بازی تلخ تکرار)p15
#part_15
کاترین
اخه چه انتظاری میتونستم از یه غریبه داشته باشم
واقعا چم شده؟
بهتره برگردم خونه تا دوباره یه کاره احمقانه جدید انجام ندادم
از هلدینگ زدم بیرون…اون کارخونه سوخته بدجوری تو دید بود و دیدنش اذیتم میکرد
یجورایی کل بچگی من اونجا بین اون آدما و وسیله ها گذشته بود جایی که همیشه باعث خوشحالیم بود!
چشم چرخوندم و راننده رو دیدم
میخواستم برم خونه فقط همین
–میریم خونه
چند ثانیه بعد حرکت کرد
گوشیم داشت زنگ میخورد به صفحش نگاه کردم،با دیدن اسم کالین(اسم لاتین پسرانه)چشمام چهار تا شد
زیر چشمی به راننده نگاه کردم،نمیتونستم اینجا جواب کالین رو بدم!
بابا حرف زدن با برادرمو(کالین) رو برام ممنوع کرده بود و اگه الان پیشه راننده جواب کالین رو میدادم قطعا منو به پدرم لومیداد
گوشیم رو سایلنت کردم..مشکوک از تو اینه نگام میکرد اما با چشم غوره های وحشتناک من تا برسیم جرات نگاه کردن رو نداشت
همین که رسیدم چپیدم تو اتاقمو سریع با کالین تماس گرفتم
به محض شنیدن صداش بغض کردم
–سلام
&کاترین؟خوبی؟چرا زنگ زدم جواب ندادی؟
–راستش تو شرایطی نبودم که جوابتو بدم
مکث کرد و با صدای جدی گفت : اون پیشت بود؟
برام جالب بود که نمیخواست کلمه پدر رو به زبون بیاره
–نه،حالا چیشده که زنگ زدی؟
&داشت یادم میرفت من برای چند روزی میام سئول میرم خونه خودم،امشب پرواز دارم گفتم خبر بدم شاید میمون من دلش برام تنگ شده باشه
خنده کوتاهی کردم…دلم براش تنگ بود زیاد
–فردا میام به دیدنت،رسیدی بهم خبر بده
&باشه میبینمت فعلا
–فعلا
با قطع شدن گوشی نگاهم به قاب عکس سه نفرمون خورد
یه گوشه از اتاقم روی میز خاک میخورد
بغض سنگینی وادارم کرد بشینم روی زمین سرد و به یه نقطه نامعلومی خیره بشم و کم کم اشکام راه خودشون رو باز کنن
خودمم نمیدونستم دقیقا برای چی دارم اشک میریزم فقط میدونستم لازمه…تنها چیزی که همیشه آرومم میکرد.
کاترین
اخه چه انتظاری میتونستم از یه غریبه داشته باشم
واقعا چم شده؟
بهتره برگردم خونه تا دوباره یه کاره احمقانه جدید انجام ندادم
از هلدینگ زدم بیرون…اون کارخونه سوخته بدجوری تو دید بود و دیدنش اذیتم میکرد
یجورایی کل بچگی من اونجا بین اون آدما و وسیله ها گذشته بود جایی که همیشه باعث خوشحالیم بود!
چشم چرخوندم و راننده رو دیدم
میخواستم برم خونه فقط همین
–میریم خونه
چند ثانیه بعد حرکت کرد
گوشیم داشت زنگ میخورد به صفحش نگاه کردم،با دیدن اسم کالین(اسم لاتین پسرانه)چشمام چهار تا شد
زیر چشمی به راننده نگاه کردم،نمیتونستم اینجا جواب کالین رو بدم!
بابا حرف زدن با برادرمو(کالین) رو برام ممنوع کرده بود و اگه الان پیشه راننده جواب کالین رو میدادم قطعا منو به پدرم لومیداد
گوشیم رو سایلنت کردم..مشکوک از تو اینه نگام میکرد اما با چشم غوره های وحشتناک من تا برسیم جرات نگاه کردن رو نداشت
همین که رسیدم چپیدم تو اتاقمو سریع با کالین تماس گرفتم
به محض شنیدن صداش بغض کردم
–سلام
&کاترین؟خوبی؟چرا زنگ زدم جواب ندادی؟
–راستش تو شرایطی نبودم که جوابتو بدم
مکث کرد و با صدای جدی گفت : اون پیشت بود؟
برام جالب بود که نمیخواست کلمه پدر رو به زبون بیاره
–نه،حالا چیشده که زنگ زدی؟
&داشت یادم میرفت من برای چند روزی میام سئول میرم خونه خودم،امشب پرواز دارم گفتم خبر بدم شاید میمون من دلش برام تنگ شده باشه
خنده کوتاهی کردم…دلم براش تنگ بود زیاد
–فردا میام به دیدنت،رسیدی بهم خبر بده
&باشه میبینمت فعلا
–فعلا
با قطع شدن گوشی نگاهم به قاب عکس سه نفرمون خورد
یه گوشه از اتاقم روی میز خاک میخورد
بغض سنگینی وادارم کرد بشینم روی زمین سرد و به یه نقطه نامعلومی خیره بشم و کم کم اشکام راه خودشون رو باز کنن
خودمم نمیدونستم دقیقا برای چی دارم اشک میریزم فقط میدونستم لازمه…تنها چیزی که همیشه آرومم میکرد.
- ۱۶.۶k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط