داستان
ساعت نزدیک نیمهشب بود.
هینا یه بطری وسط جمع گذاشت.
هینا: خب! حالا وقت جرئت یا حقیقته!
تاکهمیچی: من نمیدونم بازی کنم یا نه...
نابی: نگران نباش، داداش. اگه کسی اذیتت کرد، من هستم.
مایکی از اون طرف گفت:
مایکی: آره، چون خودش از همه خطرناکتره.
نابی: مایکی، میخوای اولین قربانی بازی باشی؟
مایکی: تو حتی نمیتونی منو شکست بدی!
نابی: امتحان کنیم؟ 😇
دراکن: شروع نشده، من خسته شدم.
بطری چرخید.
و درست جلوی اما ایستاد.
هینا: اماااا! حقیقت یا جرئت؟
اما: حقیقت!
هینا لبخند شیطانی زد.
هینا: عاشق کی هستی؟
اما: 😳
دراکن: 😐
مایکی: 👀
نابی: 🍿
اما: مـ... من... خب... یعنی...
هینا: اسمش رو بگوووو!
اما صورتش رو با دستهاش پوشوند.
اما: دراکن! 😭❤️
سکوت.
بعد همه با هم جیغ کشیدن.
نابی: واااااای! بالاخره! 😂💗
مایکی: چیییییی؟! دراکن؟! تو؟! 😭
دراکن: مایکی، خفه شو!
مایکی: تو عاشق خواهر منی؟!
دراکن: خواهر خودته، احمق!
مایکی: یعنی الان باید بهت بگم داداش؟! 💀
دراکن: یه کلمهی دیگه حرف بزنی، پرتت میکنم بیرون!
اما همچنان صورتش رو پوشونده بود.
نابی آروم بهش نزدیک شد و گفت:
نابی: اما، نگران نباش. دراکن هم دوستت داره.
دراکن سرش رو سریع بالا آورد.
دراکن: نابی!
نابی: چیه؟ از وقتی اسمت رو گفت، رنگت شبیه گوجه شده! 😂
اما آروم به دراکن نگاه کرد.
اما: واقعاً... تو هم از من خوشت میاد؟
دراکن چند ثانیه ساکت موند.
بعد آهسته گفت:
دراکن: آره، احمق کوچولو.
اما: 😭❤️❤️❤️
مایکی: «من توی خونهی خودم دارم شاهد این مزخرفات میشم؟!»
نابی: «حسودی نکن، مانجیرو!»
مایکی: «به چی حسودی کنم؟!»
نابی: «به اینکه کسی دوستت نداره!»
مایکی یه بالش برداشت و پرت کرد سمتش.
نابی هم بالش دوم رو برداشت.
و جنگ بالشها آغاز شد.
ادامه داره
هینا یه بطری وسط جمع گذاشت.
هینا: خب! حالا وقت جرئت یا حقیقته!
تاکهمیچی: من نمیدونم بازی کنم یا نه...
نابی: نگران نباش، داداش. اگه کسی اذیتت کرد، من هستم.
مایکی از اون طرف گفت:
مایکی: آره، چون خودش از همه خطرناکتره.
نابی: مایکی، میخوای اولین قربانی بازی باشی؟
مایکی: تو حتی نمیتونی منو شکست بدی!
نابی: امتحان کنیم؟ 😇
دراکن: شروع نشده، من خسته شدم.
بطری چرخید.
و درست جلوی اما ایستاد.
هینا: اماااا! حقیقت یا جرئت؟
اما: حقیقت!
هینا لبخند شیطانی زد.
هینا: عاشق کی هستی؟
اما: 😳
دراکن: 😐
مایکی: 👀
نابی: 🍿
اما: مـ... من... خب... یعنی...
هینا: اسمش رو بگوووو!
اما صورتش رو با دستهاش پوشوند.
اما: دراکن! 😭❤️
سکوت.
بعد همه با هم جیغ کشیدن.
نابی: واااااای! بالاخره! 😂💗
مایکی: چیییییی؟! دراکن؟! تو؟! 😭
دراکن: مایکی، خفه شو!
مایکی: تو عاشق خواهر منی؟!
دراکن: خواهر خودته، احمق!
مایکی: یعنی الان باید بهت بگم داداش؟! 💀
دراکن: یه کلمهی دیگه حرف بزنی، پرتت میکنم بیرون!
اما همچنان صورتش رو پوشونده بود.
نابی آروم بهش نزدیک شد و گفت:
نابی: اما، نگران نباش. دراکن هم دوستت داره.
دراکن سرش رو سریع بالا آورد.
دراکن: نابی!
نابی: چیه؟ از وقتی اسمت رو گفت، رنگت شبیه گوجه شده! 😂
اما آروم به دراکن نگاه کرد.
اما: واقعاً... تو هم از من خوشت میاد؟
دراکن چند ثانیه ساکت موند.
بعد آهسته گفت:
دراکن: آره، احمق کوچولو.
اما: 😭❤️❤️❤️
مایکی: «من توی خونهی خودم دارم شاهد این مزخرفات میشم؟!»
نابی: «حسودی نکن، مانجیرو!»
مایکی: «به چی حسودی کنم؟!»
نابی: «به اینکه کسی دوستت نداره!»
مایکی یه بالش برداشت و پرت کرد سمتش.
نابی هم بالش دوم رو برداشت.
و جنگ بالشها آغاز شد.
ادامه داره
- ۲۰۹
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط