رمان سوکوکو 32
زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 32
«12 اوریل، ویو دازای»
از شدت سردرد بیدار شدم
دستمو گذاشتم رو چشمام و سعی میکردم به یاد بیارم که دیشب چی شد
اروم از جام بلند شدم و یخورده وایسادم
سرم گیج میرفت
+ اوفف.. دیشب زیاده روی کردم
همونطور که با خودم حرف میزدم رفتم سمت اشپزخونه تا یچیزی بخورم
+ نمیدونم اتسوشی جلسه رو چیکار کرده.. امروز باید برم اژانس تا.. یا خدااا اتسوشی؟؟ اینجا چیکار میکنی؟ چطوری اومدی؟
- دازای سان، چیزی یادتون نمیاد؟ من دیشب اومدم
+ دیشب؟ اخخ..انقد که دیشب مست بودم هیچی نفهمیدم
دستی توی سرم زدم
+ حتما دیشب کلی جلوت دیوونه بازی در اوردم اره؟
اتسوشی نیم خنده ای کرد
- خب.. چی بگم.. خیلی نه
+ راستی.. واسه چی اومده بودی؟
- من؟ راستش.. اومدم که فقط بهتون سر بزنم
+ اها.. خب پس بیا فعلا یچی بخوریم...
«چند ساعت بعد، ویو دازای»
چند ساعت از رفتن اتسوشی گذشته بود
از خونه زدم بیرون تا یه کم هوا بخورم
+ هوفف.. حس میکنم چند روزیه گلوم درد میکنه..اوفف انگار خاری تیغی چیزی گیر کرده تو گلوم..شایدم، سرما خوردم.. عه ینفر پیامم داده..
'یه ساعت دیگه پشت سینما میبینمت..تنها بیا'
این دیگه کیه..
•
•
•
راه افتادم سمت سینما
هوا تقریبا داشت تاریک میشد و سایه ساختمونا افتاده بود توی کوچه..
یه نفر اونجا بود ولی نمیتونستم ببینم که کیه
رفتم نزدیکتر..
یه حدسایی میزدم ولی با عقل جور در نمیومد
سرمو پایین انداختم و رفتم جلوتر..
خیلی جلوتر..
یه قدمیش وایساده بودم
کفشاش برام اشنا بود.
+ نه غیر ممکنه..
سرمو با تردید اوردم بالا و دیدمش..
«ویو اژانس»
رانپو: امم..کنیکیدا..
کنیکیدا: زیر میز یه چنتا دیگه داریم بردار
رانپو کلی ذوق کرد
رانپو: افرین که فهمیدییی... اریگاتوو
رانپو شروع کرد به خوردن خوراکی ها تا تانیزاکی اومد کنارش
تانیزاکی: رانپو سان.. از طرف پلیس بین المللی یه نامه رسیده.. خواستن توی یه ماموریت باهاشون همکاری کنید
رانپو: الان وسط خوراکی خوردن اخه چه وقت کاره؟.. هووف باشه بگو ببینم درمورد چیه
- درمورد همین سازمانی که تازه تاسیس شده.. یه سری اطلاعات و سو سابقه پیدا کردن..خواستن بررسی بشه
+ گفتی سو سابقه؟!...
«ویو دازای»
سرمو با تردید بالا اوردم و دیدمش..
+ چ..چویا؟!
«12 اوریل، ویو دازای»
از شدت سردرد بیدار شدم
دستمو گذاشتم رو چشمام و سعی میکردم به یاد بیارم که دیشب چی شد
اروم از جام بلند شدم و یخورده وایسادم
سرم گیج میرفت
+ اوفف.. دیشب زیاده روی کردم
همونطور که با خودم حرف میزدم رفتم سمت اشپزخونه تا یچیزی بخورم
+ نمیدونم اتسوشی جلسه رو چیکار کرده.. امروز باید برم اژانس تا.. یا خدااا اتسوشی؟؟ اینجا چیکار میکنی؟ چطوری اومدی؟
- دازای سان، چیزی یادتون نمیاد؟ من دیشب اومدم
+ دیشب؟ اخخ..انقد که دیشب مست بودم هیچی نفهمیدم
دستی توی سرم زدم
+ حتما دیشب کلی جلوت دیوونه بازی در اوردم اره؟
اتسوشی نیم خنده ای کرد
- خب.. چی بگم.. خیلی نه
+ راستی.. واسه چی اومده بودی؟
- من؟ راستش.. اومدم که فقط بهتون سر بزنم
+ اها.. خب پس بیا فعلا یچی بخوریم...
«چند ساعت بعد، ویو دازای»
چند ساعت از رفتن اتسوشی گذشته بود
از خونه زدم بیرون تا یه کم هوا بخورم
+ هوفف.. حس میکنم چند روزیه گلوم درد میکنه..اوفف انگار خاری تیغی چیزی گیر کرده تو گلوم..شایدم، سرما خوردم.. عه ینفر پیامم داده..
'یه ساعت دیگه پشت سینما میبینمت..تنها بیا'
این دیگه کیه..
•
•
•
راه افتادم سمت سینما
هوا تقریبا داشت تاریک میشد و سایه ساختمونا افتاده بود توی کوچه..
یه نفر اونجا بود ولی نمیتونستم ببینم که کیه
رفتم نزدیکتر..
یه حدسایی میزدم ولی با عقل جور در نمیومد
سرمو پایین انداختم و رفتم جلوتر..
خیلی جلوتر..
یه قدمیش وایساده بودم
کفشاش برام اشنا بود.
+ نه غیر ممکنه..
سرمو با تردید اوردم بالا و دیدمش..
«ویو اژانس»
رانپو: امم..کنیکیدا..
کنیکیدا: زیر میز یه چنتا دیگه داریم بردار
رانپو کلی ذوق کرد
رانپو: افرین که فهمیدییی... اریگاتوو
رانپو شروع کرد به خوردن خوراکی ها تا تانیزاکی اومد کنارش
تانیزاکی: رانپو سان.. از طرف پلیس بین المللی یه نامه رسیده.. خواستن توی یه ماموریت باهاشون همکاری کنید
رانپو: الان وسط خوراکی خوردن اخه چه وقت کاره؟.. هووف باشه بگو ببینم درمورد چیه
- درمورد همین سازمانی که تازه تاسیس شده.. یه سری اطلاعات و سو سابقه پیدا کردن..خواستن بررسی بشه
+ گفتی سو سابقه؟!...
«ویو دازای»
سرمو با تردید بالا اوردم و دیدمش..
+ چ..چویا؟!
- ۱۵.۸k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط