدیم و به سمت خونه های خودمون رفتیم
ویو جونگکوک
رفتم خونه و دیدم تهیونگ عصبانی روی مبل نشسته
_خوبی؟
(علامت تهیونگ ×)
×کجا بودی؟
_داستان داره الان گرسنمه
×جونگکوک سه ساعته رفتی بیرون یه نوشیدنی بگیری و حتی هنوز نوشیدنی هم نگرفتی و برگشتی خونه خب نگرانت میشیم
_آخ ببخشید حواسم نبود
(علامت یونگی^)
^تهیونگ نگران جونگکوک نباش اون همیشه انقدر حواس پرته
که ناگهان...
فعلا خداحافظ👋😘😘
+دارید چکار میکنید؟
>به تو چه؟
+درست حرف بزن... دارید چه غلطی میکنید؟
_P..please.. help
با شنیدن صدای پسر (جونگکوک) خشکم زد تنها صدایی که توی ذهنم واضحتر از بقیه صداها بود...
رفتم سمت پسر و گونه کبودش رو دیدم و ماساژ دادم و گونه اش خوب شد و زخم گوشه لبش از بین رفت و بیهوش شد و بعد برگشتم و به یکی از مزاحمان مشت زدم و مرد شکمش را گرفت و عقب عقب رفت
+اگر یک بار دیگه بفهمم به کسی آسیب زدید براتون خیلی بد میشه
هیکلیترین مرد اومد
>کوچولو به چه حقی دوستم رو زدی؟
+به همون حقی که تو این پسر تنها رو زدی
مرد خواست بهم نزدیک بشه که با قدرت ماوراطبیعی ام او را به زمین کوبیدم و بقیه فرار کردند و من پسر(جونگکوک) رو تکان دادم و او بیدار شد
+سلام
_تو کی هستی؟
+اسم من ماریا هست خوشبختم از دیدنت
_من چه بلایی سرم اومده؟
+هیچی فقط... یه کوچولو کتک خوردی، درد داری؟
_نه
+خوبه بلند شو و برو خونت فقط...
_فقط چی؟
+اسمت چیه؟
_جونگکوک
+خوشبختم
_همچنین
+برو خونت
_باشه تو هم برو خطرناکه
خندیدم و جونگکوک چال گونه هام و چروک کنار چشمم رو دید
+تو نمیخواد به من بگی چی خطرناکه چی نیست
_هوفف... همیشه میگن دخترا مغرورن باور نمیکردم ولی الان بهم ثابت شد
+دیگه دیگه
بعد از چند دقیقه سکوت
+خداحافظ
_خداحافظ
هر دو از هم جدا شدیم و به سمت خونه های خودمون رفتیم
ویو جونگکوک
رفتم خونه و دیدم تهیونگ عصبانی روی مبل نشسته
_خوبی؟
(علامت تهیونگ ×)
×کجا بودی؟
_داستان داره الان گرسنمه
×جونگکوک سه ساعته رفتی بیرون یه نوشیدنی بگیری و حتی هنوز نوشیدنی هم نگرفتی و برگشتی خونه خب نگرانت میشیم
_آخ ببخشید حواسم نبود
(علامت یونگی^)
^تهیونگ نگران جونگکوک نباش اون همیشه انقدر حواس پرته
که ناگهان...
فعلا خداحافظ👋😘😘
- ۷۱۸
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط