آفتابگردان گفت: «روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگ

آفتابگردان گفت: «روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر تویی نمی‌ماند.»
و گفت: «من فاصله‌هایم را با نور پر می‌کنم، تو فاصله‌هایت را چگونه پر می‌کنی؟»
آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.
گفت‌وگوی من و آفتابگردان ناتمام ماند.
زیرا که او غرق در آفتاب شده بود.
جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می‌داد.
تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم.
داشتم می‌رفتم که نسیمی رد شد و گفت: «نام آفتابگردان همه را به یاد خدا خواهد انداخت.»
آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم.
گل آفتابگردان را عادت و غریزه این است که روی خود را از اغیار برگیرد و فقط به سوی آفتاب برگرداند.
او هر روز و هر ساعت و هر دقیقه و هر لحظه، چهره در چهره‌ی خورشید دارد.
او چنان مجذوب نور و زیبایی خورشید شده که جز او چیزی نمی‌بیند.
او مجنونی است که خورشید را لیلای خود یافته است.
و عجبا! که وقتی گوهرهای رقصان مشعشع آفتاب بر او می‌تابد، چهره‌اش بس زیبا و ملکوتی می‌شود و لذا در بین بسیاری از گل‌ها دارای زیبایی و ابهت و وقار خاص و منحصر به‌فردی است.
و این درسی است آموزنده از این معلم بی‌زبان به همه ما ابناء بشر که:
«إنَیٍ وَجَّهتُ وَجهیَ لِلَّذی فَطِرَ السَّمواتِ وَالأَرض حَنیفاً وَ مَا أنَا مِنَ المُشرِکین» (انعام آیه ۷۹)
من از روی اخلاصِ پاک‌دلانه روی خود را به سوی کسی گردانیدم که آسمان‌ها و زمین را پدید آورده است و من از مشرکان نیستم.

📸 مشهد (مردادماه 98) 🕊 🌹 🕊 #کانال_عکس_ناب 📷 دعوتید به صرف دیدن عکسهای ناب👇 https://t.me/axenab47
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌100برای اولین بار...نینا احساس کرد این ج...

داستان کودکانه «راز پروانه‌ی کوچک و مهمان ناخوانده» به نویسن...

راز خون پارت پنجم

«سوگند عشق»²:partسه روز از آن شب گذشته بود.یوکوهاما دوباره ب...

### پارت هشتم: «پازلِ سمی»سه روز گذشت. اداره‌ی پلیس مثل کندو...

رمان انتقام ازدواج کامل

یادداشتی درباره شعر «باز به نام خدا» از «شهاب‌الدین موسوی» م...

یوسف پیامبر

یوسف پیامبر

یوسف پیامبر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط