رمان:«عشق خون آلود»
رمان:p1
«❤ 🔥 رمان عشق خون آلود🩸»———————————————
-با تابیدن نور خورشید روی چشماش ، از خواب بیدار شد.
دست هاشو روی سرش گذاشت و اخم غلیظی بین ابرو هاش،شکل گرفت.
سردرد بدی گرفته بود! از اون سردرد هایی که دلت میخواد خودتو دا…ر بزنی و طعم در.دشو نچِشی!
به زور از ت.خت پایین اومد و به سمت بالکن رفت.
از توی جیب لباس خوا.بش
یک بسته سی.گار
بیرون اورد و دونه ای ازش برداشت.
همین که خواست سیگا.رو بین لباش بزاره…پشیمون شد!
سی.گارو بیرون انداخت و به سمت دفترچه اش حرکت کرد.
توی دفترچش همه چیز رو مینوشت!
«امروز ۲۵ آگست ۲۰۱۵ هست!
روز سختی پیش رو دارم! همه فکر میکنند من قدیمی هستم!ولی فکرم خیلی جدیده!اوه خدای من…امیدوارم از این چرن..دیات ساختگیشون دست بردارند»
دفتر رو بست. لباس های خوابش رو با یک دست کت و شلوار رسمی مشکی،ضد گلوله و ضد لک شیک و تمیر و اتو کشیده…عوض کرد!
نمیدونست چرا همه بهش میگن ژنرال! شاید به خاطر اون سیاست و قامتش بود.
اون فقط فرمانده یک کشور بود.
دستگیره اتاقشو به سمت پایین متمایل کرد و وارد اتاق شد..کفش های مشکی واکس کشیده شدش،،با هر قدم ،
صدای خفیفی رو روس سرامیک های سرد کف اتاق ایجاد میکرد!
پشت میز شیشه ایش نشست!
+مارال؟ مارال؟ یک قهوه برام بیار.
اون یک فرمانده معمولی نبود اما اینطوری رفتار میکرد!
حتی ساختمون مجللی هم نداشت!
-بفرمایید جناب کیم!
+با مؤسس آموزش سپاه تماس گرفتید؟
-بله جناب کیم،گفتند غذا هارو با کیفیت تر میکنند و نوشیدنی های جدیدی برای سرباز ها میارند!
+خوبه برو بیرون!
-راستی قربان نامه ای از طرف چوسان غربی دارید!
+بزارش روی میز و سریع برو بیرون!
«سلام کیم تهیونگ!من یونگ جون هستم.فرمانده سپاه چوسان،در غرب!
خواستم با هم یک توا..فق انجام بدیم!
کشتی های نفت کش ما در ازای جواهرات و معادن خاکی شما! چطوره؟فردا هم رو ملاقات میکنیم!»
+چی؟ به چه حقی برای من تعیین و تکلیف میکنه؟ میدونه من کیَم؟ با یک بشکن کل خاندانشونو بر.ده میکنم!
-فرمانده ملکه سوک تشریف اوردند!
+بگید بیان تو!
«❤ 🔥 رمان عشق خون آلود🩸»———————————————
-با تابیدن نور خورشید روی چشماش ، از خواب بیدار شد.
دست هاشو روی سرش گذاشت و اخم غلیظی بین ابرو هاش،شکل گرفت.
سردرد بدی گرفته بود! از اون سردرد هایی که دلت میخواد خودتو دا…ر بزنی و طعم در.دشو نچِشی!
به زور از ت.خت پایین اومد و به سمت بالکن رفت.
از توی جیب لباس خوا.بش
یک بسته سی.گار
بیرون اورد و دونه ای ازش برداشت.
همین که خواست سیگا.رو بین لباش بزاره…پشیمون شد!
سی.گارو بیرون انداخت و به سمت دفترچه اش حرکت کرد.
توی دفترچش همه چیز رو مینوشت!
«امروز ۲۵ آگست ۲۰۱۵ هست!
روز سختی پیش رو دارم! همه فکر میکنند من قدیمی هستم!ولی فکرم خیلی جدیده!اوه خدای من…امیدوارم از این چرن..دیات ساختگیشون دست بردارند»
دفتر رو بست. لباس های خوابش رو با یک دست کت و شلوار رسمی مشکی،ضد گلوله و ضد لک شیک و تمیر و اتو کشیده…عوض کرد!
نمیدونست چرا همه بهش میگن ژنرال! شاید به خاطر اون سیاست و قامتش بود.
اون فقط فرمانده یک کشور بود.
دستگیره اتاقشو به سمت پایین متمایل کرد و وارد اتاق شد..کفش های مشکی واکس کشیده شدش،،با هر قدم ،
صدای خفیفی رو روس سرامیک های سرد کف اتاق ایجاد میکرد!
پشت میز شیشه ایش نشست!
+مارال؟ مارال؟ یک قهوه برام بیار.
اون یک فرمانده معمولی نبود اما اینطوری رفتار میکرد!
حتی ساختمون مجللی هم نداشت!
-بفرمایید جناب کیم!
+با مؤسس آموزش سپاه تماس گرفتید؟
-بله جناب کیم،گفتند غذا هارو با کیفیت تر میکنند و نوشیدنی های جدیدی برای سرباز ها میارند!
+خوبه برو بیرون!
-راستی قربان نامه ای از طرف چوسان غربی دارید!
+بزارش روی میز و سریع برو بیرون!
«سلام کیم تهیونگ!من یونگ جون هستم.فرمانده سپاه چوسان،در غرب!
خواستم با هم یک توا..فق انجام بدیم!
کشتی های نفت کش ما در ازای جواهرات و معادن خاکی شما! چطوره؟فردا هم رو ملاقات میکنیم!»
+چی؟ به چه حقی برای من تعیین و تکلیف میکنه؟ میدونه من کیَم؟ با یک بشکن کل خاندانشونو بر.ده میکنم!
-فرمانده ملکه سوک تشریف اوردند!
+بگید بیان تو!
- ۳۶۹
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط