چند پارتی درخواستی
رایا؛ دختری که پشت لبخندش درد داشت.
پارت ۲۷(پارت آخر)
جین: دکتر... دخترم چطوره؟
دکتر با آرامش گفت:
دکتر: خوشبختانه بعد از استراحت و دارو، ضربان قلبش دوباره منظم شده. استرس شدیدی که بهش وارد شده بود باعث شده علائم بیماری قلبیش دوباره خودش رو نشون بده، اما الان حالش پایدار شده.
جین نفس راحتی کشید.
انگار کوهی از روی سینهاش برداشته شده بود.
...
وقتی وارد اتاق شد، رایا بیدار بود.
موهای بلند و مشکیش روی بالش پخش شده بود.
به محض دیدن پدرش لبخند زد.
رایا: بازم گریه کردی؟
جین خندید و اشکش رو پاک کرد.
جین: معلومه که کردم.
رایا: من که خوبم.
جین: قول بده دیگه هیچوقت دردتو ازم قایم نکنی.
رایا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد انگشت کوچیکش رو جلو آورد.
رایا: قول...
جین هم انگشتش رو دور انگشت دخترش حلقه کرد.
جین: منم قول میدم همیشه کنارت باشم.
...
فردای اون روز، همون سه پسری که باعث اون اتفاق شده بودن، همراه خانوادههاشون به بیمارستان اومدن.
هر سه سرشون پایین بود.
پسر اول آروم گفت:
پسر اول: رایا... ما واقعاً نمیدونستیم مریضی قلبی داری... فقط یه شوخی احمقانه بود... ببخشید.
رایا چند لحظه نگاهشون کرد.
بعد آروم گفت:
رایا: امیدوارم دیگه با هیچکس این کارو نکنین.
هر سه با شرمندگی سر تکون دادن.
...
چند ماه بعد...
با درمان، استراحت، مصرف منظم داروها و پیگیریهای مداوم، حال رایا خیلی بهتر شده بود.
دکتر لبخند زد و پرونده رو بست.
دکتر: وضعیت قلبت نسبت به چند ماه قبل خیلی پایدارتر شده. هنوز باید مراقب باشی، اما خبرهای امروز واقعاً امیدوارکنندهست.
رایا با خوشحالی به جین نگاه کرد.
رایا: یعنی... میتونم دوباره تمرین کنم؟
دکتر: با برنامه سبک و زیر نظر مربی و پزشک، بله.
رایا از خوشحالی اشک توی چشمهاش جمع شد.
جین هم لبخند زد.
وقتی از بیمارستان بیرون اومدن، آسمون صاف بود.
جین دست دخترش رو گرفت.
جین: آمادهای یه شروع تازه داشته باشیم؟
رایا با یه لبخند واقعی، همون لبخندی که مدتها گم شده بود، گفت:
رایا: آره بابا... این بار با هم.
و هر دو کنار هم به سمت آیندهای رفتن که بالاخره توش امید، آرامش و عشق جای ترس و تنهایی رو گرفته بود.
پایان
میدونم بد شد، ببخشید
لایک و کامنت یادتون نره قشنگا ❤❤
پارت ۲۷(پارت آخر)
جین: دکتر... دخترم چطوره؟
دکتر با آرامش گفت:
دکتر: خوشبختانه بعد از استراحت و دارو، ضربان قلبش دوباره منظم شده. استرس شدیدی که بهش وارد شده بود باعث شده علائم بیماری قلبیش دوباره خودش رو نشون بده، اما الان حالش پایدار شده.
جین نفس راحتی کشید.
انگار کوهی از روی سینهاش برداشته شده بود.
...
وقتی وارد اتاق شد، رایا بیدار بود.
موهای بلند و مشکیش روی بالش پخش شده بود.
به محض دیدن پدرش لبخند زد.
رایا: بازم گریه کردی؟
جین خندید و اشکش رو پاک کرد.
جین: معلومه که کردم.
رایا: من که خوبم.
جین: قول بده دیگه هیچوقت دردتو ازم قایم نکنی.
رایا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد انگشت کوچیکش رو جلو آورد.
رایا: قول...
جین هم انگشتش رو دور انگشت دخترش حلقه کرد.
جین: منم قول میدم همیشه کنارت باشم.
...
فردای اون روز، همون سه پسری که باعث اون اتفاق شده بودن، همراه خانوادههاشون به بیمارستان اومدن.
هر سه سرشون پایین بود.
پسر اول آروم گفت:
پسر اول: رایا... ما واقعاً نمیدونستیم مریضی قلبی داری... فقط یه شوخی احمقانه بود... ببخشید.
رایا چند لحظه نگاهشون کرد.
بعد آروم گفت:
رایا: امیدوارم دیگه با هیچکس این کارو نکنین.
هر سه با شرمندگی سر تکون دادن.
...
چند ماه بعد...
با درمان، استراحت، مصرف منظم داروها و پیگیریهای مداوم، حال رایا خیلی بهتر شده بود.
دکتر لبخند زد و پرونده رو بست.
دکتر: وضعیت قلبت نسبت به چند ماه قبل خیلی پایدارتر شده. هنوز باید مراقب باشی، اما خبرهای امروز واقعاً امیدوارکنندهست.
رایا با خوشحالی به جین نگاه کرد.
رایا: یعنی... میتونم دوباره تمرین کنم؟
دکتر: با برنامه سبک و زیر نظر مربی و پزشک، بله.
رایا از خوشحالی اشک توی چشمهاش جمع شد.
جین هم لبخند زد.
وقتی از بیمارستان بیرون اومدن، آسمون صاف بود.
جین دست دخترش رو گرفت.
جین: آمادهای یه شروع تازه داشته باشیم؟
رایا با یه لبخند واقعی، همون لبخندی که مدتها گم شده بود، گفت:
رایا: آره بابا... این بار با هم.
و هر دو کنار هم به سمت آیندهای رفتن که بالاخره توش امید، آرامش و عشق جای ترس و تنهایی رو گرفته بود.
پایان
میدونم بد شد، ببخشید
لایک و کامنت یادتون نره قشنگا ❤❤
- ۲۰.۰k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط