P̶͉͖̾̇̈́̅̃͌̐̇̾̚á̴̧̯͇̗̻̪̲̲̰͒̐̎̓͗̈́ͅr̶̨̰̬͉͈͑t̸̨͕͕̝̹̪͕̤̂̓̓ ̷͐
P̶͉͖̾̇̈́̅̃͌̐̇̾̚á̴̧̯͇̗̻̪̲̲̰͒̐̎̓͗̈́ͅr̶̨̰̬͉͈͑t̸̨͕͕̝̹̪͕̤̂̓̓ ̷̨̨͕̩̯̹͎̟͉̟͐͂̓̉̾͋̈́̿͝͠2̶̧̛̻͚͕̺̤̲̆̒͛͒̆0̴̧͚̳̬̳́͗.
ویو ا/ت: سر انگشتم آروم قاب چوبی تابلو رو لمس کرد....
حس عجیبی داشتم... یه چیزی بین کنجکاوی و ترس....
تابلو به ظاهر فقط یه نقاشی بود، اما اون جمله ها...... و ماه نقاشی شده روی صورت دختر را نمیتونستم نادیده بگیرم....
یه لحظه به اطرافم نگاه کردم. عمارت ساکت بود....
صدای تیکتاک ساعت قدیمی از سالن میاومد و بوی قهوهی سردشده تو هوا پیچیده بود....
نفسمو دادم بیرون و زیر لب زمزمه کردم:
تو کی بودی؟
دوباره تابلو را چک کردم ...شاید چون فکر کردم ممکنه مثل دفعه ی قبل چیزی پیدا کنم ناگهان دستم به چیزی برخورد کرد یه تکه کاغذ... چسبیده به پشت تابلو.
با تردید جداش کردم. یه تکه کاغذ زردرنگ بود، که به نظر قدیمی می آمد بود . روی گوشهش یه چیزی با خودکار نوشته شده بود. کمی کثیف و پاره شده بود اما میشد خوندش:
"ازش دور بمون... از کجا معلوم ،شاید نفر بعدی تویی."
قلبم فرو ریخت. حس کردم یه چیزی زیر پوستم میخزه. نفسم بند اومده بود.....
انگار همهی هوا از اتاق رفته بود....
صدای خشخش آرومی از پشت سرم اومد. سریع برگشتم... اما کسی نبود.
دوباره به نوشته نگاه کردم. یعنی این هشدار بود؟.... برای من؟... یا برای کسی قبل از من؟ ....
نگاهم رفت سمت تابلو. تو اون لحظه، انگار چشمانی از زیر ماه نقاشی شده ای روی تابلو ... انگار داشتن منو نگاه میکردن.
دستم شروع کرد به لرزیدن. تکه کاغذ رو تو مشتم فشرده نگه داشتم، انگار اگه مچالش کنم، همهچی نابود میشه.....
یه قدم عقب رفتم، اما صدای چوبهای کف سالن زیر پام جوری صدا داد که خودمم لرزیدم.
یه صدای خفیف اومد... شبیه کشیده شدن پارچه به زمین، خیلی آروم...
نگاهم سریع چرخید. پلهها خالی بودن. راهرو ساکت. فقط سایهی نور از لای پنجرهها روی زمین افتاده بود.
انگار چیزی یا کسی داشت از دور نگام میکرد...
یه لحظه به خودم اومدم. باید آروم میموندم. باید... منطقی فکر میکردم.
با صدای گرفتهای گفتم: این فقط یه نقاشیه... فقط یه نقاشی لعنتی...
ولی اون نوشته اون جمله :ازش دور بمون از کجا معلوم شاید نفر بعدی تویی.
صدای قدمی خفیف از همان طبقهی پیچید...
ویو ا/ت: سر انگشتم آروم قاب چوبی تابلو رو لمس کرد....
حس عجیبی داشتم... یه چیزی بین کنجکاوی و ترس....
تابلو به ظاهر فقط یه نقاشی بود، اما اون جمله ها...... و ماه نقاشی شده روی صورت دختر را نمیتونستم نادیده بگیرم....
یه لحظه به اطرافم نگاه کردم. عمارت ساکت بود....
صدای تیکتاک ساعت قدیمی از سالن میاومد و بوی قهوهی سردشده تو هوا پیچیده بود....
نفسمو دادم بیرون و زیر لب زمزمه کردم:
تو کی بودی؟
دوباره تابلو را چک کردم ...شاید چون فکر کردم ممکنه مثل دفعه ی قبل چیزی پیدا کنم ناگهان دستم به چیزی برخورد کرد یه تکه کاغذ... چسبیده به پشت تابلو.
با تردید جداش کردم. یه تکه کاغذ زردرنگ بود، که به نظر قدیمی می آمد بود . روی گوشهش یه چیزی با خودکار نوشته شده بود. کمی کثیف و پاره شده بود اما میشد خوندش:
"ازش دور بمون... از کجا معلوم ،شاید نفر بعدی تویی."
قلبم فرو ریخت. حس کردم یه چیزی زیر پوستم میخزه. نفسم بند اومده بود.....
انگار همهی هوا از اتاق رفته بود....
صدای خشخش آرومی از پشت سرم اومد. سریع برگشتم... اما کسی نبود.
دوباره به نوشته نگاه کردم. یعنی این هشدار بود؟.... برای من؟... یا برای کسی قبل از من؟ ....
نگاهم رفت سمت تابلو. تو اون لحظه، انگار چشمانی از زیر ماه نقاشی شده ای روی تابلو ... انگار داشتن منو نگاه میکردن.
دستم شروع کرد به لرزیدن. تکه کاغذ رو تو مشتم فشرده نگه داشتم، انگار اگه مچالش کنم، همهچی نابود میشه.....
یه قدم عقب رفتم، اما صدای چوبهای کف سالن زیر پام جوری صدا داد که خودمم لرزیدم.
یه صدای خفیف اومد... شبیه کشیده شدن پارچه به زمین، خیلی آروم...
نگاهم سریع چرخید. پلهها خالی بودن. راهرو ساکت. فقط سایهی نور از لای پنجرهها روی زمین افتاده بود.
انگار چیزی یا کسی داشت از دور نگام میکرد...
یه لحظه به خودم اومدم. باید آروم میموندم. باید... منطقی فکر میکردم.
با صدای گرفتهای گفتم: این فقط یه نقاشیه... فقط یه نقاشی لعنتی...
ولی اون نوشته اون جمله :ازش دور بمون از کجا معلوم شاید نفر بعدی تویی.
صدای قدمی خفیف از همان طبقهی پیچید...
- ۸.۸k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط