{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک جونگکوک

#احساس_مالکیت
{درخواستی}
part:2
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جونگکوک ،کسی بود که پشت در بود،اون؟اون خودش هم مدرسه میرفت برای اونم زود بود ولی اونم مثل کارینا مجبور بود،اونم این ازدواج را نمیخاست ولی به اجبار پدرش راضی به این کار شد.

رفتن داخل همه نشسته بود پدر و مادر ها درحال حرف زدن بودن و جونگکوک و کارینا هم درست روبه روی هم نشسته بود ،توی چشمای جفتشون نفرت ‌و نخواستن بود.

کارینا رفت و قهوه اورد مراسم خاستگاری تموم شد و بحثشون از کارینا و جونگکوک رفت توی خاطره و ....مامان جونگکوک و کارینا باهم گرم گفت و گو بودم پدر کارینا و جونگکوک هم باهم.

کارینا داشت دیونه میشد،بغض بدی گلوشا گرفته بود،نفس کشیدن براش سخت بود شروع کرد به خاروندن دست هاش ،کم بود که دست هاش زخم بشن ‌

_ اگه اجازه بدین ما یکم بریم توی حیاط گپ بزنیم

کارینا متوجه حرف های جونگکوک نشد،فقط به یجا زل زده بود دستشا میخاروند و سعی میکرد که گریه نکنه‌.

پدرها جفتشون از خدا خواسته گفتن برین ‌،جونگکوک از جاش بلند شد و رفت سمت کارینا اما اون هیچ ری اکشنی نشون نداد ‌جونگکوک زد بهش

_هی کارینا بلند شد.

+کجا؟

_توی حیاط ‌

کارینا از جاش بلند شد و رفت سمت حیاط جونگکوکم پشت سرش،رفت توی حیاط و ردا بستن‌،هیچ کدومشون حرفی نمیزدن فقط به هم نگاه میکردن با این تفاوت که کارینا هنوز داشت روی دستشا میخاروند.کم کم داشت خو//ن میافتاد.

_هی بسه دیگه روانی

کارینا یه نگاهی روی دستش انداخت زخم شده بود بهت توجهی نکرد و دستشا انداخت پایین ‌رفت نشست روی مبل توی حیاط جونگکوکک بغلش


_رابطمون قرارع ازاد باشه (یعنی رابطه ای که وقتی باهم هستن میتونن با هرکس دیگه ای که بخان باشن)

+عوم خوبه ‌

اینجوری به نفع کارینا بود چون میتونست رابطش را مت را ادامه بده،ولی هیچکس نمیدونست و نباید میفهمید .کارینا با خشم به جونگکوک نگاه میکرد. فکرشا نمیکرد با کسی ازش میترسید بخاد ازدواج کنه ‌

_هیچ کس نباید بفهمه که ما میخایم ازدواج کنیم ،هیچکس.

+باشه.

کارینا از خدا بود که کسی نفهمه ‌،ولی تکلیف چی میشد؟باید تا اخر عمر باهم زندگی میکردن یا بعد از مدتی طلاق میگرفتن؟

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۴)

فیک تهیونگ عشق اجبار

فیک تهیونگ

dark life = 45کل روز، ات توی کتابخانه گذروند. سعی کرد خودش ر...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 28پارک: باشه باشه تن...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 178♡⁠。⁠)⁩بغضم ص...

«رایحه پنهان»فردای آن روز | ۶:۰۴ صبحتق... تق... تق...صدای کو...

the missing link part¹⁹سوهی: تو نارا رو از کجا میشناسیجونگکو...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. عضلات بازوی تهیونگ...

برده عمارت جئون

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 3صدای قدم های تند توی راهروی بیمارستا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط