holaaaaaaaa
پارت سوم:رازی در عمارت
آدریانا و الورا هنوز از اتفاقات آن روز گیج بودند که پدربزرگ آن ها را به سالن اصلی عمارت دعوت کرد
پدربزرگ با لحنی جدی گفت:
ـ از امروز،شما اعضای این خانواده هستید و باید با قوانین عمارت آشنا بشید.
آدریانا با بی حوصلگی پرسید:
-- چه قوانینی؟
پدربزرگ نگاهی به آدریان و الکساندر انداخت و گفت:
- به زودی متوجه میشید. فعلا اتاق هاتون رو آماده کردن
آدریان که تا الان سکوت کرده بود، روبه آدریانا گفت:
-- امیدوارم بتونی با زندگی اینجا کنار بیای،شاهزاده خانم
آدریانا با لبخندی تمسخرآمیزی زد:
-- نگران خودت باش، آقای مغرور!
الکساندر خندید و به الورا نگاه کرد.الورا هم با دیدن لبخندش، ناخودآگاه لبخند زد.
اما درست زمانی که همه قصد ترک سالن را داشتند، پدربزرگ جمله ای گفت که همه را سر جایشان میخکوب کرد:
- فردا شب، قراره درباره آینده شما چهار نفر تصمیم بگیریم.
پایان این پارتتتتتتتتتتتتتتت 😭
تبببببببببببببببببببب بله 😍
بعد همین پارت پارت چهارم هم میاد اگه هم بتونم شب هم میپارتم🤗
#رمان#مافیایی#عاشقانه#بزرگسال#دارک_رومنس
آدریانا و الورا هنوز از اتفاقات آن روز گیج بودند که پدربزرگ آن ها را به سالن اصلی عمارت دعوت کرد
پدربزرگ با لحنی جدی گفت:
ـ از امروز،شما اعضای این خانواده هستید و باید با قوانین عمارت آشنا بشید.
آدریانا با بی حوصلگی پرسید:
-- چه قوانینی؟
پدربزرگ نگاهی به آدریان و الکساندر انداخت و گفت:
- به زودی متوجه میشید. فعلا اتاق هاتون رو آماده کردن
آدریان که تا الان سکوت کرده بود، روبه آدریانا گفت:
-- امیدوارم بتونی با زندگی اینجا کنار بیای،شاهزاده خانم
آدریانا با لبخندی تمسخرآمیزی زد:
-- نگران خودت باش، آقای مغرور!
الکساندر خندید و به الورا نگاه کرد.الورا هم با دیدن لبخندش، ناخودآگاه لبخند زد.
اما درست زمانی که همه قصد ترک سالن را داشتند، پدربزرگ جمله ای گفت که همه را سر جایشان میخکوب کرد:
- فردا شب، قراره درباره آینده شما چهار نفر تصمیم بگیریم.
پایان این پارتتتتتتتتتتتتتتت 😭
تبببببببببببببببببببب بله 😍
بعد همین پارت پارت چهارم هم میاد اگه هم بتونم شب هم میپارتم🤗
#رمان#مافیایی#عاشقانه#بزرگسال#دارک_رومنس
- ۱۱۵
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط