رمان j_k
پارت ۷
ویو صبح
چو: بانو پاشید لطفا...
ات: یونگ سو من شیر موز میخواممم.
چو: بانو باز خل شدین شیرموز چیه.
ات: چی... من هنوز اینجام.
چو: پس کجا می خواستیم باشین نکنه می خواستیم پس عالیجناب باشید 😈
ات: چی گفتی.
چو: ببخشید بانو زیادی حرف زدم.
ات: اوفففف... واستا ببینم امروزه نه...
چو: بله بانو. مراسم تا یک ساعت دیگه شروع میشه.
ات: چی... پس چرا الان منو بیدار کردی. چی کار کنم لباس ندارم.
چو: بانو نگران نباشید لباستون اماده است.
ات: چی؟؟
ویو کوک.
چا : عالیجناب توی این لباس خیلی زیبا تر شدین. ( لباس کوک اسلاید بعد) .
کوک : هع.. مرسی. بگو ببینم از فامیلای من کی امروز میاد.
چا: اممم بانو سویو.
کوک: و از طرف بانو.
چا: مادر و پدرشون و دوست بچگیشون.
کوک: دوست بچگیش.
چا: بله ایشون عالیجناب چااون وو جانشین قبیله یه تان هستن.
کوک : هم فامیل تو یه.
چا: بله ایشون فامیلشون مثله منه ولی ما هیچ نسبتی نداریم باهم.
کوک: ولی چرا فامیلش چا یه... مگه نمیگی جانشین قبیله ی تانه پس نباید فامیلش تان باشه.
چا: چرا... ولی همینطور که گفتم ایشون دوست بچگی بانو هستن و فرمانده تان ( پدر ات) به ایشون اعتماد زیادی دارن. از اونجایی که فرمانده هیچ پسری ندارن ایشون مثل پسرشون هستن.
کوک : اهان و رابطش با ات چطوره.
چا: اممممم .... ( مِنو مِن)
کوک : چیه چرا نمیگی.
چا: ایشون به بانو علاقه دارن.
کوک :🤨
چا: ولی بانو هیش علاقه ای به ایشون ندارن.
کوک: معلومه اگر داشت الان کنار من به عنوان همسرم نبود.
چا: بله.
کوک: حالا که بحث ات امد وسط بگو ببینم اون امادست.
چا: اممم. نمیدونم عالیجناب. الان میرم و میپرسم.
ویو ات.
ات: ای سرم این چیز گنده چیه میشه نذارمش.
چو: نه بانو باید باشه.
ات : اهههه ولم کنید برید بیرون خودم اماده میشم.
چو: اما... چشم. بریم.
ات: ایشششش با این لباسای اجَق وجَقشون.
برون اتاق.
چا: اووو بانو چو. بانو حاضرن.
چو: نه.
چا: ولی شما اینجا چی کار میکنید.
چو: بانو گفتن خودشون می خوان اماده شن.
چا: اماده عالیجناب امادست.
چو: خوب شما برید ما هم بانو رو اماده میکنیم و میاریم.
چا: باشه.
ویو کوک
چا: عالیجناب... عالیجناب.
کوک: چیه.
چا: بانو هنوز اماده نیستن.
کوک: یعنی چی.
چا: بانو چو گفتن که ما بریم ایشون زود میان.
کوک: اوفففف باشه بریم.
ویو مراسم.
همه در حیاط اصلی قصر نشته بودن ملکه مادر و ملکه هونگ هم در بالای قصر نشستن و دارن حرف میزنن و نوشیدنی می خورن. همه یه قیله ها امدن تا ملکه اینده رو ببین. قبیله یه کیم. خاندان سو. خاندان چون. خاندان شی و خاندان تان و جانشین شون چااون وو . و خاندان بانو سویو.
ندیمه : عالیجناب شاهزاده وارد میشوند.
با وزد شاهزاده همه از جاشون بلند میشن و به شاهزاده تعزین میکنن.
همه متعجب و حیرت زده به هم نگاه میکنن. که ناگهان کسی از پشت عالیجناب دهان وا میکنه و میگه.
... :عالیجناب بانو کجا هستن... نکنه گرخیده...
کوک: نخیر بانو سویو ایشون یکم دیر تر میان.
سویو: خوشحالم که منو یادتون نرفته. عشق ما دیرینست.
کوک برمیگرده سمتش. که چیزی بگه.
ندیمه : بانو تان وارد میشوند.
..................................
خوب اینم پارت جدید . حمایت فراموش نشه 💜
ویو صبح
چو: بانو پاشید لطفا...
ات: یونگ سو من شیر موز میخواممم.
چو: بانو باز خل شدین شیرموز چیه.
ات: چی... من هنوز اینجام.
چو: پس کجا می خواستیم باشین نکنه می خواستیم پس عالیجناب باشید 😈
ات: چی گفتی.
چو: ببخشید بانو زیادی حرف زدم.
ات: اوفففف... واستا ببینم امروزه نه...
چو: بله بانو. مراسم تا یک ساعت دیگه شروع میشه.
ات: چی... پس چرا الان منو بیدار کردی. چی کار کنم لباس ندارم.
چو: بانو نگران نباشید لباستون اماده است.
ات: چی؟؟
ویو کوک.
چا : عالیجناب توی این لباس خیلی زیبا تر شدین. ( لباس کوک اسلاید بعد) .
کوک : هع.. مرسی. بگو ببینم از فامیلای من کی امروز میاد.
چا: اممم بانو سویو.
کوک: و از طرف بانو.
چا: مادر و پدرشون و دوست بچگیشون.
کوک: دوست بچگیش.
چا: بله ایشون عالیجناب چااون وو جانشین قبیله یه تان هستن.
کوک : هم فامیل تو یه.
چا: بله ایشون فامیلشون مثله منه ولی ما هیچ نسبتی نداریم باهم.
کوک: ولی چرا فامیلش چا یه... مگه نمیگی جانشین قبیله ی تانه پس نباید فامیلش تان باشه.
چا: چرا... ولی همینطور که گفتم ایشون دوست بچگی بانو هستن و فرمانده تان ( پدر ات) به ایشون اعتماد زیادی دارن. از اونجایی که فرمانده هیچ پسری ندارن ایشون مثل پسرشون هستن.
کوک : اهان و رابطش با ات چطوره.
چا: اممممم .... ( مِنو مِن)
کوک : چیه چرا نمیگی.
چا: ایشون به بانو علاقه دارن.
کوک :🤨
چا: ولی بانو هیش علاقه ای به ایشون ندارن.
کوک: معلومه اگر داشت الان کنار من به عنوان همسرم نبود.
چا: بله.
کوک: حالا که بحث ات امد وسط بگو ببینم اون امادست.
چا: اممم. نمیدونم عالیجناب. الان میرم و میپرسم.
ویو ات.
ات: ای سرم این چیز گنده چیه میشه نذارمش.
چو: نه بانو باید باشه.
ات : اهههه ولم کنید برید بیرون خودم اماده میشم.
چو: اما... چشم. بریم.
ات: ایشششش با این لباسای اجَق وجَقشون.
برون اتاق.
چا: اووو بانو چو. بانو حاضرن.
چو: نه.
چا: ولی شما اینجا چی کار میکنید.
چو: بانو گفتن خودشون می خوان اماده شن.
چا: اماده عالیجناب امادست.
چو: خوب شما برید ما هم بانو رو اماده میکنیم و میاریم.
چا: باشه.
ویو کوک
چا: عالیجناب... عالیجناب.
کوک: چیه.
چا: بانو هنوز اماده نیستن.
کوک: یعنی چی.
چا: بانو چو گفتن که ما بریم ایشون زود میان.
کوک: اوفففف باشه بریم.
ویو مراسم.
همه در حیاط اصلی قصر نشته بودن ملکه مادر و ملکه هونگ هم در بالای قصر نشستن و دارن حرف میزنن و نوشیدنی می خورن. همه یه قیله ها امدن تا ملکه اینده رو ببین. قبیله یه کیم. خاندان سو. خاندان چون. خاندان شی و خاندان تان و جانشین شون چااون وو . و خاندان بانو سویو.
ندیمه : عالیجناب شاهزاده وارد میشوند.
با وزد شاهزاده همه از جاشون بلند میشن و به شاهزاده تعزین میکنن.
همه متعجب و حیرت زده به هم نگاه میکنن. که ناگهان کسی از پشت عالیجناب دهان وا میکنه و میگه.
... :عالیجناب بانو کجا هستن... نکنه گرخیده...
کوک: نخیر بانو سویو ایشون یکم دیر تر میان.
سویو: خوشحالم که منو یادتون نرفته. عشق ما دیرینست.
کوک برمیگرده سمتش. که چیزی بگه.
ندیمه : بانو تان وارد میشوند.
..................................
خوب اینم پارت جدید . حمایت فراموش نشه 💜
- ۲۵.۸k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط