★فکرکنمبایداینقولروبشکنم..!؛-
کتاب سفید رنگش رو بست و به روی دانشجو هایش برگشت.
_بقیش باشه برای جلسه بعد، کلاس تمومه. میتونید برید.
سوآ که برای این حرف لحظه شماری میکرد به سرعت برخاست و مشغول جمع کردن وسایلش شد.
_به جز یکنفر، خانوم چوی سوآ بعد از کلاس بمونید کارتون دارم
دختر به روی استاد برگشت و دور از چشم همکلاسی هایش، خنده بی صدا و هیستریکی کرد.
.
.
.
_سوآ! توی محوطه منتظرت میمونم
دختر نگاهی به استادش و سپس به سهیون انداخت. میخواست چیزی بگوید اما کمی مردد بود.
_عا...عام...چ-چیزه....سهیون.... ت-تو برو م-من یکم کار دارم که باید انجام بدم و... ش-شاید دیر کنم
روبه دختر که کنار درب کلاس ایستاده بود گفت و لبخند استرسیای زد.
سهیون با اینکه کمی به لحن و حرف های دختر شک کرده بود [باشه] ای گفت و از کلاس خارج شد.
دختر بلافاصله کیف مشکی رنگش را برداشت و روی شونهی راستش انداخت. آرام و شمردهشمرده به سمت مرد قدم برداشت، ایستاد و سرش را بالا گرفت.
_ باهام کاری داشتین....آقای کیم؟
جدی و محکم گفت و روی دو کلمهی آخر تاکید کرد.
مرد خندهی هیستریکی سر داد و به سمت درب کلاس قدم برداشت. توی چارچوب چفتش کرد و قفل درب رو چرخاند.
دوباره به روی دختر چرخید، عینکش رو از روی صورتش برداشت و شروع به حرف زدن کرد.
_ میدونی که مجبور نیستی وقتی تنهاییم باهام رسمی حرف بزنی
چند قدم به سمت دختر برداشت.
_ و اینم میدونی که دوست دختر استاد بودن به معنی نمره های بالا گرفتن نیست
چند قدم دیگر هم برداشت، به لبهی میزش تکیه داد و به دختر خیره شد.
_ این چند وقت نمره هات پایین اومده، ادبت هم به کل جلوی همکلاسی هات فراموش میکنی.... و اونوقت وقتی تنهاییم یادت میاد استادتم و باهام رسمی حرف میزنی..؟
دختر نفس عمیقی کشید و سعی کرد از بین هزاران پاسخی که میتوانست به مرد بدهد مناسب و بجا ترینشان را انتخاب کند.
_بعد از اینکه گفتین توی کلاس بمونم یکم فکر کردم و تصمیم گرفتم باهاتون رسمی تر صحبت، و ادب رو رعایت کنم
با لحنی که هیچ احساسی درش دیده نمیشد رو به مرد گفت.
_ پس باید تونسته باشه به حرف منم فکر کنی و حالا که تنهاییم مثل همیشه صدام کنی، میدونی که از اون کلمه خیلی خوشم میاد....هوم؟؛
تکیه اش رو از میز گرفت و روبهروی دختر ایستاد. نگاهی به چشمانش انداخت و با دست راستش گونهی دختر را نوازش کرد. دختر را از ران هایش گرفت، بلند کرد و روی میز نشاند. دو دستش را دو طرف دختر قرار داد و به پایین خیره شد.
_ یادته روز دوم رابطمون چه قولی بهم دادیم؟
بدون نگاه کردن به چهره دختر لب زد.
_ ن-
قبل از اینکه دختر توان کامل کردن جمله اش را داشته باشد، با برخورد لب های مرد بر روی لب هایش صدایش در گلو خفه شد.
با دیدن چشم های بستهی مرد، خود نیز چشمانش را بست و در بوسهشان همکاری کرد.
با احساس سوزش، متوجه گاز ریز مرد شد و لب هایش را بیشتر از هم فاصله داد. شاید اگر کمی رقص زبان هایشان را تماشا میکردند بد نبود!
در همین حین مرد دست چپش را روی ران پای دختر حرکت میداد و بالاتر میرفت. گرمای دستش که حال به رنگ قرمز در آمده بود، به وضوح دختر را متوجه بدن گر گرفتهی پسر میکرد.
لب هایش را از دختر فاصله داد و بوسهشان را با صدا به پایان رساند.
نگاه خمار و چشمان مشکی رنگش را به دختر دوخت. در بین نفس نفس زدن هایش لب زد:
_بهم قول دادیم... هیچوقت توی دانشگاه انجامش ندیم.... ولی.... فکر کنم باید این قول رو بشکنم..!؛-
_بقیش باشه برای جلسه بعد، کلاس تمومه. میتونید برید.
سوآ که برای این حرف لحظه شماری میکرد به سرعت برخاست و مشغول جمع کردن وسایلش شد.
_به جز یکنفر، خانوم چوی سوآ بعد از کلاس بمونید کارتون دارم
دختر به روی استاد برگشت و دور از چشم همکلاسی هایش، خنده بی صدا و هیستریکی کرد.
.
.
.
_سوآ! توی محوطه منتظرت میمونم
دختر نگاهی به استادش و سپس به سهیون انداخت. میخواست چیزی بگوید اما کمی مردد بود.
_عا...عام...چ-چیزه....سهیون.... ت-تو برو م-من یکم کار دارم که باید انجام بدم و... ش-شاید دیر کنم
روبه دختر که کنار درب کلاس ایستاده بود گفت و لبخند استرسیای زد.
سهیون با اینکه کمی به لحن و حرف های دختر شک کرده بود [باشه] ای گفت و از کلاس خارج شد.
دختر بلافاصله کیف مشکی رنگش را برداشت و روی شونهی راستش انداخت. آرام و شمردهشمرده به سمت مرد قدم برداشت، ایستاد و سرش را بالا گرفت.
_ باهام کاری داشتین....آقای کیم؟
جدی و محکم گفت و روی دو کلمهی آخر تاکید کرد.
مرد خندهی هیستریکی سر داد و به سمت درب کلاس قدم برداشت. توی چارچوب چفتش کرد و قفل درب رو چرخاند.
دوباره به روی دختر چرخید، عینکش رو از روی صورتش برداشت و شروع به حرف زدن کرد.
_ میدونی که مجبور نیستی وقتی تنهاییم باهام رسمی حرف بزنی
چند قدم به سمت دختر برداشت.
_ و اینم میدونی که دوست دختر استاد بودن به معنی نمره های بالا گرفتن نیست
چند قدم دیگر هم برداشت، به لبهی میزش تکیه داد و به دختر خیره شد.
_ این چند وقت نمره هات پایین اومده، ادبت هم به کل جلوی همکلاسی هات فراموش میکنی.... و اونوقت وقتی تنهاییم یادت میاد استادتم و باهام رسمی حرف میزنی..؟
دختر نفس عمیقی کشید و سعی کرد از بین هزاران پاسخی که میتوانست به مرد بدهد مناسب و بجا ترینشان را انتخاب کند.
_بعد از اینکه گفتین توی کلاس بمونم یکم فکر کردم و تصمیم گرفتم باهاتون رسمی تر صحبت، و ادب رو رعایت کنم
با لحنی که هیچ احساسی درش دیده نمیشد رو به مرد گفت.
_ پس باید تونسته باشه به حرف منم فکر کنی و حالا که تنهاییم مثل همیشه صدام کنی، میدونی که از اون کلمه خیلی خوشم میاد....هوم؟؛
تکیه اش رو از میز گرفت و روبهروی دختر ایستاد. نگاهی به چشمانش انداخت و با دست راستش گونهی دختر را نوازش کرد. دختر را از ران هایش گرفت، بلند کرد و روی میز نشاند. دو دستش را دو طرف دختر قرار داد و به پایین خیره شد.
_ یادته روز دوم رابطمون چه قولی بهم دادیم؟
بدون نگاه کردن به چهره دختر لب زد.
_ ن-
قبل از اینکه دختر توان کامل کردن جمله اش را داشته باشد، با برخورد لب های مرد بر روی لب هایش صدایش در گلو خفه شد.
با دیدن چشم های بستهی مرد، خود نیز چشمانش را بست و در بوسهشان همکاری کرد.
با احساس سوزش، متوجه گاز ریز مرد شد و لب هایش را بیشتر از هم فاصله داد. شاید اگر کمی رقص زبان هایشان را تماشا میکردند بد نبود!
در همین حین مرد دست چپش را روی ران پای دختر حرکت میداد و بالاتر میرفت. گرمای دستش که حال به رنگ قرمز در آمده بود، به وضوح دختر را متوجه بدن گر گرفتهی پسر میکرد.
لب هایش را از دختر فاصله داد و بوسهشان را با صدا به پایان رساند.
نگاه خمار و چشمان مشکی رنگش را به دختر دوخت. در بین نفس نفس زدن هایش لب زد:
_بهم قول دادیم... هیچوقت توی دانشگاه انجامش ندیم.... ولی.... فکر کنم باید این قول رو بشکنم..!؛-
- ۱۱.۵k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط