✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل هجدهم: کسی که دنبالش گشت
---
دنبالش گشتم.
اول در جنگل. ردِ پایش. شاخههای شکسته. برگهای لگدشده. اما باران آمده بود. پاک کرده بود. دیگر نبود.
به دهکده رسیدم. دهکدهی کوچک. پایینِ کوه. با خانههای گِلی و مردمی که به غریبه نگاه میکنند. با چشمانی که میپرسند «تو کی هستی؟»
از پیرمردِ نانوا پرسیدم. از زنِ عطاری. از پسرِ اصطبلدار. از همه.
— دختری با موهای کوتاه؟ چشمان بنفش؟ یک گربهی سیاه؟
پیرمرد سرش را تکان داد. — نمیدانم.
زن نگاهم کرد. — چرا میپرسی؟
— خواهرم است.
دروغ. اما دروغی که کار میکند.
پسر اصطبلدار گفت: — مهمانخانهی قدیمی. بالای تپه. کسی آنجا نمیرود. اما دیشب دود دیدم. از پنجرهاش.
مهمانخانهی قدیمی.
دویدم. از تپه بالا. از بوتهها. از سنگها. قلبم تند میزد.
و بعد... دیدمش.
ساختمانِ چوبی. قدیمی. نمزده. پنجرهای شکسته. و از داخل... نور. شمع. یا آتش. زنده.
او آنجاست.
---
در.
باز بود. جیر کرد. بوی نم. بوی چوب. بوی تنهایی.
داخل شدم. اتاق اول: خالی. اتاق دوم: خالی. اتاق سوم.
در را هل دادم.
و او.
روی تخت. دراز. سایه در بغلم. چشمانش بسته. اما بیدار. نفس میکشید. آرام.
لعنتی. چقدر زیباست.
موهایش کوتاه. ناهموار. روی بالش. آن پوستِ رنگپریده. آن لبهای خشک. آن زخمِ روی پیشانی — هنوز سرخ.
و کنارش... پتو. همان پتوی من. روی تخت. نگهش داشته.
لعنتی.
نشستم. کنار تخت. روی زمین. به او نگاه کردم.
«سه روز. سه روز دنبالش گشتم. سه روز. مثل یک احمق. مثل یک عاشق. لعنتی.»
و بعد... چشمانش را باز کرد.
یک لحظه. ترس. در چشمانش. بعد تعجب. بعد چیز دیگر.
— تو. — زمزمه کرد. — چطور... پیدام کردی؟
— گفتم که. — لبخند زدم. تلخ. — هر جا بروی، پیدایت میکنم.
بلند شد. سریع. مثل گربهای که ترسیده. سایه در بغلم جیغ کشید. به سمت در دوید.
— نه.
دستم را دراز کردم. شانهاش. گرفتم.
— ولم کن! — جیغ کشید. — ولم کن!
— نه.
او تقلا کرد. به سمتم چرخید. دستش را بالا آورد. سیلی. مثل جنگل. مثل قبل.
اما این بار... نگرفتم.
این بار... دستش را گرفتم. در هوا. محکم.
و بعد... او را روی تخت پرت کردم.
مثل یک کیسه. مثل یک غنیمت. کاساندرا روی تخت افتاد. به پشت. سایه به گوشهای فرار کرد.
من بالای سرش ایستادم. نگاهش کردم. نفسنفس.
— چیکار میکنی؟ — زمزمه کرد. صدایش میلرزید.
— همان کاری که از روز اول باید میکردم.
خم شدم. دستم را کنار سرش گذاشتم. صورتم را جلو آوردم. آنقدر نزدیک که نفسش را روی لبم حس کردم.
— میخواهی فرار کنی؟ — گفتم. آرام. خطرناک. — فرار کن. ببینم چقدر میتوانی.
چشمانش. بنفش. تاریک. در آنها ترس بود. و چیز دیگر. چیزی که من بود.
و بعد... بوسیدمش.
لبهایم روی لبهایش. محکم. عمیق. مثل کسی که سالها تشنه بوده. مثل کسی که گم شده و پیدا کرده.
کاساندرا تکان خورد. یک لحظه. دستش به سینهام. فشار. برای هل دادن.
اما بعد... دستش شل شد.
و بوسید. او هم بوسید.
لعنتی.
---
پایان فصل هجدهم.
---
فصل نوزدهم: «...» — بهزودی.
«من او را بوسیدم. در آن مهمانخانهی کثیف. با آن بوی نم و چوب. و او... او هم من را بوسید. و در آن لحظه... در آن یک لحظهی کوتاه... فهمیدم که دیگر نمیتوانم بروم. حتی اگر بخواهم. حتی اگر بمیرم.»
— جیون جونگکوک
فصل هجدهم: کسی که دنبالش گشت
---
دنبالش گشتم.
اول در جنگل. ردِ پایش. شاخههای شکسته. برگهای لگدشده. اما باران آمده بود. پاک کرده بود. دیگر نبود.
به دهکده رسیدم. دهکدهی کوچک. پایینِ کوه. با خانههای گِلی و مردمی که به غریبه نگاه میکنند. با چشمانی که میپرسند «تو کی هستی؟»
از پیرمردِ نانوا پرسیدم. از زنِ عطاری. از پسرِ اصطبلدار. از همه.
— دختری با موهای کوتاه؟ چشمان بنفش؟ یک گربهی سیاه؟
پیرمرد سرش را تکان داد. — نمیدانم.
زن نگاهم کرد. — چرا میپرسی؟
— خواهرم است.
دروغ. اما دروغی که کار میکند.
پسر اصطبلدار گفت: — مهمانخانهی قدیمی. بالای تپه. کسی آنجا نمیرود. اما دیشب دود دیدم. از پنجرهاش.
مهمانخانهی قدیمی.
دویدم. از تپه بالا. از بوتهها. از سنگها. قلبم تند میزد.
و بعد... دیدمش.
ساختمانِ چوبی. قدیمی. نمزده. پنجرهای شکسته. و از داخل... نور. شمع. یا آتش. زنده.
او آنجاست.
---
در.
باز بود. جیر کرد. بوی نم. بوی چوب. بوی تنهایی.
داخل شدم. اتاق اول: خالی. اتاق دوم: خالی. اتاق سوم.
در را هل دادم.
و او.
روی تخت. دراز. سایه در بغلم. چشمانش بسته. اما بیدار. نفس میکشید. آرام.
لعنتی. چقدر زیباست.
موهایش کوتاه. ناهموار. روی بالش. آن پوستِ رنگپریده. آن لبهای خشک. آن زخمِ روی پیشانی — هنوز سرخ.
و کنارش... پتو. همان پتوی من. روی تخت. نگهش داشته.
لعنتی.
نشستم. کنار تخت. روی زمین. به او نگاه کردم.
«سه روز. سه روز دنبالش گشتم. سه روز. مثل یک احمق. مثل یک عاشق. لعنتی.»
و بعد... چشمانش را باز کرد.
یک لحظه. ترس. در چشمانش. بعد تعجب. بعد چیز دیگر.
— تو. — زمزمه کرد. — چطور... پیدام کردی؟
— گفتم که. — لبخند زدم. تلخ. — هر جا بروی، پیدایت میکنم.
بلند شد. سریع. مثل گربهای که ترسیده. سایه در بغلم جیغ کشید. به سمت در دوید.
— نه.
دستم را دراز کردم. شانهاش. گرفتم.
— ولم کن! — جیغ کشید. — ولم کن!
— نه.
او تقلا کرد. به سمتم چرخید. دستش را بالا آورد. سیلی. مثل جنگل. مثل قبل.
اما این بار... نگرفتم.
این بار... دستش را گرفتم. در هوا. محکم.
و بعد... او را روی تخت پرت کردم.
مثل یک کیسه. مثل یک غنیمت. کاساندرا روی تخت افتاد. به پشت. سایه به گوشهای فرار کرد.
من بالای سرش ایستادم. نگاهش کردم. نفسنفس.
— چیکار میکنی؟ — زمزمه کرد. صدایش میلرزید.
— همان کاری که از روز اول باید میکردم.
خم شدم. دستم را کنار سرش گذاشتم. صورتم را جلو آوردم. آنقدر نزدیک که نفسش را روی لبم حس کردم.
— میخواهی فرار کنی؟ — گفتم. آرام. خطرناک. — فرار کن. ببینم چقدر میتوانی.
چشمانش. بنفش. تاریک. در آنها ترس بود. و چیز دیگر. چیزی که من بود.
و بعد... بوسیدمش.
لبهایم روی لبهایش. محکم. عمیق. مثل کسی که سالها تشنه بوده. مثل کسی که گم شده و پیدا کرده.
کاساندرا تکان خورد. یک لحظه. دستش به سینهام. فشار. برای هل دادن.
اما بعد... دستش شل شد.
و بوسید. او هم بوسید.
لعنتی.
---
پایان فصل هجدهم.
---
فصل نوزدهم: «...» — بهزودی.
«من او را بوسیدم. در آن مهمانخانهی کثیف. با آن بوی نم و چوب. و او... او هم من را بوسید. و در آن لحظه... در آن یک لحظهی کوتاه... فهمیدم که دیگر نمیتوانم بروم. حتی اگر بخواهم. حتی اگر بمیرم.»
— جیون جونگکوک
- ۹۴۴
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط