داستان

پارت 45

ایزوکو دیگر برایش مهم نبود، اگر همانجا بمیرد. کوسه ترمیم بدنش محدودیت خاص خودش را داشت. می‌دانست اگر دوباره با سرعتی فرا تر از صوت حرکت کند. نتنها استخوان هایش خرد می‌شوند. بلکه تمام اجزای داخلی بدنش بدون شک ذوب می‌شدند. اما دیگر برایش مهم نبود. اگر فقط بتواند اِری را دوباره در آغوش بگیرد. مطمعنن تا جایی که حداقل او را مخفی کند زنده می‌ماند.

همان لحظه اِری از سخره درحال حرکت به پایین پرید.
ایزوکو آغوشش را باز کرد. و اِری را محکم در آغوش گرفت. و همان لحظه بدون هیچ تردیدی. یا ترس از مرگ. با سرعتی فرا تر از حد تصور. به آسمان پرواز کرد.
همه شکه شدند.
کمی دور تر از محل حادثه بدون هیچ آسیبی هر دو روی زمین فرود آمدند.

ایزوکو حیرت زده اِری را روی زمین گذاشت و به بدن خود نگاه کرد.
هیچ آسیبی نداشت. و حتی تمام زخم هایش ترمیم شده بود.
سرش را به سمت آری چرخاند. که به او خیره شده بود.

با خود فکر کرد ( قدرت ترمیم بدنم قطعا نمیتونه همچین حجم زیادی از آسیب رو یه جا درمان که. یعنی به خاطر کوسه این دختر بچه است؟ )

اِری مضطرب و ترسیده از اینکه کار اشتباهی انجام داده یا نه به چهره ی داغون و پر از زخم ایزوکو نگاه کرد.

ایزوکو در آن لحظه واقعا دلش می‌خواست که ایکاش می‌توانست صحبت کند.
اما فقط لبخند مهربانی به اِری زد. و سرش را محبت آمیز نوازش کرد.

همان لحظه چیزاکی با هیبتی بزرگ و ترسناک همانند یک هیولای عظیم و جسه از زیر زمین به بیرون امد.
با دست عظیم و جسه اش ضربه بزرگی به سمت ایزوکو زد

ایزوکو بلا فاصله اِری در آغوش گرفت. و جاخالی داد.
شنل لیمیلیون را از اِری گرفت و اِری را با کمک شنل محکم به خودش بست.
بهش نگاه مهربان و مطمعنی کرد. که باعث شد قلب دختر بچه با وجود چهره زمخت ایزوکو پر از آرامش بشود.

چیزاکی با فریاد ترسناکی و عصبانی همانطور که به آنها نزدیک میشد شروع کرد به حرف زدن: تو اصلا نمیفهمی هیچی نمیفهمی. اِری یه گنجه. یه سرمایه پر سود. شما ها چی می‌فهمید.؟ قدرت اون دختر نفرین شدست. به هر کسی که نزدیک میشه. آنقدر جسم اون فرد رو به عقب برمیگردونه تا زمانی که هیچ اثری ازش نمونه. من با کارم باعث میشم قدرتش مفید باشه. شما احمق ها هیچی از قدرت اِری نمیدونید. برشگردونیید.

ایزوکو نگاهی به شدت عصبانی و ترسناکی با چیزاکی کرد. که هیچ شباهتی با نگاه چند دقیقه پیشش نبود.
او متوجه بود. که دختر بچه هیچ کنترلی روی قدرتش ندارد. و فقط دارد تمام قدرتش را تخلیه می‌کند. و حالا که یک درک کامل از قدرت دختربچه ترسیده داشت. فهمیده بود که حالا به کمک قدرت اِری. باید از تمام قدرتش استفاده کند. و تا جای ممکن آسیب های بزرگ ببیند.ایزوکو با چنین شرایطی که داشت حالا خیلی راحت باعث مرگ چیزاکی شود
دیدگاه ها (۴)

رمان انفجار و امید

شجاعت در سایه

در تعقیب جفت طرد شده ام قسمت 28

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو)پارت𝟏𝟐...حرفش با صدای زنگ ...

تک پارتی از جیکغروب بود و پارک تقریباً خلوت شده بود. تو و جی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p82سینی از دستش رها شد.نینا بدون فکر خود...

.....پارت هفدهم.....

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۱

رز آبی پارت ۳۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط