رمان انتقام ازدواج کامل

فصل نهم _ مسابقه ای برای انتقام

سالن خیریه با نور چلچراغ‌ها و موسیقی آرام پر شده بود. مهمان‌ها رسمی‌پوش میان میزها رفت‌وآمد می‌کردند و خبرنگارها از چهره‌های سرشناس عکس می‌گرفتند.

سو-یون با لباس آبی تیره وارد شد. موهایش را ساده بسته بود و تلاشی برای پنهان کردن حال بدش نداشت. نگاه‌ها به‌سویش برگشت؛ خبر حمله میان خانواده‌های بانفوذ پیچیده بود. او بی‌توجه به کنجکاوی‌ها، به سالن رفت.

کنار میز نوشیدنی‌ها، چا می‌رین با دیدنش جلو آمد.

«سو-یون! بالاخره اومدی. خیلی نگران بودم.»

سو-یون به لبخند آشنای او نگاه کرد. «واقعاً؟»

«معلومه. تو بهترین دوست منی، حتما حمله خیلی ترسناک بوده، نه؟»

سو-یون لیوانش را روی میز گذاشت. «ترسناک بود؛ مخصوصاً وقتی فهمیدم بعضی‌ها بیشتر از نگرانی، دنبال جزئیاتن.»

لبخند می‌رین محو شد.
«منظورت چیه؟»

«هیچی. فعلاً نمی‌خوام درباره‌اش حرف بزنم.»

سو-یون از او دور شد. چند دقیقه بعد، کانگ ته‌جون جلو آمد.

«باید صحبت کنیم. مدت‌هاست جواب تماس‌هام رو نمی‌دی.»

«چون نمی‌خوام صحبت کنیم.»

ته‌جون با ناباوری پرسید: «این رفتار به خاطر برادرم، هردینه؟»

سو-یون ابرو بالا انداخت.
«زندگی من همیشه درباره‌ی تو نیست، ته‌جون.»

پیش از پاسخ او، دور شد. می‌رین مکالمه را دیده بود.

ته‌جون هم که می رین رو دیده بود، پیش او رفت و پرسید:
«چرا این‌قدر به رابطه‌ی من و سو-یون اهمیت می‌دی؟»

می رین شوکه شد اما سریع خودش را جمع و جور کرد و با خنده قلابی گفت :
«چون قرار بود با هم باشید.»

«چه کسی این تصمیم رو گرفته بود؟ تو؟»

می‌رین لب‌هایش را فشرد.
«فقط می‌خواستم همه‌چیز درست پیش بره.»

«شاید سو-یون دیگه این رو نمی‌خواد.»

ته‌جون رفت و می‌رین با خشمی خاموش ماند.

کمی بعد، هردین مقابل سو-یون ایستاد و دستش را دراز کرد.

«یک رقص؟»

«مردم حرف نمی‌زنن؟»

«مردم حتی وقتی کاری نمی‌کنیم هم حرف می‌زنن.»

سو-یون لبخند کم‌رنگی زد و دستش را گرفت. هردین فاصله‌اش را حفظ کرد و بدون فشار آوردن، با ریتم او رقصید.

سو-یون پرسید: «همیشه این‌قدر صبوری؟»

«نه.»

«پس چرا با من این‌طور رفتار می‌کنی؟»

«چون نمی‌خوام برای به دست آوردن چیزی که برام مهمه، مجبورش کنم برخلاف میلش رفتار کنه.»

سو-یون نگاهش را پایین انداخت. «من هنوز عاشقت نیستم. شاید هیچ‌وقت هم نشم.»

«اون تصمیم با توئه.»

موسیقی تمام شد. سو-یون گفت: «ممنون بابت رقص.»

«من باید تشکر کنم.»

ناگهان صدای شکستن شیشه در سالن پیچید. مهمان‌ها به‌سوی پنجره برگشتند. کنار پنجره‌ی شکسته، سنگی پیچیده در کاغذ افتاده بود.

مأموران امنیتی سالن را بررسی کردند و پلیس وارد عمل شد. هردین کنار سو-یون ایستاد و پرسید:

«می‌خوای بری یا منتظر بمونی؟»

سو-یون به پنجره نگاه کرد. ترس هنوز وجود داشت، اما دیگر اجازه نمی‌داد برایش تصمیم بگیرد.

«اینجا می‌مونم. می‌خوام بدونم چه کسی این کار رو کرده.»

ته‌جون با چهره‌ای گرفته به صحنه نگاه می‌کرد و می‌رین کیفش را محکم گرفته بود.

مراسم خیریه قرار بود شبی آرام باشد، اما کسی آن را به هشداری آشکار تبدیل کرده بود.

سو-یون هنوز نمی‌دانست تهدیدکننده چه می‌خواهد؛ اما یک چیز برایش روشن بود: دیگر برای حفظ آرامش دیگران از حق خودش نمی‌گذرد.
دیدگاه ها (۰)

قسمت سیزده

Why Did I Fall in Love with Her? | P¹⁹ 🖤ویو: عمارت کانگ ـ سا...

پارت دویه ساعت بعدجیمین: نامی چرا یونی نیومدنامی: نمی‌دونم و...

رمان خبر ممنوعه پارت دوم ۲

رز آبی پارت ۲۸

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۸ | این بار آت خو...

سورا و رین

مادر چند لحظه سکوت کرد و پرسید:«پس چرا با این همه کتاب خوندن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط