{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( برنامه از لاک جیغ تا خدا )......

( برنامه از لاک جیغ تا خدا )......
پریسا کرمی هستم در یک خانواده مذهبی بزرگ شدم ولی هیچ اجباری درمورد حجاب برای من نبود وقتی به راهنمایی رفتم تحت تاثیر دوستان و مدها پیش می رفتم. مادرم گوشزد می کرد ولی اجبار برای حجاب نمی کرد کم کم حجابم بدتر می شد و برای مهم نبود که در خیابان شالم بیفته و هیچ درکی نداشتم که اگر بیفته چی میشه و اگر استینم بالا باشه مگه چی میشه – فلسفه حجاب را نمی دونستم فکر می کردم چون در جمع دوستانم خیلی هاشون بدحجابند پس من هم باید اون شکلی باشم.

گذشت تا اینکه به 17 سالگی رسیدم در مدرسه گفتند که اردوی راهیان نور جز واحد درسی تون است و یک عده باید بروند – من هم گفتم: هم فال و هم تماشا بریم ببینیم چه شکلیه - تا قبل از اون مسئله شهدا فقط برایم یک شعار بود و درکی از اون نداشتم
فکر می کردم راهیان نور مثل بقیه مسافرت ها که میریم هتل و شام و ناهاری می خوریم و از چند جایی هم دیدن می کنیم –

وارد سفر که شدیم یک دوستی داشتم که محجبه بود او اولین باری بود که به تنهایی سفر می امد او گفت: وای حدود 15 ساعته که از خانواده دور شدیم – مراقبی که همراه مون بود گفت: شما تصور کنید که دارید به انتخاب خودتون می روید و این احتمال وجود دارد که دیگه برنگردید و از همه چیزها و تعلقات تون دل کندید .... من انجا یک تلنگری بهم خورد که من می دونم چند روز بعد از سفر به خانواده بر می گردم چرا شهدا با اینکه می دونستند امکان داره دیگه به خانواده شون برنگردند ولی باز هم رفتند ؟؟؟ در این سفر من رفتم که فقط تماشا کنم وقتی به خونه برگشتم دل تنگ ان مناطق شدم –

چند ماه که گذشت گفتم کاش بشه یکبار دیگر برم ولی امکانش نبود چون فقط در اون سال با مدرسه می تونستم اون اردو را برم .
در اینترنت عکس های مناطق را دیدم – سال بعد در مدرسه اجازه دادند انهایی که راهیان نورمی روند پایه های دیگر نیز باهاشون بروند و من خیلی خوشحال شدم که فقط بروم یکبار دیگر انجا را ببینم – از اول سفر یک بی قراری خاصی در وجودم افتاد منتظر بودم که برسیم - اولین جایی که رفتیم فتح المبین بود رفتارهایم دست خودم نبود و گریه کردم انجا یک مداحی پخش می کردند که حتی وقتی به خانه برگشتم دانلودش کردم – مداحی شهید گمنام بود اون مداحی خیلی چیزها را به من فهماند ( شهید گمنام سلام – خوش اومدی مسافرمن - خسته نباشی پهلوون ....) در اون مداحی میگه : ( خودم می دونم شرمنده پلاکتم – مدیون اشک فرزند بی پناهتم ) فکر کردم من دارم چکار می کنم؟ اون فرزند شهید طعم پدرش را نچشید که من الان راحت دست پدرم را در خیابون بگیرم راه برم – احساس کردم که من اینه دق فرزندان شهدا شدم احساس کردم اگر من را با بدحجابی ببینه احساس کردم من اینه دق فرزند شهید هستم او پدر نداره او پدرش رفت تا من الان راحت در خیابون راه برم – پدر او رفت تا دشمن نیاید حجاب را از سر من بکشه ولی من دارم چکار می کنم؟ این افکار در سرم می گذشت و داشتم اشک می ریختم.

من خیلی منطقه دوکوهه را دوست داشتم وقتی وارد دوکوهه شدم خیلی معنویتش زیاد هست شب رفتیم گردان تخریب سه کیلومتر پیاده روی – هرکسی این سفر را بره بگه چیز جز سختی نداره خوایت کم میشه اون خوراکی که خیلی دوست داری نتونی بخوری – ولی کسی عشق به اون سفر داشته باشه همش لذت می بره – فرداش قرار بود برگردیم تهران و من اون شب به حال خودم خیلی گریه کردم – از تهران برگشتن می ترسیدم که برگردم و همه چیز را فراموش کنم و مثل بقیه بشم – شب قبلش یک کلیپی را نشان دادند که در ان کلیپ عکس و وصیت و حرفهای شهدا می امد در یک جای کلیپ زمان خداحافظی رزمندگان با خانواده شون را نشون می داد که یک دختربچه ای دست پدرش را می کشید و می گفت: من عروسک میخام – اون قسمت از کلیپ قطع شد و قسمت دیگری را نشون داد که همون دختر بالای سر پیکر پدرش گریه می کرد ..... اون لحظه خیلی تلخ بود فکر کردم که اگر ان بچه شهید من را با بدحجابی ببینه چه حالی میشه ؟ - انجا یاد یکی از فامیل هایم افتادم که سه تا برادرش شهید شده بود به خودم گفتم: او مرا با بدحجابی ببینه چه حالی بهش دست میده ؟ .....
در راه که برمی گشتیم مدام فکر می کردم که دوستان و اطرفیان چه واکنشی را نسبت به محجبه شدن من انجام می دهند
وقتی برگشتم چون سرما خورده بودم اولین جایی که رفتم دکتر بود چادر سر کردم – دیدم نگاه های مردم فرق داشت و اگر یک اقایی مقابل من می امد می رفت کنار تا من رد بشم و رفتارهای دیگران همراه با احترام بود .... چادر سر کردن در تابستان سخته و موجب گرمی میشه اما امام زمان با دیدن من با چادر لبخند می زنه و این بهتر از اینکه اشکش را در بیارم.
دیدگاه ها (۲)

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

شهیده ریحانه سادات ساداتی💔😔 یک دختر نوجوان بود که همراه با خ...

پارت ۲بازوشو گرفتم برگشت سمتم و به چشماش زل زدمجونگ کوک:میتو...

پارت دوم رمان قبلی 💜پارت دوم شدو: وقتی رفتیم طبقه پایین ماما...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_4±نمیخوای شروع کنیم ؟به سمتش...

عاشق part¹ویوات :  از خواب بیدار شدم کوک نبود الان دیگه ظهر ...

پارت شش مافیای بیرحم دختر لجباز

وقتی عموت بود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط