### پارت هشتم: «پازلِ سمی»
### پارت هشتم: «پازلِ سمی»
سه روز گذشت. ادارهی پلیس مثل کندویی زنبور که با سنگ کوبیده باشند، پر از غریو و سروصدا بود. تحقیقاتِ پروندهی انبار، بیرحمانه و دقیق، در جریان بود.
جیهون پشتِ میزش نشسته بود و در ظاهر داشت گزارش مینوشت، اما هر صدای قدم که به سمتش میآمد، قلبش را میلرزاند. روی مانیتورش، عکسهای دوربینِ مداربستهی محیطِ انبار بود؛ تصاویری ناقص و دودگرفته. در یکی از فریمها، نقطهی نورانیِ لیزرِ نشانهرویِ یک تکتیرانداز روی سقفِ روبهرو دیده میشد... دقیقاً همان جایی که خودِ او دراز کشیده بود.
ناگهان صدای صدای کارآگاهِ پرونده از پشت سرش طنینانداز شد:
- «جیهون! دیشب تو گشتِ محدودهی شرقی بودی، درسته؟ خیلی عجیبه که از محلِ عملیات بیست دقیقه بیشتر فاصله نداشتی و ما از تو خبری نشنیدیم...»
قلبِ جیهون یک لحظه از تپش ایستاد. با خونسردیای که هزار بار تمرینش کرده بود، از جا بلند شد و با نگاهی مستقیم و مودبانه جواب داد:
- «بیسیمم تو محدودهی شرقی آنتن نمیده، رئیس. خودم هم وقتی خبر دار شدم، تا رسیدن انبار بسته شده بود.»
کارآگاه مدتی به چشمهای کشیدهی مشکیِ جیهون خیره ماند؛ نگاهی که هیچوقت نمیدانست پشتِ آن چه رازی خوابیده است. بعد آهی کشید و گفت:
- «راستی... یک چیز دیگه هم هست. روی گلولهای که به فرمانده خورد، یک علامتِ حکاکیشده بود. نمادِ یک مار که دورِ یک چشم پیچیده... این نماد رو قبلاً دیدی؟»
جیهون که گویی خنجری به سینهاش فرو رفته بود، سرش را تکان داد و گفت:
- «نه... اولین باره میبینم.»
کارآگاه رفت، اما جیهون میدانست معنای آن نماد چه بود: امضای گروهِ جیمین. او داشت با هر عملیات، ردپایش را عریضتر و پهنتر میکرد؛ طوری که انگار میخواست به کلِ جهان فریاد بزند که از این به بعد، قانونِ این شهر را او مینویسد.
آن شب، جیهون تلفنش را برداشت و با دستهایی که هنوز آرام نشده بود، شمارهای رمزی را گرفت. بعد از دو بوق، صدای آرام و مقتدرِ جیمین از آن سوی خط آمد؛ صدایی که مثل همیشه لبخند میزد:
- «خب جیهونِ عزیز... همکارات داشتن سراغِ تو میرفتن، نه؟ نگران نباش. من هیچوقت نمیذارم چیزی اتفاقی برات بیفته. تو حالا مالِ ما هستی... و تعصبِ من، جهان رو میلرزونه.»
جیهون چشمهایش را بست. دیگر راهی برای برگشتن نبود؛ او فقط یک انتخاب داشت: زنده ماندن در تاریکی... یا مردن در نور.
---
**پایان پارت هشتم**
سه روز گذشت. ادارهی پلیس مثل کندویی زنبور که با سنگ کوبیده باشند، پر از غریو و سروصدا بود. تحقیقاتِ پروندهی انبار، بیرحمانه و دقیق، در جریان بود.
جیهون پشتِ میزش نشسته بود و در ظاهر داشت گزارش مینوشت، اما هر صدای قدم که به سمتش میآمد، قلبش را میلرزاند. روی مانیتورش، عکسهای دوربینِ مداربستهی محیطِ انبار بود؛ تصاویری ناقص و دودگرفته. در یکی از فریمها، نقطهی نورانیِ لیزرِ نشانهرویِ یک تکتیرانداز روی سقفِ روبهرو دیده میشد... دقیقاً همان جایی که خودِ او دراز کشیده بود.
ناگهان صدای صدای کارآگاهِ پرونده از پشت سرش طنینانداز شد:
- «جیهون! دیشب تو گشتِ محدودهی شرقی بودی، درسته؟ خیلی عجیبه که از محلِ عملیات بیست دقیقه بیشتر فاصله نداشتی و ما از تو خبری نشنیدیم...»
قلبِ جیهون یک لحظه از تپش ایستاد. با خونسردیای که هزار بار تمرینش کرده بود، از جا بلند شد و با نگاهی مستقیم و مودبانه جواب داد:
- «بیسیمم تو محدودهی شرقی آنتن نمیده، رئیس. خودم هم وقتی خبر دار شدم، تا رسیدن انبار بسته شده بود.»
کارآگاه مدتی به چشمهای کشیدهی مشکیِ جیهون خیره ماند؛ نگاهی که هیچوقت نمیدانست پشتِ آن چه رازی خوابیده است. بعد آهی کشید و گفت:
- «راستی... یک چیز دیگه هم هست. روی گلولهای که به فرمانده خورد، یک علامتِ حکاکیشده بود. نمادِ یک مار که دورِ یک چشم پیچیده... این نماد رو قبلاً دیدی؟»
جیهون که گویی خنجری به سینهاش فرو رفته بود، سرش را تکان داد و گفت:
- «نه... اولین باره میبینم.»
کارآگاه رفت، اما جیهون میدانست معنای آن نماد چه بود: امضای گروهِ جیمین. او داشت با هر عملیات، ردپایش را عریضتر و پهنتر میکرد؛ طوری که انگار میخواست به کلِ جهان فریاد بزند که از این به بعد، قانونِ این شهر را او مینویسد.
آن شب، جیهون تلفنش را برداشت و با دستهایی که هنوز آرام نشده بود، شمارهای رمزی را گرفت. بعد از دو بوق، صدای آرام و مقتدرِ جیمین از آن سوی خط آمد؛ صدایی که مثل همیشه لبخند میزد:
- «خب جیهونِ عزیز... همکارات داشتن سراغِ تو میرفتن، نه؟ نگران نباش. من هیچوقت نمیذارم چیزی اتفاقی برات بیفته. تو حالا مالِ ما هستی... و تعصبِ من، جهان رو میلرزونه.»
جیهون چشمهایش را بست. دیگر راهی برای برگشتن نبود؛ او فقط یک انتخاب داشت: زنده ماندن در تاریکی... یا مردن در نور.
---
**پایان پارت هشتم**
- ۱۴۴
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط