پارت اول
فصل۱ (پیتر)
در برجی تاریک موجوداتی که با انسان فرق دارن زندگی میکنن که مردم اون هارو خونآشام صدا میکنن منم یه خوناشامم که از تمام شما انسانا نفرت دارم اصلا دلم نمیخواد قیافتونو ببینم خونتونم که بدمزه ترین خون دنیاست ولی خب من قبلا این فکرو میکردم ولی الان فرق داره بزارین براتون توضیح بدم از اینجا میخوام تازه بهتون بفهمونم که چیا کشیدم.
توی تابوتی تاریک خوابیده بودم که یهو یه زن در تابوتمو باز کرد و بعد لبخند مرموزی داشت فکر میکردم میتونم بهش اعتماد کنم، فکر میکردم اون منو درک میکنه ولی نکرد.
اون لحظه که منو دید بهم گفت پس به تو میگن خون آشام گیج بودم و فقط تایید کردم اون بازم از لبخند مرموزشو استفاده کرد من اون موقع ۴۰ سالم بود.
اون زن اونموقع بهم گفت میتونم بهش اعتماد کنم من دیوونه قبول کردم و گفت جایی واسه موندن نداره پس منم گذاشتم پیشم بمونه ولی کاش نمیذاشتم چرا گذاشتم الان که دارم بهتون میگم قلبم درد میگیره.
من باهاش خیلی صمیمی شده بودم.
بعدش بهم گفت دلش میخواد از خونش بمکم نمیدونستم چیکار کنم چون تا الان به خدمتکارم یعنی (شُن)
میگفتم برام از خونش بهم بده و شُن با بقیه فرق داره.
خلاصه اون زن اسمش ویکتوریا بود.
اون زمانی که بهم گفت میخواد خونشو بمکم رد کردم ولی اون ازم خواست که انجامش بدم واسم عجیب بود که همچین چیزی میخواد
من از خونش خوردم ولی من یه توانایی بدی دارم که اون چیزی نیست جز اینکه من خاطرات و احساسات بقیهرو میبینم و افکار اون زن خیلی تاریک بود و خونش هم به حدی تلخ بود که حالم بد شد.
اون کارو که کردم ویکتوریا گفت: من باید برم بیرون ولی سریع بر میگردم منم قبول کردم .
کاشکی قبول نکرده بودم.
رفت و با انسانای بیشتری رو اورد ازش پرسیدم: اینا کین چیزی نگفت.
ازش پرسیدم: مگه نگفتی میری و میای؟
ویکتوریا گفت:من گفتم میرم و میام ولی نگفتم با کی برمیگردم.
انسانای دیگه گفتن همینه؟
ویکتوریا گفت آره همین خون اشام لعنتی بود که بهم حمله کرد.
من نگاهش کردم گفتم من؟
ویکتوریا گفت: پس کی!
شُن رو صدا کردم شُن اومد پیشم و گفتم جلوشو بگیر شُن نگاهم کرد و گفت: متاسفم......
من گفتم چی میگی شُن؟
ویکتوریا گفت: زود باش شُن کوچولو به حرف صاحبت گوش کن.
من گفتم شماها چی میگید.
شُن.......اینا...دارن..چی....میگن.
شُن گفت: ارباب پیتر.....مجبور شدم.
من عصبی شدم و از اون جا رفتم.
از اون برج رفتم ولی اونا نیومدن دنبالم.
من تنها شدم و خودم به تنهایی رفتم کنار آدمیزادا....
۳ سال با ویکتوریا تو قلعه بودم ولی یهو رنگ عوض کرد.
در برجی تاریک موجوداتی که با انسان فرق دارن زندگی میکنن که مردم اون هارو خونآشام صدا میکنن منم یه خوناشامم که از تمام شما انسانا نفرت دارم اصلا دلم نمیخواد قیافتونو ببینم خونتونم که بدمزه ترین خون دنیاست ولی خب من قبلا این فکرو میکردم ولی الان فرق داره بزارین براتون توضیح بدم از اینجا میخوام تازه بهتون بفهمونم که چیا کشیدم.
توی تابوتی تاریک خوابیده بودم که یهو یه زن در تابوتمو باز کرد و بعد لبخند مرموزی داشت فکر میکردم میتونم بهش اعتماد کنم، فکر میکردم اون منو درک میکنه ولی نکرد.
اون لحظه که منو دید بهم گفت پس به تو میگن خون آشام گیج بودم و فقط تایید کردم اون بازم از لبخند مرموزشو استفاده کرد من اون موقع ۴۰ سالم بود.
اون زن اونموقع بهم گفت میتونم بهش اعتماد کنم من دیوونه قبول کردم و گفت جایی واسه موندن نداره پس منم گذاشتم پیشم بمونه ولی کاش نمیذاشتم چرا گذاشتم الان که دارم بهتون میگم قلبم درد میگیره.
من باهاش خیلی صمیمی شده بودم.
بعدش بهم گفت دلش میخواد از خونش بمکم نمیدونستم چیکار کنم چون تا الان به خدمتکارم یعنی (شُن)
میگفتم برام از خونش بهم بده و شُن با بقیه فرق داره.
خلاصه اون زن اسمش ویکتوریا بود.
اون زمانی که بهم گفت میخواد خونشو بمکم رد کردم ولی اون ازم خواست که انجامش بدم واسم عجیب بود که همچین چیزی میخواد
من از خونش خوردم ولی من یه توانایی بدی دارم که اون چیزی نیست جز اینکه من خاطرات و احساسات بقیهرو میبینم و افکار اون زن خیلی تاریک بود و خونش هم به حدی تلخ بود که حالم بد شد.
اون کارو که کردم ویکتوریا گفت: من باید برم بیرون ولی سریع بر میگردم منم قبول کردم .
کاشکی قبول نکرده بودم.
رفت و با انسانای بیشتری رو اورد ازش پرسیدم: اینا کین چیزی نگفت.
ازش پرسیدم: مگه نگفتی میری و میای؟
ویکتوریا گفت:من گفتم میرم و میام ولی نگفتم با کی برمیگردم.
انسانای دیگه گفتن همینه؟
ویکتوریا گفت آره همین خون اشام لعنتی بود که بهم حمله کرد.
من نگاهش کردم گفتم من؟
ویکتوریا گفت: پس کی!
شُن رو صدا کردم شُن اومد پیشم و گفتم جلوشو بگیر شُن نگاهم کرد و گفت: متاسفم......
من گفتم چی میگی شُن؟
ویکتوریا گفت: زود باش شُن کوچولو به حرف صاحبت گوش کن.
من گفتم شماها چی میگید.
شُن.......اینا...دارن..چی....میگن.
شُن گفت: ارباب پیتر.....مجبور شدم.
من عصبی شدم و از اون جا رفتم.
از اون برج رفتم ولی اونا نیومدن دنبالم.
من تنها شدم و خودم به تنهایی رفتم کنار آدمیزادا....
۳ سال با ویکتوریا تو قلعه بودم ولی یهو رنگ عوض کرد.
- ۱۴.۲k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط