نازی من که میدونم تو نوشتی خر
خود زنی اگر مثلا ت__یغ و اینا رو بگی
خاطره خنده دار داره ولی بقیه حالتا که یکی از بارز ترینش میگم خیلی هم خنده دار نیست
من تو کلاس زبان نشسته بودم بعد یه دختره بود که از من کوچیکتر بود و کلا معلوم بود تو خانواده خیلی بهش اهمیتی داده نمیشه و مدام مشکلاتشو واس خودش بزرگ میکرد از وقتی هم که منو شناخت همیشه بهم میگفت چشه و من هیچوقت چیزی نمیگفتم...نه راهی میدادم نه سوالی میپرسیدم...میدونستم کسی رو نداره که حرفاشو گوش کنه...فقط شاید گاهی برا اینکه حس نکنه داره با دیوار حرف میزنه بهش میگفتم خب مواظب باش ... عه چیکار کردی...
کم ولی خب میگفتم
یه چند باری دیدم حالش خیلی خوب نیست...حوصله حرف زدن نداره
منم گفتم شاید کم توجهی داره اذیت میکنه
پرسیدم باز چیکار شدی پکری
گفتی هیچی بعدا میگم بهت
گفتم باشه ولی هرچی شده باشه میدونی که من درکت میکنم که چرا چطوری واس چی و... اینکارو کردی
گفت مرسی
چ
چند جلسه گذشت تا یه بار
وقت استراحت که رسید دستمو گرفت استینمو بالا زد گفت خوشبحالت
گفتم چرا
دستشو نشونم داد و شروع کرد تعریف کردن اتفاقی که براش افتاد...معلوم شد رگشو می___زنه
بعد به شوخی گفتم با چی میزنی
گفت با تیغ مداد تراش
گفتم بیا برو باباااااا مگه اینقدر تیزه؟
گفت اره...هیچی جامدادی رو باز کردم دیدم تیغ چند تا از مداد تراش ها رو باز کرده یکی رو برداشتم...خیلی محکم نه ولی چند تا خط زدم رو دستم و نشونش دادم
گفتم: شاید پوستمون فرق داره
همون لحظه احساس خیسی و کردم ...دستمو نکاه کردم دیدم خون زده بیرون رفته تا ارنجم
زدم به شونش گفتم بچه پشمام مگه میشهههه
بعد جفتمون زدیم زیر خنده که پسرا اونور نگاهمون کردن...تا دیدن دست من داره ازش خون میره گفتن "هوی چیشد"
لحن اینا باعث شد عمه بهت زده برگردن ما رو نگاه کنن...ما هم اول به اونا بعد به خودمون نگاه کردیم و زدیم زیر خنده
هیچی منم معذرت خواهی کردم و رفتم دستمو شستم
اونم فقط دوبار بعد از اون اتفاق دستشو زد و بهم میگفت خدا لعنتت کنه میرم تو فاز عرفانی میخوام خودمو بکشم یهو یادت میافتم میشینم میخندم
خودزنی بد که بگم...من رگ و اینا رو کار ندارم
من هیچوقتتتت اینکارا رو نمیکردم ولی خب حالا که افسردگی یکی دوساله تموم شده و خیلی چیزا از سرم گذشته....نتایج معلوم شده
من وقتی عصبانی میشم همیشه عادت دارم خودمو کنترل کنم وگرنه کاری میکنم که واقعا پشیمون میشم
ولی وقتایی تنهام و عصبانیتم زیاد میشه و استرسم قاطیش سرمو میزنم تو دیوار و اینا ...یه بار هم سرم بد جور زخم شد و اینا ولی خب این کار از دستم در رفته یعنی اینکه سرمو میکوبم تو دیوار دیگه دست من نیست
شاید فکر کنید اوکیه ولی واقعا درد میگره
یکبار بابام جا ضربه رو دید گفت سرت چیشده
گفتم دعوا کردم
پرسید کامنتا
خاطره خنده دار داره ولی بقیه حالتا که یکی از بارز ترینش میگم خیلی هم خنده دار نیست
من تو کلاس زبان نشسته بودم بعد یه دختره بود که از من کوچیکتر بود و کلا معلوم بود تو خانواده خیلی بهش اهمیتی داده نمیشه و مدام مشکلاتشو واس خودش بزرگ میکرد از وقتی هم که منو شناخت همیشه بهم میگفت چشه و من هیچوقت چیزی نمیگفتم...نه راهی میدادم نه سوالی میپرسیدم...میدونستم کسی رو نداره که حرفاشو گوش کنه...فقط شاید گاهی برا اینکه حس نکنه داره با دیوار حرف میزنه بهش میگفتم خب مواظب باش ... عه چیکار کردی...
کم ولی خب میگفتم
یه چند باری دیدم حالش خیلی خوب نیست...حوصله حرف زدن نداره
منم گفتم شاید کم توجهی داره اذیت میکنه
پرسیدم باز چیکار شدی پکری
گفتی هیچی بعدا میگم بهت
گفتم باشه ولی هرچی شده باشه میدونی که من درکت میکنم که چرا چطوری واس چی و... اینکارو کردی
گفت مرسی
چ
چند جلسه گذشت تا یه بار
وقت استراحت که رسید دستمو گرفت استینمو بالا زد گفت خوشبحالت
گفتم چرا
دستشو نشونم داد و شروع کرد تعریف کردن اتفاقی که براش افتاد...معلوم شد رگشو می___زنه
بعد به شوخی گفتم با چی میزنی
گفت با تیغ مداد تراش
گفتم بیا برو باباااااا مگه اینقدر تیزه؟
گفت اره...هیچی جامدادی رو باز کردم دیدم تیغ چند تا از مداد تراش ها رو باز کرده یکی رو برداشتم...خیلی محکم نه ولی چند تا خط زدم رو دستم و نشونش دادم
گفتم: شاید پوستمون فرق داره
همون لحظه احساس خیسی و کردم ...دستمو نکاه کردم دیدم خون زده بیرون رفته تا ارنجم
زدم به شونش گفتم بچه پشمام مگه میشهههه
بعد جفتمون زدیم زیر خنده که پسرا اونور نگاهمون کردن...تا دیدن دست من داره ازش خون میره گفتن "هوی چیشد"
لحن اینا باعث شد عمه بهت زده برگردن ما رو نگاه کنن...ما هم اول به اونا بعد به خودمون نگاه کردیم و زدیم زیر خنده
هیچی منم معذرت خواهی کردم و رفتم دستمو شستم
اونم فقط دوبار بعد از اون اتفاق دستشو زد و بهم میگفت خدا لعنتت کنه میرم تو فاز عرفانی میخوام خودمو بکشم یهو یادت میافتم میشینم میخندم
خودزنی بد که بگم...من رگ و اینا رو کار ندارم
من هیچوقتتتت اینکارا رو نمیکردم ولی خب حالا که افسردگی یکی دوساله تموم شده و خیلی چیزا از سرم گذشته....نتایج معلوم شده
من وقتی عصبانی میشم همیشه عادت دارم خودمو کنترل کنم وگرنه کاری میکنم که واقعا پشیمون میشم
ولی وقتایی تنهام و عصبانیتم زیاد میشه و استرسم قاطیش سرمو میزنم تو دیوار و اینا ...یه بار هم سرم بد جور زخم شد و اینا ولی خب این کار از دستم در رفته یعنی اینکه سرمو میکوبم تو دیوار دیگه دست من نیست
شاید فکر کنید اوکیه ولی واقعا درد میگره
یکبار بابام جا ضربه رو دید گفت سرت چیشده
گفتم دعوا کردم
پرسید کامنتا
- ۹۹۰
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط