P18

لونا:خیلی بوش خوبه حالا بزار منو پایین تا بریم به وظایفمون برسیم و بعد بریم بخوابیم خیلی خسته‌ای درای از چشمات خستگی میریزه بیا بریم یه دور کوچولو بزنیم
کاری که گفتم رو انجام داد و دستمو گرفت و از برج پایین رفتیم
برگشتم سمتش
لونا:درای میشه دستمو ول کنی؟میدونی که
نزاشت حرفمو کامل کنم و مک آرومی به لب پایینم زد و بعد دستمو ول کرد:بریم گربه کوچولو
لونا:هییی درای چیکار میکنییی؟
درای:مگه چیکار میکنم؟
لونا:بیخیال بیا بریم
ساعت ۱۲ شب
بالاخره رسیدیم خوابگاه
لونا:شب بخیر درای
در گوشم گفت:شب بخیر پرنسس خوابای خوب ببینی
آروم خندیدم و رفتم تو اتاق خودمو پانسی...
دو سال بعد
فقط در ظاهر تظاهر میکردن از هم بد شون میاد و با هم کل‌کل میکردن ولی وقتی تنها میشدن تبدیل میشدن به یه کاپل عاشق که جونشون رو هم برای همدیگه میدادن البته غیرتی شدن های دریکو به شدت زیاد شده بود ولی لونا مشکلی نداشت که هیچ، از این توجه شدیدا خوشش میومد البته این دو تا انقد بازیگرای خوبی بودن که تا حالا کسی متوجه‌شون نشده بود حداقل اگه هم شده بود به روشون نمیاورد
شب ساعت ۱۱ سالن عمومی اسلیترین
۶ نفره نشسته بودن و جرئت حقیقت بازی میکردن
پانسی بطری رو چرخوند که برای متیو و لونا افتاد
متیو:جرئت یا حقیقت؟
لونا:حقیقت
متیو:ترسو نباش دیگه!
لونا:گفتم حقیقت سوالتو بپرس
متیو:کراشت کیه؟
لونا ویو
با شنیدن سوالش سعی کردم آرامشمو حفظ کنم
لونا:هیچکس
پانسی:هی لوناا نمیشه که رو هیچکس کراش نباشی!
لونا:میبینی که میشه
متیو:تا وقتی اسم فرد نگی به سوال جواب ندادی
دو سال سختی نکشیدیم که تو نابودش کنی ریدل
لونا: لونا بلک
متیو:ودف لونا!
دریکو:گفتی اسم بگه اونم گفت مشکلش چیه؟ در ضمن زیادی خودشیفته‌ای گربه کوچولو
متیو:هوفف باشه
بطری رو متیو چرخوند باز من و متیو ولی این بار من میپرسیدم:جرئت یا حقیقت ریدل؟
متیو:جرئت
لونا:نظرت راجب اینکه رو پای یکی از پسرا بشینی چیه؟دو دور اونم هوم؟
بچه‌ها خندیدن و متیو سرخ شد
متیو:لعنتی این دیگه چه کوفتیه یکی میبینه منو من گی نیستمممم
لونا:به من ربطی نداره زود باش
رفت و تو بغل لورنزو نشسته
حقته تا تو باشی سوال اون طوری ازم نپرسی
بطری رو چرخوندم دریکو و تئو
تئو:جرئت یا حقیقت؟
دریکو: جرئت
تئو:نظرت راجب بوسیدن دشمنت چیه؟
دریکو: منظورت از دشمن کیه؟
تئو:همون دختری که پیشم نشسته
دریکو: این دیگه چه کوفتیههه!!!!
تئو:حواست باشه باید از لب ببوسیش
متیو:قربون دستت داداشم حالا نوبت توعه خجالت بکشی لونا
دریکو از جاش بلند شد اومد سمت من با یه نیشخند داشت نگام میکرد وااا چرا این طوری نگام میکنه:هیی دراییی تو که نمیخوای انجامش بدیییی
درای:دقیقا میخوام انجامش بدم
بهم رسید و نشست جلوم و روی صورتم خم شد و لباشو رو لبام گذاشت و بعد از دو تا مک عمیق بلند شد و رفت سر جاش نشست
پانسی:پرامممم درست دیدممممم
دیدگاه ها (۰)

رمان: فقط یک قدم تا توپارت ۲:تئودور به لاس زدن با ا.ت ادامه ...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 22عمارت مینهو ـ ساعت ۱۱ شبلونا هنوز...

متیو و دختری از جنس دریا p3

پارت: 21 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*قلبم یه ضربان رو جا انداخت...

Why Did I Fall in Love with You? P²⁷ | Truth or DareView: Ho...

Do I love him, or do I hate him?P²⁶**ویو کوک**توی کلاس نشسته...

جرئتی که حقیقت شدپارت ۳نزدیک نیمه‌شب، مهمون‌های دیگه رفتن و ...

P17F2بکی:بچه ها بیاید جرئت و حقیقت بازی کنیم!همه:باشهنشستن و...

داستان

دراکو عشق واقعیp11

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط