{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت رفاقت من با تو،

حکایت رفاقت من با تو،
حکایت قهوه ایست
که امروز به یاد تو
تلخ تلخ نوشیدم...

که با هر جرعه بسیار اندیشیدم،
که این طعم را دوست دارم یا نه؟!
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن،
که انتظار تمام شدنش را نداشتم!

و تمام که شد،فهمیدم...
باز هم قهوه میخواهم!
حتی...
تلخ تلخ
دیدگاه ها (۱)

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

گاهی از خودم می پرسم اگر همه‌ چیز را می‌دانستم، باز هم همین‌...

انتقام در لباس عشق:)پارت 1(ویو جونگ کوک)(فلش‌بک به پنج سال آ...

پارت اول خیابان خلوت بود و صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های خیسِ...

خب کارلوی عزیزم امروز میشه سه ماه که دوستیم میدونی این سه ما...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

#تلنگر#داستان واقعییادمه دوران مجردی خوبی داشتم؛ طوری که گاه...

سناریو سانزو

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت8ویو اتقهوه‌ام رو گرف...

پارت ۱۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط