شب به نیمه رسیده بود و چراغ کم رمقی مشغول سوختن بود
شب به نیمه رسیده بود و چراغ کم رمقی مشغول سوختن بود
پیرمردی با بدن نحیف خود بر روی زانوهای خود غمگین چمپاتمه زده بود
رو به سقف اتاق کرد و گفت اگر خوب بودیم و یا بد مرا حلال کن که فردا مجبورم بروم ودیگر راه بر گشتی نیست
سقف خانه در غم خود فرو رفت و اشکش در آمد و بارانی که آمده بود چند قطرهٔ از سقف به زمین چکید
سقف خانه به خاطر آورد که زمانی آن پیرمرد در زیر همان سقف بدنیا آمده بود و مادر او با شکمی گرسنه سینه خودرا در دهان طفل خود قرار داده بود
و سینه خشکیده او نم پس نداده بود در مقابل کودک حیران خود زار زار گریسته و حالا کودک اورا میدید با کمری خمیده اشک میریزد
پیر مرد درد دل خودرا به سقف خانه میگفت بخاطر آورد که امروز وقتی ارباب او اورا احضار کرده بود او فورا خودرا به ارباب خود رسانده بود
صاحب خانه او کاغذی را در دست او قرار داده بود که در آن نوشته بود تا فردا مهلت داری خانه را تخلیه کنی چون آن خانه را فروخته ام
پیرمرد با عجز و ناله گفته بود ارباب من کرایه را همیشه به موقع پرداخت کردهام پس مسلمانی کجا رفته
ارباب خندیده بود و گفته بود حالا تو از من مسلمانتر شدی تا فردا مهلت داری
پیر مرد وقتی به ساعت خود نگاه کرد صبح شده وسایل خودرا جمع کرد همه آن شد یک چمدان در دست خود گرفت
رو به سقف خانه کرد و گفت ممنون که عمری بر سر من استوار ایستادی و از خانه خارج شد و گفت تورا به خدا میسپارم
وقتی که داشت میرفت بر گشت و نگاهی به خانه کرد سقف فرو ریخت و خانه به تلی از خاک تبدیل شد در میان ناباوری پیرمرد —
#زندگی
پیرمردی با بدن نحیف خود بر روی زانوهای خود غمگین چمپاتمه زده بود
رو به سقف اتاق کرد و گفت اگر خوب بودیم و یا بد مرا حلال کن که فردا مجبورم بروم ودیگر راه بر گشتی نیست
سقف خانه در غم خود فرو رفت و اشکش در آمد و بارانی که آمده بود چند قطرهٔ از سقف به زمین چکید
سقف خانه به خاطر آورد که زمانی آن پیرمرد در زیر همان سقف بدنیا آمده بود و مادر او با شکمی گرسنه سینه خودرا در دهان طفل خود قرار داده بود
و سینه خشکیده او نم پس نداده بود در مقابل کودک حیران خود زار زار گریسته و حالا کودک اورا میدید با کمری خمیده اشک میریزد
پیر مرد درد دل خودرا به سقف خانه میگفت بخاطر آورد که امروز وقتی ارباب او اورا احضار کرده بود او فورا خودرا به ارباب خود رسانده بود
صاحب خانه او کاغذی را در دست او قرار داده بود که در آن نوشته بود تا فردا مهلت داری خانه را تخلیه کنی چون آن خانه را فروخته ام
پیرمرد با عجز و ناله گفته بود ارباب من کرایه را همیشه به موقع پرداخت کردهام پس مسلمانی کجا رفته
ارباب خندیده بود و گفته بود حالا تو از من مسلمانتر شدی تا فردا مهلت داری
پیر مرد وقتی به ساعت خود نگاه کرد صبح شده وسایل خودرا جمع کرد همه آن شد یک چمدان در دست خود گرفت
رو به سقف خانه کرد و گفت ممنون که عمری بر سر من استوار ایستادی و از خانه خارج شد و گفت تورا به خدا میسپارم
وقتی که داشت میرفت بر گشت و نگاهی به خانه کرد سقف فرو ریخت و خانه به تلی از خاک تبدیل شد در میان ناباوری پیرمرد —
#زندگی
- ۳۶۲
- ۰۵ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط