خب اینم قسمت جدید نظرتون رو حتما بگید

قسمت ۱۱ – «شب بخیر، یا شب زنده‌داری؟!»

هوا تاریک شده بود، آسمون جهنم ــ که بیشتر شبیه غروب سرخ و آتیشی بود تا شب واقعی ــ بالاخره نشون می‌داد وقت خوابه... ولی خواب، برای سه موجود خاص که تو یه اتاق بودن، انگار فقط یه افسانه بود.

جین و زُهَل، کنار هم توی یه اتاق کوچک خوابیده بودن. البته خوابیدن؟ نه دقیقاً. چون از اول شب داشتن زر میزدن.

جین با یه حالت خسته، از زیر پتو غر زد:
ــ «ناکس کلن چهار متر پِتو هست، سه مترش رو تو کشیدی رو خودت!»

زُهَل با نگاه سرد و پر از فلسفه جواب داد:
ــ «باید برای چیزی که می‌خوای بجنگی.»

جین از شدت کلافگی بلند شد نشست:
ــ «مرتیکه‌ی جنگجونما! خودم گفتم بیا تو اتاق من بخواب، الان طلبکارم شدی؟»

زُهَل هم خیلی جدی گفت:
ــ «نباید به هر کسی اعتماد کنی. خیر سرت، انتخاب‌ شده‌ تاریکی هستی.»

جین دوباره زر زد و گفت:
ــ « اگه من راهت نمی‌دادم همین الان باید بغل سطل آشغال، بالش درست می‌کردی!»

زُهَل با خونسردی:
ــ «برام مهم نیست. یه جنگجو همیشه آماده‌ی خوابه. حتی رو سنگ.»

جین زیر لب:
ــ «ریدَم دهنت، به خدا.»

زُهَل آروم گفت:
ــ «بگذریم... باید خوب بخوابیم، فردا روز بزرگیه.»

جین، پتوی نصفه‌ خودش رو کشید:

ــ «آخه کله‌ تمشکی، پتوی منو بده دیگه. قشنگ با دو دست کشیدی رو خودت!»

زُهَل:
ــ «نمیدم.».

و ناگهان...

یه دود سیاه و ریز از پشت جین بیرون اومد، شبیه یه سایه‌ نیمه‌ شفاف که قیافه‌ عبوس و عجیبی داشت. صدای گرفته‌ای ازش در اومد:
ــ «چرا اینقدر زر می‌زنید شما دو تا؟ اگه می‌خواین بخوابید، بخوابید دیگه!»

جین، بدون اینکه تعجب کنه، سرشو چرخوند و گفت:
ــ «خفه شو تو دیگه! اگه اجازه نمی‌دادم توی بدنم زندگی کنی، باید تا ابد تو همون بُعد مسخرت می‌پوسیدی!»

زُهَل که حالا تازه تاریکی رو دیده بود، با لحن خاص خودش گفت:
ــ «چقدر ور میزنی...»

تاریکی خودش رو جمع کرد، رو هوا شناور شد و با کنجکاوی گفت:
ــ «ببینم، لوسیفر کجاست؟ خیلی وقته خبری ازش نیست.»

زُهَل هم فوری برگشت سمت جین:
ــ «راست می‌گه. لوسیفر کجاست؟»

جین دیگه کم مونده بود سرشو بکوبه به دیوار:
ــ «باباااا! ساعت پنج صبحه! نه می‌ذارید من بخوابم، نه خودتون می‌خوابید! لال شید، بمیرید، خبر مرگ تون بیاد !»

زُهَل با خونسردی در حالی‌که پشتش رو کرد گفت:
ــ «باشه، فقط زیادی به من چسبیدی.»

جین فریاد زد:
ــ «خب مرتیکه، تخت یه‌نفره‌ست! انتظار داری تو هوا معلق باشم؟!»

و این دیالوگ‌ها و جنگ سرد سه‌نفره، تا خودِ فردا صبح ادامه داشت. تنها کسی که تونست بخوابه؟ پشه‌ای بود که از سقف آویزون بود و احتمالاً همون هم خوابِ خوشی نداشت...

(ادامه دارد...)

یکی مونده تا 20 تایی بشیم دنبال کن

(نوکرم👍)
دیدگاه ها (۵)

پارت ۳۴ من و جین‌وو توی آشپزخونه مشغول درست کردن شام بودیم.ـ...

ادامه

چندپارتی جونگ کوک

P⁵نیمه‌شب بود...یونگی با صدای گریه‌ی آرومی از خواب بیدار شد....

فصل بیست‌وهشتم: این دیگه کیه؟!شب، وقتی مهمون‌ها رفتن، آرون ت...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهــل‌و‌یــکــم 𓆪 🖤🥀مرد چند قدم عقب رفت.بر...

پارت ۵۵

چند پارتی

پارت ۴۸ دو روز بعد، لینا همراه سوفیا برای خرید بیرون رفته بو...

بنده انیمه دوستم هستم🌝

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط