{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت سی×پارت‌دو

×قسمت سی×پارت‌دو
الان یه ماه از‌بیماریم گذشته..دکترا میگن حالم خیلی بهتر شده...سامان هنوز کنارمه...بهم‌روحیه‌میداد ..روزی‌هزار بار میخندیدم‌ از دست ایمان‌و سامان..دائم‌باهم‌دعوا داشتن..ولی کاملا معلوم‌بود‌خیلی باهم جور شده بودن..دیوونه‌بازیاشونم‌زیاد بود..مثلا گاهی میخواستن‌بیان‌تو اتاق که باهم‌وارد میشدن و تو چهارچوب در گیر میکزدن..بعد‌نه‌هیچکدوم میرغتن‌عقب‌نه میرفتن جلو..تهشم میگفتن میریم بیرون بعد هرکی‌زودتر‌رفت‌تو برندست و‌نمیزاره‌اون یکی‌بیاد‌تو..خلاصه‌که خیلی خل بودن..گاهی که واس‌خوراکی‌میاوردن انقد خودشونو‌ به‌در‌و‌دیوار‌میزدن‌تا من‌خوراکی‌اون‌یکیو‌نخورم..تو‌این مدت خیلیا اومده بودن‌دیدنم..مامان‌باباها هم فهمیده‌بودن‌یه چیزایی‌بین‌ من و سامان هست..بیست و‌چهارساعته سامان کنارم بود..دکترا ارش به عنوان ابدارچی‌ استفاده‌میکردن..اونم از سر صدقه ترانه بود..وگرنه از دست‌شیطونیاش با ایمان دکترا میخواستنپبا لگد بیرونش کنن..امروز شنبه‌بود..اول شهریور..سامان تو‌اتاقم‌کنارم‌نشسته بود و‌به زور بهم‌غذا میداد..منم شیکمم از چیپس و‌پفکایی که ایمان‌ اورده‌بود ‌بخوریم‌پور شده‌بودم..میترسیدم بهش بگم که باز مثه‌دفعه قبل دوازده‌ بار دور‌حیاط بیمارستان‌ایمانو‌ با تهدید کمربندش دنبال کنه..
سامان‌پشت‌پنجره‌نشسته بود و‌ایمان از پشت پنجره‌ادا در میاورد و من خندم‌میگرفت..گاهی سامان‌ شک میکرد‌و‌برمیگشت و‌ایمان‌سرشو‌میدزدید..تا مچشو گرفت..پنجررو‌باز کرد و‌شروع کرد‌با ایمان‌کل‌کل کردن..منم‌بلند‌بلند میخندیدم..که‌یهو در باز‌شد..ترانه بود..سامان خیلی از ترانه‌میترسید..اخه همون اول که‌دیده بودش‌به‌خاطر اینکه‌‌کف اتاق من برنج‌ریخته بود و چرب شده بود و‌یه‌دکتره وقتی‌واسه معاینه من اومده بود‌کف اتاق کله ملق زده بود..سره‌همین‌ترانه سامانو مجبور‌کرده بود دستشوییای بیمارستانو‌بشوره..کلی خندیده بودم‌‌اون‌موقع..سامان با دیدن‌ترانه به لکنت افتاده‌بود..اما خیلی عجیب ترانه به ایمان و سامان گیر نداد و با خوشحالی گفت:مژدگونی‌بدید‌ واستون خبر خوب دارم..
با تعجب بهش نگاه‌ کردم..
ادامه داد و‌گفت:واااای ویدا نمیدونی چی شده..دکتر گفت مرخصی..میتونی‌بری خونه ..اگه باز‌حالت بد‌شد‌بز میگردی‌و‌البته که هر هفته‌واسه‌چکاب اینجای.
انگار‌پر‌در‌اورده بودم.سامان کع انقد‌ خوشحال شد اول خواست منو ببوسه..ولی وقتی‌دید نمیشه‌از پنجره‌ پرید اون طرف و ایمانو‌دنبال کرد.ایمان که فکر‌میکرد‌سامان میخواد‌بزنتش‌بلند‌داد‌زد:غلط کردم..قسم‌میخورم‌دیگه‌بهش هلع هوله‌ندم
و پشتش‌سامان‌داد زد:دیوونه میخوام بوست‌کنم
و‌من‌میخندیدم.شاید واسه‌خوب شدنم..شاید‌واسه‌وجود‌سامان.شایدم‌واسه دیوونه بازیای اینا.
روز بعدش‌که‌مرخص‌شدیم‌چند‌وز‌اول زیاد‌تحرک نداشتم‌و‌هنوز‌تو‌تختم بودم..ولی کم کم خوب شدم..روزای‌سخت من‌تموم شده بود..شاید‌میشد‌اینو‌از خیلی چیزا فهمید..شاید‌از‌اینکه‌تو چکاپایی که‌میرفتک‌دکتر لبخندی میزد و‌میگفت که حالم خوبه..شاید از‌اینکه موهام‌داشت در میومد..اینو مونیکا بهم‌میگفت.هررو‌با ذربین‌به جونه کلم‌می‌افتاد..شایدم از خواستگاری سامان‌میشد اینو فهمید.اون‌روز‌و‌خیلی دوست‌داشتم..که سامان،باهمون کتی که‌واسش خریده بودم نشسته بو‌د‌ روی‌ مبل..منتظر بود من واسش‌چایی‌بیارم..ولی‌چون‌تحرک‌واسم‌خوب نبود‌دادم‌ایمان‌بیاره..خودمو پشت ایمان‌رفتم‌تو سالن..کلا بعد‌ بیمارستان ایمان‌همیشه‌خونمون بود..مامانو خاله صدا میکرد و‌بابا رو‌عمو..وقتی‌چایی رو‌به‌سامان‌تعارف‌کرد،سامان سرش پایین‌بود.با لبخند‌سرشو‌اورد‌بالا و‌یه جمله‌خیلی با‌احساس گفت که من نفهمیدم..فقط صدای‌ایمانو‌‌شنیدم‌که نازک گفت:منم‌عشقم.
سامان سرشو‌اورد بالا و‌با تعجب گفت:تو‌اینجا چیکار میکنی؟!.ایمان:ببخشیدا..مثه‌اینکه‌من خواهر‌ عروسم.ینی‌‌چیزه..داداش‌ عروس
سامان‌خواست‌بلند شه و‌باز به‌ایمان به‌جون هم بیفتن‌ ولی‌ابروداری کرد..از‌همه‌جالب تر‌موقعی بود که رفتیم‌تو‌اتاق تا حرف بزنیم..موقعی‌که‌خواستیم‌اتاقو ترک‌ کنیم‌با‌باز شدن‌در ایمان‌به‌اتاق شلیک شد‌و‌اونجا بود که سامان میتونست خیلی راحت‌به‌دلیل فالگوش‌وایسادن ایمان‌ به جونش بیفته و‌من‌از خنده‌ریسه‌برم.اون روزم‌گذشت.که خاله بهم یه انگشتر ظریف داد..کع‌الکی مثلا نشون شدم..حالا خوبه اینا‌اصا لازم‌نبود..من خودمم نمیخواستم سامان‌میزاشتم‌روی‌کولشو‌ومیبردم‌خونشون.ولی‌در‌کل.چیزی‌که منو شیفته‌اون‌ شب‌کرد،قرار مدار عروسی‌بود..انقد‌که‌ این‌سامان‌هول‌بود همون اول گفت نامزدی‌نباشه و‌عروسی بگیریم فقط..اونم خیلی زود.و باز ایمان‌اتیش پاره گفت:به‌نظرم‌باید یه‌ماه‌توش بخوره نامزد باشید..بعد‌عروسی.
ولی‌این‌بار‌نگاه‌خشمگین‌منم به نکاه سامان اضافه‌شد‌و‌ایمان‌درجا خفه‌شد..همه از کارمون خندیدن‌و‌من خجالت کشیدم.و درانتها عروسیمون وا
دیدگاه ها (۴۵)

×قسمت سی×پارت سهخیلی استرس دارم..از پنج‌صبح بیدارم..حالا خوب...

×قسمت سی×پارت چهار(قسمت‌اخر)_من که مثه‌تو‌‌زن‌ذلیل نیسم‌ سام...

×قسمت سی×پارت‌دوحق با اون بود..فایده ای نداشت..باز بغض کردم....

×قسمت‌سی×پارت یکبغض‌کردم..ویدا داشت گریه میکرد..به سرش اشاره...

ادامه پارت ۶سرش رو بلند کرد و گفت بیهوش شده بودی آوردمت اتاق...

#اونـ_مالـ_منهـᏢᎪᏒᏆ18ویو تهیونگخیلی خسته بودم ميخواستم برم خ...

پارت ۵۶

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part37نیشخند مسخره ای زدسعید:دوست کدوم دوست ا...

do you like it پارت⁷⁰⁹:⁰⁷نور خوشید از لا به لای پرده ها به ص...

رمان ؟!«وقتی بهم خیانت کردی .....»پارت ؟!«1»ویو «ا/ت»ساعت ا...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:57سارانگ ناگهان بلند شد.& اوه...

مافیای من پارت ۱همه‌چی از همون کنسرت لعنتی شروع شد. وسطِ اون...

باورتون میشه چند شب پیش خواب دیدم کنار یه پسر جذاب رو پشت بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط