{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من پناهنده‌ام

من پناهنده‌ام
به مرزهای تنت
و من همۀ جهان را
در پیراهن گرم تو
خلاصه می‌کنم
مثل درختی
که به‌سوی آفتاب قد می‌کشد
همۀ وجودم دستی شده‌است
و همۀ دستم خواهشی:
خواهش تو
چه بی‌تابانه می‌خواهمت!
تو را دوست دارم
و این دوست داشتن
حقیقتی است که مرا
به زندگی دلبسته می‌کند

#شاملو
#محمد
دیدگاه ها (۰)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش ششم_ جولیت_مکس و جارویش نجاتم دادند.سعی می...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش دوم_"به تو ربطی نداره من ب...

داستان کودکانه «جادوی لبخند در قصر سایه‌های خاکستری» به نویس...

سناریو: ماه سرخ

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 165♡⁠。⁠)⁩صبح نا...

۲۷ شهریور، روز شعر و ادب فارسی و بزرگداشت استاد شهریاربه یاد...

رمان اسیر خان پارت اول ۱

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 3همینطور با دقت به حرف ه...

پارت ۵۴نورِ ملایمِ آفتاب از لایِ درزِ پرده‌ها به داخلِ اتاق ...

( last minute )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط