~My Dream Life~
Part 6
برگشتی و دیدی یهنفر داره بهت نزدیک میشه. یکمی نگران شدی و ترسیدی برای همین بهراهت ادامه دادی.
کمکم اون فرد داشت بهت نزدیک میشد ولی تو برنگشتی که یهو یه دست رو روی شونهت احساس کردی.
یهو جیغ زدی.
پسر: ببخشید خانم کیم. قصد نداشتم بترسونمتون.
تو برگشتی و با قیافه یه پسر مواجه شدی.
یورا: ببخشید؛ شما؟
پسر: اوه درسته! خودم رو معرفی نکردم. من هوانگ هیونجین عضو گروه استری کیدز از کمپانی جیوایپی هستم.
باورت نمیشد توی یه روز با دوتا از اعضای گروه استری کیدز برخورد داشته باشی.آدم های عادی خودشون رو میکشتن که فقط برای چند لحظه از نزدیک ببیننشون ولی تو چی؟ البته تعجبی هم نداشت چون تو الان یکی از کارآموز های کمپانی بهحساب میومدی.
یورا: وایییی! معذرت میخوام که نشناختمتون.
هیونجین: نه اصلا مشکلی نیست.
یورا: بازم معذرت میخوام. ولی میتونم بپرسم با من چیکار داشتین؟
هیونجین: بله حتما. مثل اینکه رئیس کمپانی یادش رفته بود به شما آدرس خوابگاه رو بده برای همین به من گفتن که بیام بهتون کلید و شماره اتاقتون و آدرس رو بدم. کلا دو نفر تو اتاق هستن و فکر کنم شما با خانم پارک یونا دوستتون اگه درست فهمیده باشم هم اتاقی شدین.
یورا: خب از کجا اسم و چهرهم رو میدونستین؟
هیونجین: خب توی اویدشن وقتی خودتون رو معرفی کردین حواسم بهتون بود و برای اینکه مطمئن بشم از هان هم پرسیدم. باید بشناسینش. همونی که صبح بهش خوردین.
تو به معنای واقعی سرخ شدی.
یورا: وایی میشه گفت بدترین لحظه امروز همون موقع بود. انتظار یه داد و بیداد حسابی رو داشتم ولی مثل اینکه خیلی مهربون بودن.
هردوتون خندیدین.
یورا: راستی میشه لطفا انقدر رسمی باهام حرف نزنین؟ یورا صدام کنین.
هیونجین: قبوله! به شرط اینکه توهم باهام رسمی حرف نزنی. هیونجین صدام کن.
یورا: آخه…..
هیونجین: آخه نداره دیگه.
یورا: باشه سعی خودم رو میکنم. فقط یه سوال دارم.
هیونجین: بفرمایید!
یورا: کی میتونم بیام اتاقم رو ببینم؟
هیونجین: هر موقع که دلت خواست میتونی بیای. اها راستی خوابگاه ما با شما یکیه برای همین هروقت خواستی میتونم بیام دنبالت.
یورا: نه نه اصلا حرفشم نزن. خودم با داداشم میام.
هیونجین: خب بیا این شماره منه. داشته باشش که اگر کمک خواستی یا راه رو پیدا نکردی بهم زنگ بزنی.
یورا: باشه.
و به همین سادگی تو الان شماره یه ایدول معروف رو توی گوشیت ذخیره داشتی. یهو با صدای بوق ماشین به خودت اومدی. داداشت اومده بود دنبالت.
یورا: مثل اینکه اومدن دنبالم. باید برم. میبینمت!
هیونجین: باشه. خداحافظ خان… چیز ببخشید یورا!
خندیدی و تعظیم کردی و سوار ماشین شدی.
نشستی و کمربندت رو بستی. برگشتی و به داداشت نگاه کردی. داشت با نیشخند بهت نگاه میکرد.
هیونبین: میبینم که بهت خوش میگذره خانم خانما!
یورا: مگه از کی اینجا وایسادی؟
هیونبین: از اول مکالمه شیرینتون. تازه شمارش هم بهت داد.
یورا: چی میگی؟ نکنه واقعا دلت میخواد برم تو رابطه؟ اصلا جدای از این حرفا چرا فکر میکنی من باید با کسی که برای اولین بار دیدم جور بشم تازه حتی اگه سونبهنیم من هم باشه.
هیونبین: باشه؛ تو که راست میگی.
یورا: هیییییی؛ دارم راستشو میگم.
هیونبین خندید و گفت
هیونبین: باشه بابا شوخی کردم. میدونم همچین آدمی نیستی برای همینم بهت اعتماد دارم. و اگر هم کسی چشمت رو گرفت به انتخابت احترام میزارم چون میدونم همینجوری الکی کسی رو انتخاب نمیکنی.
یورا: چیشده یهو رمانتیک شدی؟
هیونبین: بیخیال بابا؛ حتی نمیتونم ازت تعریف کنم.
خندیدی و همینجوری به سمت خونه حرکت میکردین باهم حرف هم میزدین.
برگشتی و دیدی یهنفر داره بهت نزدیک میشه. یکمی نگران شدی و ترسیدی برای همین بهراهت ادامه دادی.
کمکم اون فرد داشت بهت نزدیک میشد ولی تو برنگشتی که یهو یه دست رو روی شونهت احساس کردی.
یهو جیغ زدی.
پسر: ببخشید خانم کیم. قصد نداشتم بترسونمتون.
تو برگشتی و با قیافه یه پسر مواجه شدی.
یورا: ببخشید؛ شما؟
پسر: اوه درسته! خودم رو معرفی نکردم. من هوانگ هیونجین عضو گروه استری کیدز از کمپانی جیوایپی هستم.
باورت نمیشد توی یه روز با دوتا از اعضای گروه استری کیدز برخورد داشته باشی.آدم های عادی خودشون رو میکشتن که فقط برای چند لحظه از نزدیک ببیننشون ولی تو چی؟ البته تعجبی هم نداشت چون تو الان یکی از کارآموز های کمپانی بهحساب میومدی.
یورا: وایییی! معذرت میخوام که نشناختمتون.
هیونجین: نه اصلا مشکلی نیست.
یورا: بازم معذرت میخوام. ولی میتونم بپرسم با من چیکار داشتین؟
هیونجین: بله حتما. مثل اینکه رئیس کمپانی یادش رفته بود به شما آدرس خوابگاه رو بده برای همین به من گفتن که بیام بهتون کلید و شماره اتاقتون و آدرس رو بدم. کلا دو نفر تو اتاق هستن و فکر کنم شما با خانم پارک یونا دوستتون اگه درست فهمیده باشم هم اتاقی شدین.
یورا: خب از کجا اسم و چهرهم رو میدونستین؟
هیونجین: خب توی اویدشن وقتی خودتون رو معرفی کردین حواسم بهتون بود و برای اینکه مطمئن بشم از هان هم پرسیدم. باید بشناسینش. همونی که صبح بهش خوردین.
تو به معنای واقعی سرخ شدی.
یورا: وایی میشه گفت بدترین لحظه امروز همون موقع بود. انتظار یه داد و بیداد حسابی رو داشتم ولی مثل اینکه خیلی مهربون بودن.
هردوتون خندیدین.
یورا: راستی میشه لطفا انقدر رسمی باهام حرف نزنین؟ یورا صدام کنین.
هیونجین: قبوله! به شرط اینکه توهم باهام رسمی حرف نزنی. هیونجین صدام کن.
یورا: آخه…..
هیونجین: آخه نداره دیگه.
یورا: باشه سعی خودم رو میکنم. فقط یه سوال دارم.
هیونجین: بفرمایید!
یورا: کی میتونم بیام اتاقم رو ببینم؟
هیونجین: هر موقع که دلت خواست میتونی بیای. اها راستی خوابگاه ما با شما یکیه برای همین هروقت خواستی میتونم بیام دنبالت.
یورا: نه نه اصلا حرفشم نزن. خودم با داداشم میام.
هیونجین: خب بیا این شماره منه. داشته باشش که اگر کمک خواستی یا راه رو پیدا نکردی بهم زنگ بزنی.
یورا: باشه.
و به همین سادگی تو الان شماره یه ایدول معروف رو توی گوشیت ذخیره داشتی. یهو با صدای بوق ماشین به خودت اومدی. داداشت اومده بود دنبالت.
یورا: مثل اینکه اومدن دنبالم. باید برم. میبینمت!
هیونجین: باشه. خداحافظ خان… چیز ببخشید یورا!
خندیدی و تعظیم کردی و سوار ماشین شدی.
نشستی و کمربندت رو بستی. برگشتی و به داداشت نگاه کردی. داشت با نیشخند بهت نگاه میکرد.
هیونبین: میبینم که بهت خوش میگذره خانم خانما!
یورا: مگه از کی اینجا وایسادی؟
هیونبین: از اول مکالمه شیرینتون. تازه شمارش هم بهت داد.
یورا: چی میگی؟ نکنه واقعا دلت میخواد برم تو رابطه؟ اصلا جدای از این حرفا چرا فکر میکنی من باید با کسی که برای اولین بار دیدم جور بشم تازه حتی اگه سونبهنیم من هم باشه.
هیونبین: باشه؛ تو که راست میگی.
یورا: هیییییی؛ دارم راستشو میگم.
هیونبین خندید و گفت
هیونبین: باشه بابا شوخی کردم. میدونم همچین آدمی نیستی برای همینم بهت اعتماد دارم. و اگر هم کسی چشمت رو گرفت به انتخابت احترام میزارم چون میدونم همینجوری الکی کسی رو انتخاب نمیکنی.
یورا: چیشده یهو رمانتیک شدی؟
هیونبین: بیخیال بابا؛ حتی نمیتونم ازت تعریف کنم.
خندیدی و همینجوری به سمت خونه حرکت میکردین باهم حرف هم میزدین.
- ۱.۷k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط