خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۲۴

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۲۴


بازم این پارت نوشته شده توسط ادمین دوم نیکی هست😂😊💙


از دید یونگی:

داشتم با تمام وجود اون جمله های لعنتی رو داد میزدم تا اینکه صدای خنده های وحشتناکی شنیدم ک پشت بندش یه نفر میگفت:
~این انسان ها هر روز سرگرم کننده تر میشن
صدای دیگه ای اومد:
*باهات موافقم ولی بازم خیلی احمق هستن!
بهم برخورد یه لحظه:
-ودف شما ها احمق ترین چون انقدر بدبختین ک منتظر میمونین تا یکی بیاد اینجا تا شما بتونین بترسونینشون!
دیدم صدایی نمیاد ب سمتی ک قبلا بودن نگاهی انداختم ولی هیچکی نبود
ب نیکی نگاه کردم... بیهوش شده بود
فرصت رو قنیمت شماردم و نیکی رو بغل کردم ب سمت در خروجی دویدم
نیکی رو پرت کردم سمت صندلی های ماشین و با تمام سرعتم گاز دادم و از اون دیونه خونه فرار کردم
تا عمر دارم برای ادب یه نفر ب خونه جن زده نمیفرستمش



از دید وانیا:

بعد از بیدار شدنم خودمو توی اتاق حبس کردم
الان تنها چیزی ک میخواستم وجود نیکی کنارم بود..

فلش بک:



جونگکوک: وانیا داری با خودت و خودمون چیکار میکنی؟

-من چیکار میکنم مثل اینکه یادتون رفته شما باعث حال بده الانم هستین تک تک روزایی ک تظاهر میکنم خوبم در واقع نیستم

همینطور ک بلند میشد و ب سمت در میرفت گفت: تقصیر ما الان شده! تو چقد بی چشم و رو هستی! الان میزارم پای حال بدت ولی وقتی پسرا بیان باید خودت همه چی رو توضیح بدی!

هیچی نگفتم و منتظر موندم بره تا من در اتاق رو قفل کنم
همه چی تموم شد! حالا چ بهونه ای برای فهمیدن این موضوع بیارم!
.
.
.
.
.
.
.
https://harfeto.timefriend.net/16342135598915
توی ناشناس حرفاتون رو بگین•-•♡
دیدگاه ها (۲۳)

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۲☆☆وقتی دخترتون.....☆+ه...هیون.....ه...هی...

پارت ۲۲

رمان عشق ممنوع

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

عشقی حقیقی

پارت ۸ رمان. (ازدواج اجباری) داشتم میرفتم سمت خونه که تلفنم...

پارت ۱۱

عشق اول

بسیار مهم.بعضیا میگن اگه بمب اتم می داشتیم اگه موشک قاره پیم...

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط