رمان جیغ آخر 🖤 پارت هفتم
نیکا: تا شب موندیم ولی هیچ خبری نبود خیلی میترسیدم نکنه تو مهمونی چیزی شده بوده
نکنه اونی کا روی میز بوده آب نبوده؟؟
وای نکنه ..................
متین: ممد که خوابیده بود دیانا هم فقط به یه جا نگاه میکرد اصلا به وضعی یهه
دیدم نیکا رنگش پریده داره گریه میکنه
متین:نیکا جان
_,جانم
+حالت خوبه قشنگم ؟ چرا رنگت پریده
_متین میترسم
+از چی؟
_بیا جلو در..
+باشه
_اممم ببین ارسلان بعد از مهمونی ما اینجوری شد دیگه
+آره
_نکنه اونجا یه اتفاقی براش افتاده باشه؟
+آخه اونجا نه کسی نزدیک شون شد نه .....
وایسا مگه ارسلان تشنش نبود؟ اون میزی که برای اونا بود اول محراب اینا نشسته بودن
_ آره نکنه محراب کاری کرده باشه؟؟؟
+محراب مشروب میخوره نکنه اون مشروب باشه؟
_یعنی کار محرابه؟
+نمیدونم واقعا
نیکا:مارو انداختن بیرون انگار دیگه نمیزاشتن بمونیم دیانا رو بلند کردم و رفتیم
ممد:از خواب متین بیدارم کرد و رفتیم بیرون
متین: از دکتر حالش رو پرسیدم گفت بهتر شده خدارو شکر
_______________________________________ساعت۵:۳۰ صبح________________
ارسلان:چشمام رو باز کردم یه نگاهی به دور و ورم انداختم دیدم کسی نیست
ولی یه پرستاری بود گفتم
+خانم
_بله آقای کاشی؟
+ببخشید اگه دوستام اومدن میشه بگید من مردم؟
_مردی؟؟ جنازه چی میشه؟
+من بهتون پول میدم که...
_باشه بیا برو حساب کن برم به دکتر اطلاع بدم
ارسلان: دیگه فایده نداشت دیانا از دست من ناراحت بود باید میرفتم
دیانا:با پانیذ و رضا رفتیم بیمارستان
+آقای دکتر حال ارسلان کاشی چطوره؟؟ میشه دیدشش؟؟
_نه نمیشه واقعیتش......
خدا صبرتون بده غم آخرتون باشه
_____________________________________________
چطور بود بچه ها؟؟ نظرتون رو بگید
اصکی ممنوع ادیت خودم 🍓
#اصکی_نرو_لیز_میخوری_اوک
نکنه اونی کا روی میز بوده آب نبوده؟؟
وای نکنه ..................
متین: ممد که خوابیده بود دیانا هم فقط به یه جا نگاه میکرد اصلا به وضعی یهه
دیدم نیکا رنگش پریده داره گریه میکنه
متین:نیکا جان
_,جانم
+حالت خوبه قشنگم ؟ چرا رنگت پریده
_متین میترسم
+از چی؟
_بیا جلو در..
+باشه
_اممم ببین ارسلان بعد از مهمونی ما اینجوری شد دیگه
+آره
_نکنه اونجا یه اتفاقی براش افتاده باشه؟
+آخه اونجا نه کسی نزدیک شون شد نه .....
وایسا مگه ارسلان تشنش نبود؟ اون میزی که برای اونا بود اول محراب اینا نشسته بودن
_ آره نکنه محراب کاری کرده باشه؟؟؟
+محراب مشروب میخوره نکنه اون مشروب باشه؟
_یعنی کار محرابه؟
+نمیدونم واقعا
نیکا:مارو انداختن بیرون انگار دیگه نمیزاشتن بمونیم دیانا رو بلند کردم و رفتیم
ممد:از خواب متین بیدارم کرد و رفتیم بیرون
متین: از دکتر حالش رو پرسیدم گفت بهتر شده خدارو شکر
_______________________________________ساعت۵:۳۰ صبح________________
ارسلان:چشمام رو باز کردم یه نگاهی به دور و ورم انداختم دیدم کسی نیست
ولی یه پرستاری بود گفتم
+خانم
_بله آقای کاشی؟
+ببخشید اگه دوستام اومدن میشه بگید من مردم؟
_مردی؟؟ جنازه چی میشه؟
+من بهتون پول میدم که...
_باشه بیا برو حساب کن برم به دکتر اطلاع بدم
ارسلان: دیگه فایده نداشت دیانا از دست من ناراحت بود باید میرفتم
دیانا:با پانیذ و رضا رفتیم بیمارستان
+آقای دکتر حال ارسلان کاشی چطوره؟؟ میشه دیدشش؟؟
_نه نمیشه واقعیتش......
خدا صبرتون بده غم آخرتون باشه
_____________________________________________
چطور بود بچه ها؟؟ نظرتون رو بگید
اصکی ممنوع ادیت خودم 🍓
#اصکی_نرو_لیز_میخوری_اوک
- ۳۵.۷k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط