رز آبی پارت ۳۲
رین چند لحظه ساکت ماند.
رین: هنوز که نرفتی.
میا خندید.
میا: خب، از الان دارم دلتنگ میشم.
رین نگاه آرامی به خواهرش کرد.
رین: هر وقت خواستی برگرد.
میا لبخند زد.
میا: میدونم.
رین چند قدم جلو رفت، اما بعد ایستاد.
رین: و میا...
میا: هوم؟
رین: خوب بود که اومدی.
میا برای لحظهای لبخندش عمیقتر شد.
میا: تو هم خوب بودی، اخمو.
رین: برو قبل از اینکه نظرم عوض بشه.
میا خندید و همراهش راه افتاد.
---
بیرون بلو لاک، سائه منتظرشان بود.
میا همین که او را دید، لبخند زد و به سمتش رفت.
میا: سائه!
سائه: بالاخره برگشتی.
میا کنار هر دو برادرش ایستاد.
سه ایتوشی.
سه بازیکن متفاوت.
سه شخصیت سرسخت.
اما با یک پیوندی که هیچ مسابقهای نمیتوانست از بینش ببرد.
سائه به میا نگاه کرد.
سائه: خب، کوئین. بلو لاک چطور بود؟
میا به رین نگاه کرد.
بعد به سائه.
لبخند زد.
میا: سخت بود.
رین: خیلی.
میا خندید.
میا: ولی بهترین تجربهای بود که میتونستم داشته باشم.
سائه آرام سر تکان داد.
سائه: پس ارزشش رو داشت.
میا: آره.
چند لحظه سکوت کردند.
بعد سائه پرسید:
سائه: حالا برنامهت چیه؟
میا به آسمان نگاه کرد.
میا: ادامه میدم.
رین: همین؟
میا لبخند زد.
میا: فوتبال تمومشدنی نیست.
---
چند روز بعد...
میا دوباره وارد زمین مسابقه شد.
استادیوم پر بود.
نورافکنها روشن شدند.
صدای تماشاگران مثل موجی عظیم در تمام ورزشگاه پیچید.
میا توپ را گرفت.
حرکت کرد.
یک مدافع را پشت سر گذاشت.
بعد یکی دیگر.
دروازهبان جلو آمد.
میا لحظهای مکث کرد.
بعد شوت زد.
گل.
استادیوم منفجر شد.
میا طبق عادت همیشگیاش ایستاد و یک تعظیم کوچک به سمت تماشاگران کرد.
صدای گزارشگر در استادیوم پیچید:
گزارشگر: و دوباره! ملکهی زمین!
میا لبخند زد.
دوربین برای لحظهای روی سکوها رفت.
رین آنجا ایستاده بود.
سائه هم کنارش.
هر دو با افتخار به خواهرشان نگاه میکردند.
رین آرام گفت:
رین: هنوز هم همونه.
سائه لبخند زد.
سائه: همیشه همین بوده.
دوربین دوباره روی میا برگشت.
او توپ را زیر بغلش گذاشت و به سمت همتیمیهایش رفت.
اما درست قبل از اینکه از زمین خارج شود، چشمش برای لحظهای به سکوها افتاد.
بعد گوشیاش را نگاه کرد.
یک پیام از کایزر.
کایزر: خوب بود، کوئین.
میا لبخند زد و جواب داد:
میا: میدونم. 😌
چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد.
کایزر: دفعهی بعد نوبت منه.
میا خندید.
میا: خوابشو ببینی، امپراتور.
گوشی را کنار گذاشت.
داستان آن فصل تمام شده بود.
اما برای میا، این پایان نبود.
فقط شروع مرحلهی بعدی بود.
دختری که همه او را با نام Queen میشناختند، هنوز هزاران گل دیگر برای زدن داشت.
و دو برادرش؟
همیشه جایی در میان جمعیت بودند.
تماشا میکردند.
غر میزدند.
رقابت میکردند.
اما بیشتر از هر چیز، به خواهرشان افتخار میکردند.
و میا بالاخره کسی را پیدا کرده بود که وقتی زمین سخت میشد، پشتش بایستد.
کسی که در رقابت رهایش نکند.
کسی که به او یادآوری کند لازم نیست همیشه همهچیز را تنهایی تحمل کند.
کایزر.
شاید فوتبال آدمهای زیادی را سر راه میا قرار داده بود.
اما بعضی آدمها فقط همتیمی نمیمانند.
بعضیها تبدیل میشوند به بخشی از مسیرت.
و این، تازه شروع داستان میا و کایزر بود.
پایان. 👑⚽
خب این فیک به پایان رسید امیدوارم خوشتون اومده باشه تا پست های بعدی همینجوری شاد پر انرژی و خفن بمووونیییید
رین: هنوز که نرفتی.
میا خندید.
میا: خب، از الان دارم دلتنگ میشم.
رین نگاه آرامی به خواهرش کرد.
رین: هر وقت خواستی برگرد.
میا لبخند زد.
میا: میدونم.
رین چند قدم جلو رفت، اما بعد ایستاد.
رین: و میا...
میا: هوم؟
رین: خوب بود که اومدی.
میا برای لحظهای لبخندش عمیقتر شد.
میا: تو هم خوب بودی، اخمو.
رین: برو قبل از اینکه نظرم عوض بشه.
میا خندید و همراهش راه افتاد.
---
بیرون بلو لاک، سائه منتظرشان بود.
میا همین که او را دید، لبخند زد و به سمتش رفت.
میا: سائه!
سائه: بالاخره برگشتی.
میا کنار هر دو برادرش ایستاد.
سه ایتوشی.
سه بازیکن متفاوت.
سه شخصیت سرسخت.
اما با یک پیوندی که هیچ مسابقهای نمیتوانست از بینش ببرد.
سائه به میا نگاه کرد.
سائه: خب، کوئین. بلو لاک چطور بود؟
میا به رین نگاه کرد.
بعد به سائه.
لبخند زد.
میا: سخت بود.
رین: خیلی.
میا خندید.
میا: ولی بهترین تجربهای بود که میتونستم داشته باشم.
سائه آرام سر تکان داد.
سائه: پس ارزشش رو داشت.
میا: آره.
چند لحظه سکوت کردند.
بعد سائه پرسید:
سائه: حالا برنامهت چیه؟
میا به آسمان نگاه کرد.
میا: ادامه میدم.
رین: همین؟
میا لبخند زد.
میا: فوتبال تمومشدنی نیست.
---
چند روز بعد...
میا دوباره وارد زمین مسابقه شد.
استادیوم پر بود.
نورافکنها روشن شدند.
صدای تماشاگران مثل موجی عظیم در تمام ورزشگاه پیچید.
میا توپ را گرفت.
حرکت کرد.
یک مدافع را پشت سر گذاشت.
بعد یکی دیگر.
دروازهبان جلو آمد.
میا لحظهای مکث کرد.
بعد شوت زد.
گل.
استادیوم منفجر شد.
میا طبق عادت همیشگیاش ایستاد و یک تعظیم کوچک به سمت تماشاگران کرد.
صدای گزارشگر در استادیوم پیچید:
گزارشگر: و دوباره! ملکهی زمین!
میا لبخند زد.
دوربین برای لحظهای روی سکوها رفت.
رین آنجا ایستاده بود.
سائه هم کنارش.
هر دو با افتخار به خواهرشان نگاه میکردند.
رین آرام گفت:
رین: هنوز هم همونه.
سائه لبخند زد.
سائه: همیشه همین بوده.
دوربین دوباره روی میا برگشت.
او توپ را زیر بغلش گذاشت و به سمت همتیمیهایش رفت.
اما درست قبل از اینکه از زمین خارج شود، چشمش برای لحظهای به سکوها افتاد.
بعد گوشیاش را نگاه کرد.
یک پیام از کایزر.
کایزر: خوب بود، کوئین.
میا لبخند زد و جواب داد:
میا: میدونم. 😌
چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد.
کایزر: دفعهی بعد نوبت منه.
میا خندید.
میا: خوابشو ببینی، امپراتور.
گوشی را کنار گذاشت.
داستان آن فصل تمام شده بود.
اما برای میا، این پایان نبود.
فقط شروع مرحلهی بعدی بود.
دختری که همه او را با نام Queen میشناختند، هنوز هزاران گل دیگر برای زدن داشت.
و دو برادرش؟
همیشه جایی در میان جمعیت بودند.
تماشا میکردند.
غر میزدند.
رقابت میکردند.
اما بیشتر از هر چیز، به خواهرشان افتخار میکردند.
و میا بالاخره کسی را پیدا کرده بود که وقتی زمین سخت میشد، پشتش بایستد.
کسی که در رقابت رهایش نکند.
کسی که به او یادآوری کند لازم نیست همیشه همهچیز را تنهایی تحمل کند.
کایزر.
شاید فوتبال آدمهای زیادی را سر راه میا قرار داده بود.
اما بعضی آدمها فقط همتیمی نمیمانند.
بعضیها تبدیل میشوند به بخشی از مسیرت.
و این، تازه شروع داستان میا و کایزر بود.
پایان. 👑⚽
خب این فیک به پایان رسید امیدوارم خوشتون اومده باشه تا پست های بعدی همینجوری شاد پر انرژی و خفن بمووونیییید
- ۱۳.۶k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط