شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت هفدهم🔍
این قسمت=[وقتی جاسوس بودن باعث استرس قلبی میشه]
هنوز داشتم تو راهرو تند تند راه میرفتم تا از اتاق کار تهیونگ دور بشم. قلبم جوری میزد که فکر میکردم الان از دهنم میاد بیرون. وقتی پیچیدم توی راهروی خلوت پشتی، یهو یکی از پشت ستون کشیدم تو فضای نیمهتاریک انبار وسایل نظافتی.
جیغ کوتاهی زدم که سریع دستش رو گذاشت رو دهنم. هیونوو بود. با اون لباس رسمی خدمتکاری که اصلاً بهش نمیومد، بهم چشمغره رفت.
×"دختره دیوونه! میخوای لو بریم؟ صدات رو بِبُر، تهیونگ همین الان کل عمارت رو میریزه رو سرت."
با صدایی که هنوز میلرزید گفتم:
+"هیونوو... فکر کنم تهیونگ شک کرد. یه جوری نگام کرد که انگار میخواست با اشعهی لیزر چشماش منو سوراخ کنه. فلش رو وصل کردم، ولی نمیدونم جونسو چقدر متوجه شده..."
هیونوو دستش رو زد به کمرش و اخم کرد:
×"جونسو خیلی باهوشه. اگه اون فلش رو ببینه، کارمون تمومه. گوش کن، همین الان برگرد سر کارت. دایون داره همه جا رو میگرده تا یه سوتی ازت بگیره و بندازت بیرون. من میرم سیستم دوربینا رو چک کنم ببینم آپلود فایل تا کجا رفته."
خواستم چیزی بگم که صدای پاهای محکمی رو شنیدم. تهیونگ بود. داشت با جونسو حرف میزد و صدای بمش تو راهرو میپیچید. هیونوو بدون حرف دیگهای رفت پشت قفسهها قایم شد و منم سریع یه جارو برداشتم و شروع کردم به تمیز کردن دیواری که هیچ کثیفیای نداشت.
کلافه بودم. حس میکردم یه چیزی توی اون اتاق درست نیست. نشستم پشت میز و به لپتاپم خیره شدم.
-"جونسو، اون فایلای مالی رو دوباره چک کردی؟"
جونسو، که مثلِ همیشه با تبلتش کنارم ایستاده بود، سرش رو بالا آورد:
«بله قربان. همهچیز امنه. هیچگونه نفوذی نشده. چرا انقدر حساس شدین؟»
نفسم رو با حرص بیرون دادم.
-"نمیدونم. اون خدمتکاره... اون دختره،یونسو... یه جوری رفتار میکنه که انگار ترسیده، ولی چشاش یه جوریه که انگار داره فیلم بازی میکنه. حس میکنم داره یه نقشهای میکشه."
جونسو خندید:
«اون؟ بابا اون حتی بلد نیست درست جارو بزنه! فکر کنم زیادی دارین بهش فکر میکنین. بذارید با دایون حرف بزنم تا حواسش بهش باشه. دایون خوب میتونه از زیر زبونش حرف بکشه.»
به صندلی تکیه دادم. دایون... ولی یه حس عجیبی بهم میگفت اگه دایون دخالت کنه، یونسو ممکنه بدتر از اینا سوتی بده. و من... نمیدونم چرا، دلم نمیخواست یونسو اخراج بشه.
بلند شدم و رفتم سمتِ درِ اتاق. جونسو پرسید:
«کجا میرید قربان؟»
-"دارم میرم یه دوری بزنم. ببینم این خدمتکار دستوپا چلفتی الان کجای عمارت داره خرابکاری میکنه."
داشتم با جارو میجنگیدم که یهو سایهی بلندِ کسی رو روی دیوار دیدم. برگشتم. تهیونگ بود. با اون نگاه نافذش. دایون هم چند قدم عقب تر، مثل کلاغ ایستاده بود و با پوزخند نگام میکرد.
٪"یونسو؟
دستوپام رو گم کردم. جارو از دستم افتاد و خورد تو سر دایون که پشت سرم بود.
+"اوخ! وای... ببخشید دایون! واقعاً... واقعاً نمیخواستم!"
دایون با عصبانیت دستش رو گذاشت رو سرش:
٪"تو چقدر خنگی دختر!"
تهیونگ یه قدم اومد جلو. جوری که انگار داشت یه پروندهی جنایی رو بررسی میکرد.
-"یونسو، به نظر میاد امروز خیلی سرت شلوغه. ولی من یه سوال دارم..."
نگاهش رو انداخت به دست من که هنوز میلرزید.
-"چرا انقدر میترسی وقتی منو میبینی؟ مگه من چیکارت کردم که هر بار منو میبینی، انگار جن دیدی؟"
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
پارت جدید اومد🎊🥳
حمایت یادتون نرههه¿
حمایت نمیکنی سیکتو از پیجم بزن🖕
پارت هفدهم🔍
این قسمت=[وقتی جاسوس بودن باعث استرس قلبی میشه]
هنوز داشتم تو راهرو تند تند راه میرفتم تا از اتاق کار تهیونگ دور بشم. قلبم جوری میزد که فکر میکردم الان از دهنم میاد بیرون. وقتی پیچیدم توی راهروی خلوت پشتی، یهو یکی از پشت ستون کشیدم تو فضای نیمهتاریک انبار وسایل نظافتی.
جیغ کوتاهی زدم که سریع دستش رو گذاشت رو دهنم. هیونوو بود. با اون لباس رسمی خدمتکاری که اصلاً بهش نمیومد، بهم چشمغره رفت.
×"دختره دیوونه! میخوای لو بریم؟ صدات رو بِبُر، تهیونگ همین الان کل عمارت رو میریزه رو سرت."
با صدایی که هنوز میلرزید گفتم:
+"هیونوو... فکر کنم تهیونگ شک کرد. یه جوری نگام کرد که انگار میخواست با اشعهی لیزر چشماش منو سوراخ کنه. فلش رو وصل کردم، ولی نمیدونم جونسو چقدر متوجه شده..."
هیونوو دستش رو زد به کمرش و اخم کرد:
×"جونسو خیلی باهوشه. اگه اون فلش رو ببینه، کارمون تمومه. گوش کن، همین الان برگرد سر کارت. دایون داره همه جا رو میگرده تا یه سوتی ازت بگیره و بندازت بیرون. من میرم سیستم دوربینا رو چک کنم ببینم آپلود فایل تا کجا رفته."
خواستم چیزی بگم که صدای پاهای محکمی رو شنیدم. تهیونگ بود. داشت با جونسو حرف میزد و صدای بمش تو راهرو میپیچید. هیونوو بدون حرف دیگهای رفت پشت قفسهها قایم شد و منم سریع یه جارو برداشتم و شروع کردم به تمیز کردن دیواری که هیچ کثیفیای نداشت.
کلافه بودم. حس میکردم یه چیزی توی اون اتاق درست نیست. نشستم پشت میز و به لپتاپم خیره شدم.
-"جونسو، اون فایلای مالی رو دوباره چک کردی؟"
جونسو، که مثلِ همیشه با تبلتش کنارم ایستاده بود، سرش رو بالا آورد:
«بله قربان. همهچیز امنه. هیچگونه نفوذی نشده. چرا انقدر حساس شدین؟»
نفسم رو با حرص بیرون دادم.
-"نمیدونم. اون خدمتکاره... اون دختره،یونسو... یه جوری رفتار میکنه که انگار ترسیده، ولی چشاش یه جوریه که انگار داره فیلم بازی میکنه. حس میکنم داره یه نقشهای میکشه."
جونسو خندید:
«اون؟ بابا اون حتی بلد نیست درست جارو بزنه! فکر کنم زیادی دارین بهش فکر میکنین. بذارید با دایون حرف بزنم تا حواسش بهش باشه. دایون خوب میتونه از زیر زبونش حرف بکشه.»
به صندلی تکیه دادم. دایون... ولی یه حس عجیبی بهم میگفت اگه دایون دخالت کنه، یونسو ممکنه بدتر از اینا سوتی بده. و من... نمیدونم چرا، دلم نمیخواست یونسو اخراج بشه.
بلند شدم و رفتم سمتِ درِ اتاق. جونسو پرسید:
«کجا میرید قربان؟»
-"دارم میرم یه دوری بزنم. ببینم این خدمتکار دستوپا چلفتی الان کجای عمارت داره خرابکاری میکنه."
داشتم با جارو میجنگیدم که یهو سایهی بلندِ کسی رو روی دیوار دیدم. برگشتم. تهیونگ بود. با اون نگاه نافذش. دایون هم چند قدم عقب تر، مثل کلاغ ایستاده بود و با پوزخند نگام میکرد.
٪"یونسو؟
دستوپام رو گم کردم. جارو از دستم افتاد و خورد تو سر دایون که پشت سرم بود.
+"اوخ! وای... ببخشید دایون! واقعاً... واقعاً نمیخواستم!"
دایون با عصبانیت دستش رو گذاشت رو سرش:
٪"تو چقدر خنگی دختر!"
تهیونگ یه قدم اومد جلو. جوری که انگار داشت یه پروندهی جنایی رو بررسی میکرد.
-"یونسو، به نظر میاد امروز خیلی سرت شلوغه. ولی من یه سوال دارم..."
نگاهش رو انداخت به دست من که هنوز میلرزید.
-"چرا انقدر میترسی وقتی منو میبینی؟ مگه من چیکارت کردم که هر بار منو میبینی، انگار جن دیدی؟"
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
پارت جدید اومد🎊🥳
حمایت یادتون نرههه¿
حمایت نمیکنی سیکتو از پیجم بزن🖕
- ۱۴.۵k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط