سناریو درخواستی؛
سناریو بی تی اس | هیونگلاین؛
وقتی مافیان و تورو دزدیدن و یه روز از بیرون برمیگردن و میبینن داری گریه میکنی و بعد خدمتکار اصلیشون بهشون میگه ا. ت یجور دختریه که ترسو و استرسیه و اورثینک میکنه و به خاطر همین الان داره گریه میکنه چون ازت ترسیده
------------------------------------------------------------------------
نامجون
وقتی درو باز کرد، نفسش توی سینهموند.
تو یه گوشهی اتاق نشسته بودی، زانوها رو بغل گرفته، سرتو پایین.
اون لحظه، دنیاش کوچیک شد.
خدمتکار چیزی گفت—از ترست، از فکرای زیادی، از اضطراباتی که مثل تار میپیچن دور قلبت.
اون آروم جلو اومد، اما نه برای حرف زدن.
فقط نشست، کنارت. سکوت کرد، مثل شبهایی که فقط صدای نفسکشیدن آدمها کافیه برای زندهبودن.
زمزمه کرد:
"اگه ذهنت مثل جنگله، من میخوام برات فانوس بشم...
هرچند کوچیک، اما روشن."
---
جین
لحظهای که دیدی برگشتن، دلت لرزید.
اما وقتی نگاه جین به نگاه تو گره خورد، اون اولین کسی بود که قدم عقب گذاشت.
شاید چون خودش هم از چیزی ترسیده بود... از دیدن اشکهات.
خدمتکار گفت چی شده، و جین فقط لب گزید.
"نباید میذاشتم تنها بمونی... نه وقتی میدونم دلت برای امنیت تنگه."
رفت سمت آشپزخونه. چند دقیقه بعد برگشت، یه فنجون دستش بود.
نه برای خوردن، برای حسکردن.
"بیا... طعمش رو بچش. شاید گرمت کنه،
شاید یه کم از یخ دلتو آب کنه."
---
شوگا
اون همیشه میدونست آدمها یه لحظه میشکنن.
اما دیدن تو توی اون حال، یهجور دیگه بود. انگار یه شعر ناتمام وسط صفحهاش پاره شده بود.
"ترسیدی... نه؟"
سکوت کردی.
خدمتکار، بقیهی جمله رو گفت.
شوگا دست توی جیبش کرد، یه دفترچه کوچیک درآورد.
"این جمله رو چند وقت پیش نوشتم... نمیدونستم برای کیه، ولی حالا میدونم."
بازش کرد، و بلند خوند:
"اگه روزی کسی ترسید از من... دلم میخواد اونقدر آهسته قدم بردارم که صدام، بشه لالایی، نه تهدید."
---
جیهوپ
دستاش بیحرکت بودن. اونکه همیشه با شور راه میرفت، حالا پای رفتن نداشت.
وقتی اشکاتو دید، دیگه اون جیهوپ پرانرژی نبود... یه پسر بود، با قلبی که دردتو فهمیده بود.
"تو هم از تاریکی میترسی؟"
صداش نرم بود، مثل صدای بارون روی شیشه.
بعد خم شد، دستتو گرفت، آروم.
"اگه خواستی، بیا تاریکی رو با هم ببینیم.
من قول نمیدم نترسی،
اما قول میدم تنها نترسی."
به قلم زویی٭
وقتی مافیان و تورو دزدیدن و یه روز از بیرون برمیگردن و میبینن داری گریه میکنی و بعد خدمتکار اصلیشون بهشون میگه ا. ت یجور دختریه که ترسو و استرسیه و اورثینک میکنه و به خاطر همین الان داره گریه میکنه چون ازت ترسیده
------------------------------------------------------------------------
نامجون
وقتی درو باز کرد، نفسش توی سینهموند.
تو یه گوشهی اتاق نشسته بودی، زانوها رو بغل گرفته، سرتو پایین.
اون لحظه، دنیاش کوچیک شد.
خدمتکار چیزی گفت—از ترست، از فکرای زیادی، از اضطراباتی که مثل تار میپیچن دور قلبت.
اون آروم جلو اومد، اما نه برای حرف زدن.
فقط نشست، کنارت. سکوت کرد، مثل شبهایی که فقط صدای نفسکشیدن آدمها کافیه برای زندهبودن.
زمزمه کرد:
"اگه ذهنت مثل جنگله، من میخوام برات فانوس بشم...
هرچند کوچیک، اما روشن."
---
جین
لحظهای که دیدی برگشتن، دلت لرزید.
اما وقتی نگاه جین به نگاه تو گره خورد، اون اولین کسی بود که قدم عقب گذاشت.
شاید چون خودش هم از چیزی ترسیده بود... از دیدن اشکهات.
خدمتکار گفت چی شده، و جین فقط لب گزید.
"نباید میذاشتم تنها بمونی... نه وقتی میدونم دلت برای امنیت تنگه."
رفت سمت آشپزخونه. چند دقیقه بعد برگشت، یه فنجون دستش بود.
نه برای خوردن، برای حسکردن.
"بیا... طعمش رو بچش. شاید گرمت کنه،
شاید یه کم از یخ دلتو آب کنه."
---
شوگا
اون همیشه میدونست آدمها یه لحظه میشکنن.
اما دیدن تو توی اون حال، یهجور دیگه بود. انگار یه شعر ناتمام وسط صفحهاش پاره شده بود.
"ترسیدی... نه؟"
سکوت کردی.
خدمتکار، بقیهی جمله رو گفت.
شوگا دست توی جیبش کرد، یه دفترچه کوچیک درآورد.
"این جمله رو چند وقت پیش نوشتم... نمیدونستم برای کیه، ولی حالا میدونم."
بازش کرد، و بلند خوند:
"اگه روزی کسی ترسید از من... دلم میخواد اونقدر آهسته قدم بردارم که صدام، بشه لالایی، نه تهدید."
---
جیهوپ
دستاش بیحرکت بودن. اونکه همیشه با شور راه میرفت، حالا پای رفتن نداشت.
وقتی اشکاتو دید، دیگه اون جیهوپ پرانرژی نبود... یه پسر بود، با قلبی که دردتو فهمیده بود.
"تو هم از تاریکی میترسی؟"
صداش نرم بود، مثل صدای بارون روی شیشه.
بعد خم شد، دستتو گرفت، آروم.
"اگه خواستی، بیا تاریکی رو با هم ببینیم.
من قول نمیدم نترسی،
اما قول میدم تنها نترسی."
به قلم زویی٭
- ۱۶.۵k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط