فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

Part 6

که یهو طعم خون رو توی دهنم حس کردم ولی هرچقدر به سینش میکوبیدم انگار نه انگار

برای همین محکم با پام زدم به سا*لارش که از درد آهی مردونه کشید و افتاد رو زمین ( سا*لار آقای کیم حرمت داره بچه🗿🤣)

فلش بک*

(شبی که داشت از بار به عمارتش می‌رفت)

بادیگارد اومد و منو کوک سوار شدیم، اول کوک رو رسوند و بعد به سمت عمارت خودمون حرکت کردیم

رسیدم خونه از ماشین پیاده شدم و وارد عمارت شدم که دیدم بابام روی مبل نشسته و انگار منتظرم بود

(تهیونگ تنهایی زندگی می‌کنه و مامان باباش ی خونه ی جدا دارن)

- سلام، اینجا چیکار میکنی

ب.ته سلام پسرم ، بیا بشین رو مبل ی حرف خیلی مهمی دارم


نشستم رو مبل روبه‌روی بابام

- چیشده؟

ب.ته ببین برای اینکه بین خاندان پارک و خاندان خودمون صلح بشه باید هر دو جانشین با هم ازدواج کنن و ی بچه بدنیا بیارن

- یعنی تو میگی من با دخترشون ازدواج کنم؟

ب.ته اره ، درضمن حق انتخابی ندارین بزرگتر ها تصمیم میگیرن

- باشه من که مشکلی ندارم

ب.ته چقدر زود قبول کردی توقع داشتم دعوا به پا کنی.

- خب قبلا دخترش رو دیده بودم، حداقل خوشگله پس مشکلی باهاش ندارم

ب.ته اتفاقا منم مطمئن بودم که اگر ببینیش همینو میگی


*پایان فلش بک

- گیرت بیارم به گ*ات میدمممم

+ هه البته اگر عقیم نشده باشی(نیشخند)

+ من دیگه میرم پایین تو هم بیا بای باییی(با حالت تمسخر)

*ویو تهیونگ

به هر حال منو تو تنها می‌شیم دیگه موش کوچولو ببین چجوری شب اول از دختر به مادر تبدیلت میکنم

ی ذره دردم کمتر شد که پا شدم و رفتم پایین هنوز درد داشتم ولی قیافم رو جوری کردم که کسی نفهمه

رفتم رو مبل نشستم ات نبود

- ات کجاست؟

م.ات از اتاق که اومد مستقیم رفت دستشویی

یهو ات اومد و نشست رو مبل پیش مامانش

ب‌.ات خب به کجا رسیدین؟

+ خب فکرام رو کردم و فقط بخاطر صلح شدن قبول میکنم

م.ته آفرین قشنگم تصمیم خیلی خوبی گرفتی

بعدش دیگه اتفاق خاصی نیفتاد، بزرگتر ها داشتن حرف میزدن و منو ات هم تو گوشی بودیم که ب.ات گفت:

ب.ات عروسی فردا شب برگذار میشه

+ چییی چرا انقد زود

ب.ات خیلی وقته برنامه ریزی کردیم ولی به شما دیر گفتیم

م.ته دیگه دیروقت شده ، ببخشید به زحمت افتادین

م.ات نه بابا چه زحمتی خیلیم خوش اومدید

*ویو ات

از رو مبل پا شدیم و بدرقشون کردیم

مجبور بودم جلوی خانواده هامون بهش لبخند بزنم و باهاش خدافظی کنم وگرنه دلم میخواست پاچشو بگیرممم

(جون بابا سگ کی بودی تو؟🤣)

م.ات دخترم برو اتاقت زود بخواب که باید صبح پاشی با تهیونگ بری لباس و اینجور چیزا بگیرید

+ چرا با تهیونگ، خب با هم بریم

م.ات شما قراره ازدواج کنید بعد من بیام لباس عروس انتخاب کنم؟ (پوکر)

+ باشه اه باهاش میرم

مامانم از اتاق بیرون رفت


منم لباس و پرسینگ لبم رو در آوردم

+ پسره ی وحشی مگه ندید پرسینگ داشتم اگه لبم پاره میشد چی

(لبش خیلییی کم زخم شده که زود خوب میشه البته اگر ته بزاره😂)

حولم رو برداشتم و رفتم سمت حموم
ی دوش ۳۰ مینی گرفتم و اومدم بیرون

لباس خوابم رو پوشیدم و مثل همیشه روتین پوستی قبل خوابم رو انجام دادم

موهام رو با سشوار خشک نکردم و گذاشتم خودشون خشک بشن و فقط با حوله آبشون رو گرفتم

خودم رو محکم انداختم رو تخت، گوشیم رو برداشتم و آلارم رو روی ساعت ۶:۰۰ (شیش صبح) تنظیم کردم و چشمام رو بستم و کم کم خوابم برد

صبح ساعت ۶:۰۰

*ویو ات

یهو صدای آلارم گوشیم منو از خواب ناز بیدار کرد ، میخواستم سرمو بکوبم به دیوار

+ نمی‌خوام برممم(غر زدن)

ی ذره تو جام وول خوردم و بعد از رو تخت پاشدم ، به سمت w.c رفتم

دست و صورتم رو شستم و کارای دیگه رو کردم و اومدم بیرون

رفتم سمت میز و گوشیم رو برداشتم که یهو دیدم...

🍷ادامه دارد...
شرط پارت بعد: ۱۰ لایک

تا به ۱۰ تا نرسه پارت نمیزارم
ـــــــــــــــ

ـــــــــــ
دیدگاه ها (۲۸)

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

پارت ۴۰

*ویو ات *شب شده بود ساعت نزدیکای ۹ بود پس تصمیم گرفتم برم بی...

پارت 45╔═══.·:·.💜.·:·.═══╗🌲 کلبه‌ی جنگلی 🌲╚═══.·:·.💜.·:·.═══...

پارت۵

به زیباییه مشکی

الماس زیبای من part¹⁰- رفتم سمت تهیونگ وگفتم که این  سه تارو...

از الان عکس رمان تهیونگ اینه نظرتون رو راجب عکسه بگینپارت هش...

دو سال گذشته بود.تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگی‌ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط