contact 🍷
contact 🍷
#contract
𝑃𝑇7
ویو هویج:
جیمین تبدیل به ظاهر خفاشش شد و به اتاق زیر شیروونی رفت اما ات حس میکرد دو جفت چشم دنبالشن.
دختر با لجبازی لباس گرم نپوشیده بود و هر چی به جنگل سیاه نزدیک تر میشدند، مه غلیظ تر میشد و هپا سرد تر. همونطور که با جی راه میرفت جی خاطراتی از بچگیش با جیمین تعریف میکرد و ات هم بعضی وقتا به حرفاشون میخندید.
~من و جیمین توی بچگی دوتا بلای آسمونی بودیم! یه بار تمام بطریهای شراب عمارت رو قایم کردیم، فقط چون فکر میکردیم هرچی بیشتر بمونن، خوشمزهتر میشن! آخرشم وقتی گیر افتادیم، اون عوضی همهچیو انداخت گردن من!
=عجب عوضی!
ات خندید و جی هم با خنده حرفشو تایید کرد اما توی صداش نرمی خاصی وجود داشت.
~ولی خب، با همهی خرابکاریهاش، جیمین اون موقعها واقعاً فرق داشت. همیشه میخندید، مسخرهبازی درمیآورد و هیچوقت نمیذاشت حوصلهم سر بره.
=چرا؟ منظورم اینه که اینجوری شد...
~نمیدونم جیمین دقیقاً از کِی عوض شد. فقط یادمه یه روز به خودم اومدم و دیدم دیگه خبری از اون پسر خندون نیست. کمحرفتر شد، فاصله گرفت و هر بار ازش میپرسیدم چی شده، فقط میگفت «هیچی».
بعد از یه سری اتفاقات، رابطهمون هم سردتر شد. من عقب کشیدم و اون دیگه هیچوقت مثل قبل برنگشت.
قیافه جی غمگین شد، پر از دلتنگی و حسرت.
~هنوزم نمیدونم چی توی وجودش شکست که اینقدر از همهچیز فاصله گرفت. فقط میدونم جیمینی که من میشناختم، دیگه نیست.
ات سرشو انداخت پایین و با درک سر تکون داد.
~بگو ببینم، واقعا ازت متنفره یا ظاهره هوم؟
ات سرشو سریع بالا اورد گفت
=جی! نه!با نمیتونیم حتی بهم نگاه کنیم!
~چقدر بد من فکر میکرد پسرعموم عاشق شده.
در همین حال بادی سرد اومد و تن ات رو لرزوند.
انگار جنگل داشت هشدار میداد که جیمین داره میشنوه. جی خندید اونم منظور ان بادو فهمیده بود.
~باشه جیمین میدونم.
ات نیشخندی زد و گفت:
=راستی داداش کوچیکت کی میاد؟
~اوه اون غیرقابل تحمل کوچولو؟؟ فکر میکنم فردا.
=جان هم با جیمین صمیمی بود؟
~نه بابا، اون یه دختر باز به تمام معناعه بر خلاف جیمین که از موجودات زنده فراریه.
ات ابرو بالا انداخت.
=و تو؟
~من؟ 50/50 راستش فقط جذب دخترای خوشگل میشم.
و چشمکی به ات زد که باعث شد ات نگاهشو بدزده و با خجالت بخنده. بادی خنک دوباره جنگلو فرا گرفت، پوزخند جی بیشتر شد و عمدا گفت:
~سردته؟
ات سر تکون داد. جی پالتوی گرمش رو دراورد و دور ات پیچید.
=ممنون جی
~خواهش میکنم بچه.
ناگهان اسمون رعد و برق زد که باعث شد کلاغا از روی شاخه درختا به پرواز در بیان و فرار کنن. باد تبدیل به طوفان شد و جی سریع ات رو سمت قلعه هدایت کرد و با عصبانیت داد زد:
~جیمین! دارم زنتو نمیخورم بس کن!
ات با تعجب گفت:
=چه ربطی به اون داره؟
~نمیدونستی مگه؟ جیمین چون از دو رگه ست میتونه رعد و برق و باد رو کنترل کنه.
اما وقتی وارد قلعه شدن دیدن که جیمین داره با چهره ای اروم و بی تفاوت همیشگیش چای خون مینوشه.
و وقتی دیدتشون گفت:
_عجب رعد و برقی زدا.
طوری که انگار ربطی به اون نداره، اما نگاهش بیشتر از حد لازم روی پالتوی جی که الان تن ات رو در اغوش گرفته بود موند.
جی چشماشو چرخوند و گفت:
~موذی بازیارو بس کن
اما جیمین اهمیتی نداد،شونه بالا انداختو و از کنارشون با تنه ای به ات رد شد.
ــــــ
شاید یه پارت دیگه هم بزارم نومودونم 🍷💤
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
#contract
𝑃𝑇7
ویو هویج:
جیمین تبدیل به ظاهر خفاشش شد و به اتاق زیر شیروونی رفت اما ات حس میکرد دو جفت چشم دنبالشن.
دختر با لجبازی لباس گرم نپوشیده بود و هر چی به جنگل سیاه نزدیک تر میشدند، مه غلیظ تر میشد و هپا سرد تر. همونطور که با جی راه میرفت جی خاطراتی از بچگیش با جیمین تعریف میکرد و ات هم بعضی وقتا به حرفاشون میخندید.
~من و جیمین توی بچگی دوتا بلای آسمونی بودیم! یه بار تمام بطریهای شراب عمارت رو قایم کردیم، فقط چون فکر میکردیم هرچی بیشتر بمونن، خوشمزهتر میشن! آخرشم وقتی گیر افتادیم، اون عوضی همهچیو انداخت گردن من!
=عجب عوضی!
ات خندید و جی هم با خنده حرفشو تایید کرد اما توی صداش نرمی خاصی وجود داشت.
~ولی خب، با همهی خرابکاریهاش، جیمین اون موقعها واقعاً فرق داشت. همیشه میخندید، مسخرهبازی درمیآورد و هیچوقت نمیذاشت حوصلهم سر بره.
=چرا؟ منظورم اینه که اینجوری شد...
~نمیدونم جیمین دقیقاً از کِی عوض شد. فقط یادمه یه روز به خودم اومدم و دیدم دیگه خبری از اون پسر خندون نیست. کمحرفتر شد، فاصله گرفت و هر بار ازش میپرسیدم چی شده، فقط میگفت «هیچی».
بعد از یه سری اتفاقات، رابطهمون هم سردتر شد. من عقب کشیدم و اون دیگه هیچوقت مثل قبل برنگشت.
قیافه جی غمگین شد، پر از دلتنگی و حسرت.
~هنوزم نمیدونم چی توی وجودش شکست که اینقدر از همهچیز فاصله گرفت. فقط میدونم جیمینی که من میشناختم، دیگه نیست.
ات سرشو انداخت پایین و با درک سر تکون داد.
~بگو ببینم، واقعا ازت متنفره یا ظاهره هوم؟
ات سرشو سریع بالا اورد گفت
=جی! نه!با نمیتونیم حتی بهم نگاه کنیم!
~چقدر بد من فکر میکرد پسرعموم عاشق شده.
در همین حال بادی سرد اومد و تن ات رو لرزوند.
انگار جنگل داشت هشدار میداد که جیمین داره میشنوه. جی خندید اونم منظور ان بادو فهمیده بود.
~باشه جیمین میدونم.
ات نیشخندی زد و گفت:
=راستی داداش کوچیکت کی میاد؟
~اوه اون غیرقابل تحمل کوچولو؟؟ فکر میکنم فردا.
=جان هم با جیمین صمیمی بود؟
~نه بابا، اون یه دختر باز به تمام معناعه بر خلاف جیمین که از موجودات زنده فراریه.
ات ابرو بالا انداخت.
=و تو؟
~من؟ 50/50 راستش فقط جذب دخترای خوشگل میشم.
و چشمکی به ات زد که باعث شد ات نگاهشو بدزده و با خجالت بخنده. بادی خنک دوباره جنگلو فرا گرفت، پوزخند جی بیشتر شد و عمدا گفت:
~سردته؟
ات سر تکون داد. جی پالتوی گرمش رو دراورد و دور ات پیچید.
=ممنون جی
~خواهش میکنم بچه.
ناگهان اسمون رعد و برق زد که باعث شد کلاغا از روی شاخه درختا به پرواز در بیان و فرار کنن. باد تبدیل به طوفان شد و جی سریع ات رو سمت قلعه هدایت کرد و با عصبانیت داد زد:
~جیمین! دارم زنتو نمیخورم بس کن!
ات با تعجب گفت:
=چه ربطی به اون داره؟
~نمیدونستی مگه؟ جیمین چون از دو رگه ست میتونه رعد و برق و باد رو کنترل کنه.
اما وقتی وارد قلعه شدن دیدن که جیمین داره با چهره ای اروم و بی تفاوت همیشگیش چای خون مینوشه.
و وقتی دیدتشون گفت:
_عجب رعد و برقی زدا.
طوری که انگار ربطی به اون نداره، اما نگاهش بیشتر از حد لازم روی پالتوی جی که الان تن ات رو در اغوش گرفته بود موند.
جی چشماشو چرخوند و گفت:
~موذی بازیارو بس کن
اما جیمین اهمیتی نداد،شونه بالا انداختو و از کنارشون با تنه ای به ات رد شد.
ــــــ
شاید یه پارت دیگه هم بزارم نومودونم 🍷💤
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_تهیونگ
#فیک_جونگ_کوک
#فیک_جیمین
#فیک_جین
#فیک_نامجون
#فیک_شوگا
#فیک_جیهوپ
#فیک_نامجین
#فیک_مافیایی
#فیک_تهکوک
#فیک_یونمین
#فیک_استریت
#فیک_ته
#فیک_کوک
#فیک_یونگی
#بی_تی_اس
#بنگتن
#آرمی
#کیپاپ
#فن_فیکشن
#سناریو_بی_تی_اس
#فانتزی
- ۴۷۹
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط