در جست و جوی حقیقت (پارت 17)

آنچه گذشت:
شدو برای اولین بار در تمامی این سال ها قطره ی اشکی از گونه اش جاری شد و می خواست چیزی بگوید که متوجه صدای ضعیف و کم ماریا شد:اون...میکشه....گفت....میخواد...تو رو...از من بگیره
ادامه داستان:زمان حال:
شدو شک شد و حتی اشکش روی گونه اش بی حس شد . با ترس نگاه ماریا را دنبال کرد و با دیدن این صحنه قلبش هم مانند قطره اشکش فِریز شد: روی دیوار قرمز با خونی که تیره تر از حالت عادی بود ، که به راحتی تشخیص داده میشد نوشته شده بود:
MARIA never cry ..... (ماریا هیچ وقت گریه نمی کنه!)
و زیر نوشته با همان و خط و ریزتر به زبان فارسی نوشته شده بود:
آزمایش33 : اگر گریه کنی می میری | نتیجه: موفق
شدو چشم هایش را به چشم های آبی و بی روحش دوخت . شدو با خود می گفت چرا؟ چرا باید ماریا آزمایش بشه؟ چه آزمایشی بوده؟ اصلا ، چرا ماریا ی من؟.
بعد چند ثانیه با وجود سوالات بی شماری که داشت محکم ماریا رو بغل کرد . در حالی که ماریا فقط زیرلب همان جملات را زمزمه می کرد . شدو در گوش یخ زده و کوچکش لب زد«من اینجام ، نترس» و بوسه ی گرمی به لپ سرد ماریا کوچولو زد . با دست لرزانش موهای پیچ و تاب خورده ی ماریا را پشت گوشش انداخت.
ـــــــــــــــفردای آن روزـــــــــــــــــــ
شدو درحالی که روی صندلی چرمه نشسته بود ، دست هایش را در هم گره زد و آرنجش را روی پایش گذاشت و سرش را روی دست های در هم گره شده اش . سعی کرد مثل همیشه با صدای محکم همیشگی اش صحبت کند ولی وقتی بحث "او" می شد ، دیگر نمی توانست . با لحن محکم و سردش که لرزش آن حس نمی شد گفت:«حالش بهتر شد؟»
تیک تاک ساعت فضا را در بر گرفته بود . اتاق با کاغذ دیواری های سفید گویا قصد خودنمایی داشت . پرستار جوان با آن موهای قهوه ای هم رنگ چشمانش پرونده در دستش را مدام ورق می زد . بعد از مدتی سکوت که انگار مدت طولانی ای گذشت پرونده را روی میز فلزی یخ زده گذاشت و در حالی که پشت میز روی صندلی نشسته بود به شدو نگاه کرد و گفت:«هم ، بهتره ولی...» شدو دست هایش را روی دسته صندلی گذاشت و با همان لحن ادامه داد:«پس ، باید هنوز بمونه . درسته؟»
پرستار دست هایش را روی میز گذاشت و در هم فشرد «بله . ولی جای نگرانی نیست ... تحت درمانه.» شدو یک دستش را به پیشانی اش داد و چشم های قرمز شرابی اش را بست ، گویا می خواست فریاد های درونش را خفه کند .
پرستار متوجه این واکنش شد و با دست پاچگی گفت:«به زودی حالش خوب میشه . مهمتر از همه ، تنش سالمه . جای نگرانی هم نیست چون ما بهترین ها رو دور خودمون داریم ، بهترین پزشک ها و روان شناس ها رو داریم .» شدو از روی صندلی بلند شد و کت بلندش در باد پنکه یِ گوشهِ دیوار رقصید . شدو با لحن سردش که اکنون کاملا رسا و محکم است و چهرهِ جدی همیشگی اش گفت«متشکرم . فقط لطفا این رو بهش بدید . بگید از طرف شدوـه» . از توی جیب کتش یک آب نبات صورتی بیرون آورد و روی میز آهنی بی جان گذاشت .
پرستار به شدو نگاه کرد و با لحن پر از سوالش پرسید: «یعنی بگم از طرف پدرشه؟» شدو سرش را به نشانه منفی تکان داد و سعی کرد همان آرامش کمی که در وجودش پنهان کرده را حفظ کند . «نه .... فکر کنم اشتباه متوجه شدید . من پدرش نیستم.» پرستار کاملا گیج شد و هزاران هزار تا فکر و ذکر به ذهنش هجوم آورد ، بلند شد و رو به روی شدو ایستاد و با لحن شکاکانه ای گفت:«یعنی می خواید بگید تمام اطلاعات ما اشتباه بوده؟ شما پدرش نیستید؟ پس چیکاره ی ماریا هستید؟ آخه اون تمام مدت به شما می گفت بابا ولی ، ولی چطور شما...»
شدو با بی حوصلگی و کلافگی حرفش را قطع کرد و از چهره و لحنِ بیان تک تک واژه هایش مشخص بود اصلا از وضعیت راضی نیست: «ببینید خانم ... من به عنوان پلیس اون رو تو یکی از ماموریت هام نجاتش دادم . هرچی بهش گفتم بهم نگو پدر یا بابا گوشش به دهکار نیست که نیست . متوجه شدید؟»
پرستار دوباره روی صندلی نشست و پروندهِ ماریا رو مثل تکه هایی از پازل گم شده در دست گرفت و با همان لحن و چهره ای گیج گفت:«نه نشدم...واقعا... چطور آخه ممکنه؟ نمی فهمم . میشه بیشتر توضیح بدید؟» شدو به سقف سفید و بی حال چشم دوخت و به گونه ای زیر لب زمزمه کرد که فقط خود و خدایش شنیدند چه گفت «خدایا چه گیری کردیم.» . نگاه نافذش روی پرستار نشست و همان طور که مثل دفعهه اول روی صندلی می نشست آهی کشید ، گویا صحنه های آن روز روی دیوار نقش بسته اند .
لحنش کمی نرم تر شد و با آرامش خاص منحر به فردی شروع به توضیح دادن کرد: فروردین امسال بود ــــــــادامه داردــــــــــ
نویسنده: اونجا که انگلیسی نوشتم .. در اصل فقط همون نوشته انگلیسی بود و اون فارسی که تو پرانتز نوشتم براتون .. فقط ترجمه هست .. در اصل همون نوشته بدون ترجمه روی دیوار بود و اون نوشته هم زیرش ... نظرتون؟ :)
دیدگاه ها (۱۷)

### پارت ۶: سایه‌هایِ تردید و وزنِ قدرت (آزمونِ اعتماد)دو رو...

Part "73"☆ویو هانا☆فردای اون شب کذایی، رفتارهای ماریا کاملاً...

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

سناریو

p3

پارت دوم: «طوفان در شیشه‌ها»صدای رگبار باران شدیدتر شده بود ...

برادر ناتنی

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط