تابع قوانین جمهوری اسلامی
پارت ۱
تو چطور؟....چطور دلت اومد....چطور اینقدر بی رحمی ؟ چطور ؟ برات مهم نیست چه داغی به دلم گذاشتی ؟
درحالی که دست های خونینش رو پاک میکرد زیر چشمی به دخترک که در حال زار زدن بود نگاهی انداخت و پوزخندی زد:
_برام هیچ اهمیتی نداره... من چیزی که میخوام رو بدست آوردم ، جایگاه پادشاهی...جایگاهی که باید برای من میبود ، حالا من رئیس این خاندانم و توام....
کمی مکث کرد ، نمیدانست از این به بعد دردانه اش را در چه جایگاهی قرار دهد:
_توام اگه بهم احترام بزاری و با وراثتم موافقت کنی ملکه ی سلطنتم میشی، اما اگه نذاری و موافقت نکنی لیاقتت هرزه گریه ...
•تو...تو چطور میتونی دختر منو هر*زه بخونی مرتیکه (باداد)
مرد دیگر تحمل نداشت دخترکش توسط پسر مورد تحقیر قرار بگیرد ، نمیتوانست خود را کنترل کند اما پسر خونسرد لب زد:
_عمو آروم باش ، فقط خواستم نظرشو بپرسم اینطور نیست خوشگلم ؟
دخترک جوابی نمیداد فقط زار میزد ، دیگر داشت صبر پسر را به آخر میرساند
_ خفه شو دیگه ، کم زار بزن داری حوصلمو به سر میبری کاری نکن همین الان جلوی همه باهات بخوابم بلند شو
نمیخوام...بس کن...بابا خواهش میکنم من نمیخوام برم توی حجله ی این مرد
پسرک به همه ی افرادی که تابحال از ترس سرشان را بالا نگرفته بودند پوزخندی زد و بعد به دخترک که با لباس عروسی خونین جلوی پای پدرش التماس میکرد چشم دوخت:
_ عروسکم ، منو عصبی نکن...میدونی که اگه عصبی بشم برات بد میشه...
و سپس دست روی شانه ی دخترک گذاشت و به طرف اعضای خانواده برگردوند و ادامه داد:
_ببین اونا منتظرن ببینن چی میشه ، توکه نمیخوای پدر و مادرتم مثل...
دخترک با جیغی که کشید باعث قطع شدن حرف پسر و البته بالا اومدن نگاه های همه شد
بسه گمشو مرتیکه قاتل...گمشو من هیچوقت نمیام حجله ات تو قاتلی تو روانی هستی ازت بدم میاد قاتل...
تو چطور؟....چطور دلت اومد....چطور اینقدر بی رحمی ؟ چطور ؟ برات مهم نیست چه داغی به دلم گذاشتی ؟
درحالی که دست های خونینش رو پاک میکرد زیر چشمی به دخترک که در حال زار زدن بود نگاهی انداخت و پوزخندی زد:
_برام هیچ اهمیتی نداره... من چیزی که میخوام رو بدست آوردم ، جایگاه پادشاهی...جایگاهی که باید برای من میبود ، حالا من رئیس این خاندانم و توام....
کمی مکث کرد ، نمیدانست از این به بعد دردانه اش را در چه جایگاهی قرار دهد:
_توام اگه بهم احترام بزاری و با وراثتم موافقت کنی ملکه ی سلطنتم میشی، اما اگه نذاری و موافقت نکنی لیاقتت هرزه گریه ...
•تو...تو چطور میتونی دختر منو هر*زه بخونی مرتیکه (باداد)
مرد دیگر تحمل نداشت دخترکش توسط پسر مورد تحقیر قرار بگیرد ، نمیتوانست خود را کنترل کند اما پسر خونسرد لب زد:
_عمو آروم باش ، فقط خواستم نظرشو بپرسم اینطور نیست خوشگلم ؟
دخترک جوابی نمیداد فقط زار میزد ، دیگر داشت صبر پسر را به آخر میرساند
_ خفه شو دیگه ، کم زار بزن داری حوصلمو به سر میبری کاری نکن همین الان جلوی همه باهات بخوابم بلند شو
نمیخوام...بس کن...بابا خواهش میکنم من نمیخوام برم توی حجله ی این مرد
پسرک به همه ی افرادی که تابحال از ترس سرشان را بالا نگرفته بودند پوزخندی زد و بعد به دخترک که با لباس عروسی خونین جلوی پای پدرش التماس میکرد چشم دوخت:
_ عروسکم ، منو عصبی نکن...میدونی که اگه عصبی بشم برات بد میشه...
و سپس دست روی شانه ی دخترک گذاشت و به طرف اعضای خانواده برگردوند و ادامه داد:
_ببین اونا منتظرن ببینن چی میشه ، توکه نمیخوای پدر و مادرتم مثل...
دخترک با جیغی که کشید باعث قطع شدن حرف پسر و البته بالا اومدن نگاه های همه شد
بسه گمشو مرتیکه قاتل...گمشو من هیچوقت نمیام حجله ات تو قاتلی تو روانی هستی ازت بدم میاد قاتل...
- ۱۰.۰k
- ۱۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط