{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت یک×پارت یک

×قسمت یک×پارت یک
یه عکس‌دونفره‌بود
که‌اتیشم‌میزد
زدمش به‌دیوار
اخه به دلم نشست
انقد‌نگاش کردم‌
بدجوری‌بغضم شکست
انگاری شرمش‌اومد
اونم‌افتادشکست
_هوووی عمو..کجا میری؟؟
صب کردم‌تا ماشینی رد بشه..هرموقع‌ حوصله نداشتم‌حواسم‌کم میشد..مثه الان..ولی یه موقع ها هم‌خیلی چیزی‌بهم حوصله میداد
مثلا سونیا..
الهی‌دایی قربونش‌بره
اهنگو استپ‌زدم‌و روی نیمکت پارک‌دراز کشیدم..کلاه سوییشرتمو کشیدم‌روی سرم و شماره خونه سامان اینارو‌گرفتم
خدا کنه سونیا برداره..حوصله کل کل با سامانو‌‌ندارم...خو به من چه بچش کنجکاوه
وگرنه که من ادمی نیسم که چشم و گوش بچه رو‌باز کنم..ولی‌وقتی سوال میکنه نمیشه که جواب نداد
بعد از دوتا بوق‌ سونیا جواب‌داد:الو
_ای جانم...قربون الو گفتنت بشه دایی
_دایی میشه بعدا قربونم بشی؟!
نیمچه خنده ای کردم و گفتم:چرا دایی؟!
_اخه یه‌سوال خیلی خیلی مهم‌داشتم
_خب سوالتو بپرس من بعدش قربونت میشم
_باشه..میگم دایی..چرا سامان به مامان گفت:امشب شب جمعست عشقققققم
بلند خندیدم..دختر پسری که روبروی نیمکت من نشسته بودن با تعجب بهم نگاه کردن..کلاهو بیشتر تو صورتم کشیدم و گفتم:خب چون شب جمعه ها مامان باباها باهم کارای خصوصی دارن
_عه..خب من با کی‌کار خصوصی داشته باشم؟!
_شما غلط میکنی با کسی کار خصوصی داشته باشی
_بیشین بینیم باو
_اینو از کی یاد گرفتی؟!
_از سامان دیگه
_هنوزم سامان صداش میکنی دایی؟!
_اره دیگه..خودت گفتی سامان صداش کنم حرصش بگیره
_افرین دایی..‌دیگه سامانم صداش نکن..بگو اقای فرهمند
_باشه دایی
صدای سامان از پشت گوشی اومد:با کی حرف میزنی توله؟!
_هیشی هیشی..دارم با نوهصدو نوه دیویست و ده دوازده صرف نوه حرف میزنم
_زبون‌دراز اتیش پاره
_میگم دایی..حالا چیکار کنم‌.‌وختی من با هیشکی کار خصوصی ندارم نمیخوام سامان ویداهم کار خصوصی داشته باشن
_خب یه راه‌داری
_بگو بگو
_امشب همش سامانو بابایی صدا کن..از ویداهم هی تعریف کن..موقع خوابم برو وسطشون بخواب‌‌..نزاری باهم تنها باشنا
_فهمیدم‌فهمیدم...اوه اوه..دایی رفتن مسواک بزنن..برم وسطشون؟!
_اره قربونت..برو..
_خدافز دایی
_خدافز شیطون
این سامان تنها فایده ای‌که واسه من داشته پس انداختن همین بچه بوده..بیچاره سامان...چقد واسه امشب نقشه کشیده بود و‌من خرابش کردم خدا‌میدونه..
دستامو توی جیب شلوار لی مشکیم‌کردم و‌زیر نور چراغای پارک‌قدم زدم..سرم‌پایین بود..کلاه سوییشرت روی سرم‌بود هنوز..دیگه نمیشد از خونه‌رفتن‌فرار کرد..باید‌میرفتم
تا‌خونه رو‌پیاده روی کردم..با‌کلیدی که بهش یه‌اسکلت‌اویزون‌بود درو‌باز کردم..همین‌که‌صدای‌در اومد بد و‌بیراه‌های ناصر هم‌شروع شد
_خانوم به این پسره‌بگو‌ کدوم گوری‌بوده؟
مامان‌به حرفش توجهی نکرد و‌مهربون اومد کنارم
_اومدی مامان؟؟کجا بودی قربونت‌ برم؟؟دلم‌هزار راه‌‌رفت
_خیابون گردی..کجارو‌دارم‌‌برم‌مهربون من
_خب چرا نمیای خونه؟؟
_بیام چیکار؟؟ بیام که فحشای این‌مرتیکه‌رو بشنوم؟؟
_عه..ایمان..باباته ها
_خواهشا‌شما‌اینو نگو مامان..بابای من زیر خاکه..پس هی‌نگو باباته‌این باباته این
بعدم کلافه‌رفتم سمت‌اتاقم..
_هوی..تن لش..باتوام
نفس عمیقی کشیدم و‌رفتم تو اتاقم
هنوز صدای‌داد و‌هواراش‌میومد
بیچاره‌مامان..مجبوره تمام روز‌تحملش کنه
اگه هنوز بابا زنده‌بود..اکه هنوز اینجا‌بود و‌باهم مچ‌مینداختیم...اگه هنوز اینجا‌بود و‌باهم فیلم میدیدم خیلی‌خوشبخت تر‌بودم..یادش به خیر
قبلنا..که گاهی یه فیلمو میاوردم و میزاشتم‌باهم‌ببینیم،تا‌یکم‌ بابابهش‌توجه میکرد‌صحنه دار میشد..اونموقع بود که‌میزد پس‌گردنم و‌میگفت:اینا چیه میبینی بچه؟!
منم‌ میگفتم:نمیدونم به خدا..من به سی دی‌فروشه گفتم بهم سی دی ابراهیم‌در گلستان بده
بابای ساده و مهربونمم باور‌میکرد و‌میگفت:عه؟!خب‌اشکال نداره پسرم..بزار اینو‌ببینیم..بعد میری‌عوضش میکنی
منم خرکیف میشدم و‌ به دیدن فیلمم ادامه میدم
قطره اشک گوشه چشممو پاک کردم‌و‌ سعی کردم بخوابم
...........................
_علی امشب میای بریم زمین‌اسکیت؟
_ایمان من که بیکار نیسم..توام‌یکم‌بزرگ شو..تاهمیشه که نمیشه تو این زمین‌اسکیت ول بچرخی
_اوکی
تلفنو قطع کردم‌ و به بلند کردن وزنه ها مشغول شدم
لباسمو پوشیدم و رفتم‌ تو‌اشپزخونه..گونه مامانو محکم بوسیدم و‌باهاش‌خدافزی کردم..شاید‌از بیست وهار ساعته روز‌سرجمع ده‌ساعت خونه بودم..که‌اونم واسه گل روی مامان بود..
بچه های زمین اسکیت همه کم و بیش مثه خودم‌بودن..قبلن‌علی ام جزومون بود.
نمیدونم تازگیا چش شده زیاد‌نمیاد طرفمون..علی رفیق‌فابم‌ بود..بیشتر از‌چشمام‌ بهش اعتماد‌ داشتم..
با احسان دست دادم.گفت بچه ها کدوم‌طرفن
..حوصلشونو نداشتم..دائم‌درمورد دختر جماعت‌بحث میکردن و این‌واسه من خ
دیدگاه ها (۴۵)

×قسمت یک×پارت دو شاید دلیل اینکه از دخترا بدم‌میومد خیلی چیز...

×قسمت یک×پارت سه -د ن د عزیز دردونتوننه تنها شبا کار و کاسبی...

×مقدمه×من...ایمانواسه خودم یه دنیای دیگه دارمیه دنیای‌خاصکه ...

×قسمت سی×پارت چهار(قسمت‌اخر)_من که مثه‌تو‌‌زن‌ذلیل نیسم‌ سام...

رومان عشق پنهانی (پارت11)

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part17بعدم کامیار اومد دنبالمون و رفتیم رستور...

🎀🩷 پارت ۲۳ — ویو تهیونگ 🩷🎀از خواب که بیدار شدم، سرم به‌شدت د...

خوب خوب چیگرام، میخوام قضیه آرمان رو زر بزنم😂شروع : اسم رمان...

چند پارتی

Love&HateP.3"ویو رامیلا"وای ده دیقست هانا نیومده یعنی اخراجش...

سرنوشت(ویو رایا)چند ساعت گذشته بود و شوگا هنوز برنگشته بود.ر...

🎀❤️ پارت 22 — ویو تهیونگ❤️🎀تا اومدم حرفم رو بزنم، چشمم افتاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط