Fate is predetermined.
part: 22
طبق معمول همیشه..
عمارت آروم با جوی سنگین
الیزا مینا و یول روی مبل سه نفره ای وسط سالن و میسون رو مبل کناری مینا
و جون هی و همسرش و پدرش روی یه مبل دیگه
مینا:یعنی اصلا هیچ اشاره ای نکرد به اینکه چرا میخاد بزاره بیایم؟
جون هی: نه خاله فقط گفت میزارم بیان و یه شرط داره
هیون سو دستش رو دور گردن جون هی انداخت و گفت" بعدش جونگکوک رفت اتاقش یه یک ربع حرف زدن بعد جونگکوک زد بیرون"
مینا: اها، عجیب دلشوره دارم
مین هو: نگران نباشید، با نگرانی چیزی بهتر نمیشه
یول:مین هو، بریم حیاط؟
مین هو: اره
اوایل بهار شده بود و دیگه هوا سوز نداشت
خورشید درحال غروب بود و آسمون صورتی و نارنجی شده بود
درخت ها و گل ها هم درحال سبز شدن
باهم به سمت حیاط بزرگ قدم زدن و به سمت دریا رفتن
یول: ۳۴ سال پیش با مینا از اینجا فرار کردیم...یادش بخیر
مین هو لبخند تلخی زد : منو میسون هم باید فرار میکردیم
یول متعجب شد و برگشت سمت مین هو: فکر میکردم ازدواجتون رو نمیخواستی
مین هو: خب البته اوایل یکم سخت بود برام، ولی میسون خیلی خوش قلب و زیباست، مطمئنن بهتر از اون نمیتونستم پیدا کنم
یول: اوهوم، حالا شرکتو بهت داد پدر زنت؟
مین هو خنده عصبی ای کرد: نه فقط مدیر بخش حسابداری هستم
یول: اها، یجوری داماد داماد مبکرد گفتم الان شرکتو داده بهت
مین هو: خیلی بد خلق تر و مغرور تر از این حرفاست، میگم که من و مبسون هم باید فرار مبکردیم ازش
یول: بیخیال دیگه گذشته، راستی نمیدونی دلیل صدا کردن ما به اینجا چی بوده؟
طبق معمول همیشه..
عمارت آروم با جوی سنگین
الیزا مینا و یول روی مبل سه نفره ای وسط سالن و میسون رو مبل کناری مینا
و جون هی و همسرش و پدرش روی یه مبل دیگه
مینا:یعنی اصلا هیچ اشاره ای نکرد به اینکه چرا میخاد بزاره بیایم؟
جون هی: نه خاله فقط گفت میزارم بیان و یه شرط داره
هیون سو دستش رو دور گردن جون هی انداخت و گفت" بعدش جونگکوک رفت اتاقش یه یک ربع حرف زدن بعد جونگکوک زد بیرون"
مینا: اها، عجیب دلشوره دارم
مین هو: نگران نباشید، با نگرانی چیزی بهتر نمیشه
یول:مین هو، بریم حیاط؟
مین هو: اره
اوایل بهار شده بود و دیگه هوا سوز نداشت
خورشید درحال غروب بود و آسمون صورتی و نارنجی شده بود
درخت ها و گل ها هم درحال سبز شدن
باهم به سمت حیاط بزرگ قدم زدن و به سمت دریا رفتن
یول: ۳۴ سال پیش با مینا از اینجا فرار کردیم...یادش بخیر
مین هو لبخند تلخی زد : منو میسون هم باید فرار میکردیم
یول متعجب شد و برگشت سمت مین هو: فکر میکردم ازدواجتون رو نمیخواستی
مین هو: خب البته اوایل یکم سخت بود برام، ولی میسون خیلی خوش قلب و زیباست، مطمئنن بهتر از اون نمیتونستم پیدا کنم
یول: اوهوم، حالا شرکتو بهت داد پدر زنت؟
مین هو خنده عصبی ای کرد: نه فقط مدیر بخش حسابداری هستم
یول: اها، یجوری داماد داماد مبکرد گفتم الان شرکتو داده بهت
مین هو: خیلی بد خلق تر و مغرور تر از این حرفاست، میگم که من و مبسون هم باید فرار مبکردیم ازش
یول: بیخیال دیگه گذشته، راستی نمیدونی دلیل صدا کردن ما به اینجا چی بوده؟
- ۵۰۱
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط