عشق بی رحم
پارت ۱۴
فردا صبح...
دازای،چویا،آکوتاگاوا و آتسوشی در ون بودند.
ولی چویا گوشه ای نشسته بود و دازای آکوتاگاوا و آتسوشی را گرفته بود.
چویا که صبرش لبریز شده بود گفت: هوی احمق چرا این دوتا بچه رو گرفتی؟
دازای خندید و گفت: خب چون اگه اینا رو ول کنم همو میکشن!
بعد آتسوشی آرام گفت: حالا آکوتاگاوا تو مطمئنی با من میای ماموریت؟
آکوتاگاوا بدون هیچ مکثی گفت: آره(صحنه معروف انیمه🤣🤣🤣🤣)
آتسوشی با تعجب گفت: خب قراره با من بیای تا با فرانسیس بجنگیم؟
دوباره آکوتاگاوا بدون مکث گفت: آره!
آتسوشی که در تعجب فراوان بود گفت: دیشب شام چی خوردی؟
آکوتاگاوا دوباره گفت: آره
قیافه آتسوشی حسابی نا امید شد!
و درون ذهن آکوتاگاوا: آخ جو هوراااا قراره با جینکو بریم ماموریت نانای نانای شینگیلی نانای(نویسندتون عقلش را از دست داد. برای برگشتن عقلم دعا کنید)
چیزی نگذشت که آنها به ساختمان بزرگ فرانسیس رسیدن.
آکوتاگاوا و آتسوشی هردو باهم از طبقات بالا رفتن که به آخرین طبقه رسیدن جایی که فرانسیس آنجا بود!
فرانسیس تا آنها را دید به آنها حمله کرد!
آتسوشی موهبتش را فعال کرد و به نیمه ببر تبدیل شد و سعی میکرد حملات فرانسیس را دفع کند!
ار آن طرف آکوتاگاوا هم راشامون را به حالت زره(نمیدونم املاش درسته یا نه؟) در آورد و حمله میکرد!
چیزی نگذشت که ضربه بزرگی به آتسوشی خورد و آتسوشی حسابی زخمی شد!
آکوتاگاوا که متوجه شد اوضاع بد است سریع به سمت آتسوشی رفت و زمین را نابود کرد و همراه آتسوشی به درون زمین افتاد.
فرانسیس از آن بالا به پایین خیره شد و لبخندی از سر رضایت زد.
درون زمین آتسوشی و آکوتاگاوا بر زمین افتادن و وقتی آتسوشی بلند شد گفت: چرا منو آوردی اینجا؟
آکوتاگاوا بلند داد زد: هی من جونتو نجات دادم! این تشکرته؟!
آتسوشی هم فریاد زد و گفت: هی حتی نمیتونی درست بجنگی!
همانلحظه صدای فرانسیس آمد که گفت: دعواتون تموم نشد؟
آکوتاگاوا که دوباره دید اوضاع بد است سریع با راشامون آتسوشی را بلند کرد و سریع فرار کرد!
آنقدر از پله ها بالا رفت که به پشت بام رسید!
فرانسیس هم به پشت بام آمد و گفت: هی دیگه نمیخوام بدو ام دنبالتون! بهتره تسلیم بشی و اون دختر رو به من بدی!
آکوتاگاوا با عصبانیت گفت: چرا؟
فرانسیس لبخندی زد و کنترلی را برداشت و دکمه اش را فشار داد.
همانلحظه ساختمان تغیر شکل داد و تبدیل به تکنولوژی به نام موبی دیک شد!
فرانسیس لبخندش بیشتر شد و گفت: اگه تسلیم بشین من موبی دیک رو متوقف میکنم ولی اگه تسلیم نشین کاری میکنم که موبی دیک روی یوکوهاما بیوفته و نابود بشه!
پایین موبی دیک...
دازای و چویا هماهنگ میجنگیدند که همه زیر دستان فرانسیس شکست خوردند بجز یکی!
آن یک نفر یهو تبدیل به یه هیولا بزرگ شد.
دازای بیخیال رفت تا او را لمس کند ولی وقتی لمسش کرد هیچ تغیری ایجاد نشد!
چویا عصبی داد زد و گفت: هوی دازای احمق چرا موهبتت رو فعال نمیکنی؟
دازای برای اولین بار جدی گفت: جواب نمیده! موهبت من در هر حالت جواب میده مگر اینکه اون موهبت نباشه!
چویا تعجب کرد و گفت: یعنی این هیولا موهبت نیس؟
پشت صحنه:
آتسوشی و آکوتاگاوا به جون هم افتاده بودند.
تسویا: یه فکت از داستانم! اینه که آکوتاگاوا بعد از اینکه فهمید عاشق آتسوشیه برنامه اونو حفظ کرد و حتی روزانه تعقیبش میکنه!
آتسوشی: آخی آکوتاگاوا یعنی اینقدر منو دوس داری؟
آکوتاگاوا سرخ: نخیرم خنگول!
آتسوشی که این را شنید باز به جون آکوتاگاوا افتاد و دعوا ادامه پیدا کرد!
تسویا: فکر کنم این پارت بسه نظرتون آتسوشی و آکوتاگاوا میتونن همکاری کنن و فرانسیس رو شکست بدن؟
فردا صبح...
دازای،چویا،آکوتاگاوا و آتسوشی در ون بودند.
ولی چویا گوشه ای نشسته بود و دازای آکوتاگاوا و آتسوشی را گرفته بود.
چویا که صبرش لبریز شده بود گفت: هوی احمق چرا این دوتا بچه رو گرفتی؟
دازای خندید و گفت: خب چون اگه اینا رو ول کنم همو میکشن!
بعد آتسوشی آرام گفت: حالا آکوتاگاوا تو مطمئنی با من میای ماموریت؟
آکوتاگاوا بدون هیچ مکثی گفت: آره(صحنه معروف انیمه🤣🤣🤣🤣)
آتسوشی با تعجب گفت: خب قراره با من بیای تا با فرانسیس بجنگیم؟
دوباره آکوتاگاوا بدون مکث گفت: آره!
آتسوشی که در تعجب فراوان بود گفت: دیشب شام چی خوردی؟
آکوتاگاوا دوباره گفت: آره
قیافه آتسوشی حسابی نا امید شد!
و درون ذهن آکوتاگاوا: آخ جو هوراااا قراره با جینکو بریم ماموریت نانای نانای شینگیلی نانای(نویسندتون عقلش را از دست داد. برای برگشتن عقلم دعا کنید)
چیزی نگذشت که آنها به ساختمان بزرگ فرانسیس رسیدن.
آکوتاگاوا و آتسوشی هردو باهم از طبقات بالا رفتن که به آخرین طبقه رسیدن جایی که فرانسیس آنجا بود!
فرانسیس تا آنها را دید به آنها حمله کرد!
آتسوشی موهبتش را فعال کرد و به نیمه ببر تبدیل شد و سعی میکرد حملات فرانسیس را دفع کند!
ار آن طرف آکوتاگاوا هم راشامون را به حالت زره(نمیدونم املاش درسته یا نه؟) در آورد و حمله میکرد!
چیزی نگذشت که ضربه بزرگی به آتسوشی خورد و آتسوشی حسابی زخمی شد!
آکوتاگاوا که متوجه شد اوضاع بد است سریع به سمت آتسوشی رفت و زمین را نابود کرد و همراه آتسوشی به درون زمین افتاد.
فرانسیس از آن بالا به پایین خیره شد و لبخندی از سر رضایت زد.
درون زمین آتسوشی و آکوتاگاوا بر زمین افتادن و وقتی آتسوشی بلند شد گفت: چرا منو آوردی اینجا؟
آکوتاگاوا بلند داد زد: هی من جونتو نجات دادم! این تشکرته؟!
آتسوشی هم فریاد زد و گفت: هی حتی نمیتونی درست بجنگی!
همانلحظه صدای فرانسیس آمد که گفت: دعواتون تموم نشد؟
آکوتاگاوا که دوباره دید اوضاع بد است سریع با راشامون آتسوشی را بلند کرد و سریع فرار کرد!
آنقدر از پله ها بالا رفت که به پشت بام رسید!
فرانسیس هم به پشت بام آمد و گفت: هی دیگه نمیخوام بدو ام دنبالتون! بهتره تسلیم بشی و اون دختر رو به من بدی!
آکوتاگاوا با عصبانیت گفت: چرا؟
فرانسیس لبخندی زد و کنترلی را برداشت و دکمه اش را فشار داد.
همانلحظه ساختمان تغیر شکل داد و تبدیل به تکنولوژی به نام موبی دیک شد!
فرانسیس لبخندش بیشتر شد و گفت: اگه تسلیم بشین من موبی دیک رو متوقف میکنم ولی اگه تسلیم نشین کاری میکنم که موبی دیک روی یوکوهاما بیوفته و نابود بشه!
پایین موبی دیک...
دازای و چویا هماهنگ میجنگیدند که همه زیر دستان فرانسیس شکست خوردند بجز یکی!
آن یک نفر یهو تبدیل به یه هیولا بزرگ شد.
دازای بیخیال رفت تا او را لمس کند ولی وقتی لمسش کرد هیچ تغیری ایجاد نشد!
چویا عصبی داد زد و گفت: هوی دازای احمق چرا موهبتت رو فعال نمیکنی؟
دازای برای اولین بار جدی گفت: جواب نمیده! موهبت من در هر حالت جواب میده مگر اینکه اون موهبت نباشه!
چویا تعجب کرد و گفت: یعنی این هیولا موهبت نیس؟
پشت صحنه:
آتسوشی و آکوتاگاوا به جون هم افتاده بودند.
تسویا: یه فکت از داستانم! اینه که آکوتاگاوا بعد از اینکه فهمید عاشق آتسوشیه برنامه اونو حفظ کرد و حتی روزانه تعقیبش میکنه!
آتسوشی: آخی آکوتاگاوا یعنی اینقدر منو دوس داری؟
آکوتاگاوا سرخ: نخیرم خنگول!
آتسوشی که این را شنید باز به جون آکوتاگاوا افتاد و دعوا ادامه پیدا کرد!
تسویا: فکر کنم این پارت بسه نظرتون آتسوشی و آکوتاگاوا میتونن همکاری کنن و فرانسیس رو شکست بدن؟
- ۹.۷k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط